فیلم به فیلم با وس کریون/ در ستایش فیلمساز فقید و بزرگ ژانر وحشت

جيغ (2011-1996)
يك دهه بعد كريون دوباره كار خودش را كرد: ترور نسلي جديد به همراه لگدي كه نثار ژانر هارور كرد؛ همان چيزي كه ژانر در آن زمان به شدت به آن نياز داشت. كريون در همكاري با كوين ويليامسون فيلمنامه‌نويس گروهي از كاراكترها را ارائه كرد كه دقيقا مناسب‌ترين افراد براي حضور در چنين فيلمي بودند. آن‌ها قواعد ژانري را مي‌فهميدند و در همان حين كه خطر حضور قاتل تهديدشان مي‌كرد درباره آن بحث مي‌كردند. وجوه سرگرم‌كننده فيلم در دنباله‌ها هم ادامه داشت، جايي كه فرنچايز "Stab" براي بازتاب اتفاقات "واقعي" از راه رسيد. گره‌هاي داستاني جديد حساب شده بودند و سويه‌اي از فيلم كه تماشاگر را در بي‌خبري از هويت اصلي كننده كار قرار مي‌داد، هربار از قاتل (يا قاتلين) تازه‌اي رونمايي مي‌كرد، و البته كه در اين‌جا خبري از رستاخيز زامبي‌ها نبود. و دوباره به لحظات بي‌همتاي فردي رسيديم كه علي‌رغم داستان فوق‌العاده هوشمندانه فيلم تاثير موردنظر خود را بر تماشاگر مي‌گذاشتند. خوانندگان امپاير بارها و بارها اشاره كرده‌اند به آن صحنه رز مك‌گووان در گاراژ، بالا رفتن از ماشين در جيغ 2 و البته ده دقيقه ابتدايي اولين "جيغ"، جايي كه درو بريمور يك تماس تلفني دريافت مي‌كند و ستاره ظاهري فيلم – با بيشترين حضور در تريلر فيلم و پوسترهايش- بي‌درنگ كشته مي‌شود. همه شرط‌بندي‌ها پوچ از آب درمي‌آيند.

اوون ويليامز/ امپاير:
وس کريون، يک پروفسور انگليسي خوش رفتار در زندگي حرفه‌اي قبلي‌اش، عضوي از گروه فيلمسازان پيشرو – درکنار جرج اي.رومرو، جان کارپنتر و توب هوپر - شد که سينماي وحشت را در دهه 70 ميلادي تسخير و از نو ابداعش کردند. کارگردان شماري از وحشت‌آورترين فيلم‌هاي خاص چند دهه گذشته نامش را مترادف با ژانر انتخابي‌اش ساخت، ژانري که هيچ‌گاه، استثناء در يک مورد خاص، به آن پشت نکرد. او يک‌بار به ميک گريس گفت: "مي‌داني مشغول به چيزي هستي که براي مردم يک معنايي دارد. بنابراين خفه شو و برگرد سرکارت." متاسف هستيم که با مرگ او آن کار ديگر به عمر خود ادامه نخواهد داد. راهنماي امپاير را به ميراث جاودانه سينمايي او بخوانيد:

فيلم‌هاي مهم
کابوس در خيابان الم
(1984)
دوازده سال پس از ورود به حرفه فيلمسازي، پنجمين فيلم وس کريون (بدون احتساب کارهاي تلويزيوني‌اش) تاثيري نازدودني بر نسلي کامل گذاشت. داستان يک بچه‌کش که خودش به دست يک گروه از اوباش بدنام زجرکش مي‌شود و سپس از دنياي مردگان براي آزار و اذيت فرزندان قاتلين‌اش از طريق روياهايشان با نيرويي بيشتر بازمي‌گردد. فردي کروگر تکرارنشدني با آن دستکش‌ها (و کلاه و بافتني‌اش) با بازي فراموش‌نشدني روبرت انگلاند (جايگزين دقيقه‌نودي ديويد وارنر) مخلوق همين فيلم است. بهترين لحظات فردي همان‌ معرفي‌هاي عجيب و طولاني‌اش در خيابان‌هاي باريک، خزيدن‌هاي اخطارآميزش ميان ديوارهاي سخت، پديدار شدن‌اش از زير تخت‌خواب و دستکشي است که هدر لنگن‌کمپ مدهوش را تهديد مي‌کند. اما درحالي که حضور او بر روند پيشرفت داستان غلبه مي‌کند، فردي را در اولين خروجش به سختي مي‌توان ديد و بيشتر چيزهاي ترسناکي که مردم به ياد مي‌آورند (يا نمي‌توانند فراموش‌شان کنند) بدون او هم کارکرد خودشان را دارند: جاني دپ را تختي مي‌بلعد که تبديل به چاه زيرزميني از خون مي‌شود، ويس هم در يک کيسه خواب در مدرسه به سرنوشت مشابهي دچار مي‌شود. کريون روياهاي بد را فهميده بود، و "کاسوس در خيابان الم" فيلمي خارق‌العاده بود که تا ابد اين چنين باقي خواهد ماند. فردي بعد‌ها در سريال‌هاي تلويزيوني و دنباله‌ها تبديل به يک استندآپ کمدين شد اما کريون هم براي مدت کوتاهي در "کابوس تازه" او را به وضعيت عادي زندگي‌اش بازگرداند.

جيغ (2011-1996)
يک دهه بعد کريون دوباره کار خودش را کرد: ترور نسلي جديد به همراه لگدي که نثار ژانر هارور کرد؛ همان چيزي که ژانر در آن زمان به شدت به آن نياز داشت. کريون در همکاري با کوين ويليامسون فيلمنامه‌نويس گروهي از کاراکترها را ارائه کرد که دقيقا مناسب‌ترين افراد براي حضور در چنين فيلمي بودند. آن‌ها قواعد ژانري را مي‌فهميدند و در همان حين که خطر حضور قاتل تهديدشان مي‌کرد درباره آن بحث مي‌کردند. وجوه سرگرم‌کننده فيلم در دنباله‌ها هم ادامه داشت، جايي که فرنچايز "Stab" براي بازتاب اتفاقات "واقعي" از راه رسيد. گره‌هاي داستاني جديد حساب شده بودند و سويه‌اي از فيلم که تماشاگر را در بي‌خبري از هويت اصلي کننده کار قرار مي‌داد، هربار از قاتل (يا قاتلين) تازه‌اي رونمايي مي‌کرد، و البته که در اين‌جا خبري از رستاخيز زامبي‌ها نبود. و دوباره به لحظات بي‌همتاي فردي رسيديم که علي‌رغم داستان فوق‌العاده هوشمندانه فيلم تاثير موردنظر خود را بر تماشاگر مي‌گذاشتند. خوانندگان امپاير بارها و بارها اشاره کرده‌اند به آن صحنه رز مک‌گووان در گاراژ، بالا رفتن از ماشين در جيغ 2 و البته ده دقيقه ابتدايي اولين "جيغ"، جايي که درو بريمور يک تماس تلفني دريافت مي‌کند و ستاره ظاهري فيلم – با بيشترين حضور در تريلر فيلم و پوسترهايش- بي‌درنگ کشته مي‌شود. همه شرط‌بندي‌ها پوچ از آب درمي‌آيند.

تپه‌ها چشم دارند (1977)
دومين فيلم بلند سينمايي کريون با الهام (نه چندان مقيدانه) از افسانه اسکاتلندي ساوني بين و در صحراي نوادا ساخته شد، جايي که يک خانواده آدم‌خوار افراد محلي را دچار وحشت کرده و فرصت دسترسي به گوشتي تر و تازه را با رسيدن به خانواده‌اي بيچاره به چنگ مي‌آورند. مشابه با "آخرين خانه سمت چپ" در اينجا هم با مسئله‌اي دشوار، کهن و ملموس طرف هستيم. فيلم درمقايسه با سلف خود از سرعت پيشرفت بالاتري برخوردار است اما با همان مشکلات سروکار دارد، بخصوص مسئله خشونت که نه تنها متوجه کاراکترهاي خبيث داستان که "قهرماناني" درحال تلاش براي بقا از طريق هيولا شدن است. و بار ديگر لحظاتي از يادنرفتني: حمله آدم‌خوارها به زن‌ها (و نوزاد و پرنده)، به صلابه کشيدن و سوزاندن روبرت هاستون، قاب يخ‌زده نهايي فيلم و مايکل بريمن. کريون هشت سال بعد دنباله  پول‌ساز فيلم را کارگرداني کرد اما اعتبار اصلي ساخت آن را به فرد ديگري بخشيد. از طرفي ديگر بازسازي سال 2006 الکساندر آژا – که کريون کار تهيه و نويسندگي آن را برعهده گرفت - به شکلي غافلگيرکننده فيلمي مدعي از آب درآمد.

پيشنهاد ويژه
مردم زير پله‌ها
(1991)
منظومه داستاني آشفته يک پسربچه  مهاجر لس‌انجلسي ("فول" با بازي برندون آدامز) که به سوي خانه مامان و بابا رابسون (وندي رابي و اورت مک‌گيل) کشيده مي‌شود و جمعي از کودکان آدم‌خوار را پنهان در شکافي مي‌يابد. بسياري فيلم را هجويه‌اي تلخ بر جامعه آمريکايي يافتند که خانواده رابسون در آن نمونه سينمايي رونالد و ننسي ريگان بودند، با اين حال کريون اين نوع خوانش سياسي از فيلمش را مردود شمرد. او مي‌گفت داستان فيلم در يک رويا به سراغش آمد، بنابراين شايد ضمير ناخودآگاه او کار هجويه‌سازي را برايش انجام داده باشد.

افعي و رنگين‌کمان (1988)
ناقص اما خيره‌کننده. اين زامبي مووي بر اساس يک داستان غيرتخيلي ساخته شده: کتاب ويد ديويس که پرونده کليرويوس نارسيس، مردي اهل هائيتي را که ظاهرا پس از مرگ و خاکسپاري به دنياي زنده‌ها بازگشته بررسي مي‌کند. بيل پولمن در نقش دنيس الن ظاهر شده، مرد گياه‌شناس و انسان‌شناسي که تحقيقات‌اش در رابطه با يک کمپاني داروسازي او را با پروسه‌اي آشنا مي‌کند که در طي آن پزشکان قربانيان خود را با داروهاي شيميايي به گور مي‌فرستند تا دوباره در شمايل سايه‌هايي از خود قبلي‌شان "احيا" شوند. مسيرهاي انحرافي از کتاب در فيلم بي‌شمارند و مي‌توان از اساس به داستان فيلم مشکوک بود، با اين حال کار قدرتمندي است. لحظه‌اي که پولمن خودش مسموم دارويي شده و درحالي که به زمين چسبيده تقاضا مي‌کند "من را خاک نکنيد، من نمرده‌ام." تا ابد با شما مي‌ماند. درکنار لحظه‌اي که زير زمين چشمانش را باز مي‌کند.

آخرين خانه سمت چپ (1972)
اولين فيلم سينمايي وحشيانه و سرد کريون، که چندين دهه مجوز اکران در سينماهاي بريتانيا را نداشت، حالا آماده و در دسترس است و ذره‌اي از قدرت برهم‌زننده‌اش را از دست نداده. تماشاي فيلم قطعا کار هرکسي نيست. داستان آن در تشابه با "چشمه باکره" اينگمار برگمان درباره گروهي از جنايتکاران ساديسمي است که دو دختر نوجوان را براي عياشي در خانه والدين يکي از آن‌ها به قتل مي‌رسانند. زماني که والدين مذکور در جريان اتفاق افتاده قرار مي‌گيرند انتقامي ناگهاني پايش را به داستان باز مي‌کند. تماشاي فيلم کار دشواري است، بخصوص در صحنه دنباله‌دار قتل دخترها؛ در اين‌جا فقط با يک تجاوز و قتل ساده طرف نيستيد، بلکه دقايق مديدي از آزار و تحقير جنسي که به دنبال آن کشتاري مرعوب‌کننده مي‌آيد از پيش چشمان‌تان مي‌گذرند. تماشاگر احساس همدستي با قاتلين را دارد اما بخشي از چيزي که در فيلم مشکل‌ساز است طوفان کوبنده لحن‌هاي متفاوت آن است: وحشت در کنار لحظه‌هاي کوتاه کميک مي‌ايستد و موسيقي بلوگرس ناملايمي تيتراژ پاياني فيلم را همراهي مي‌کند. کريون به کرات به ايده "آدم‌ خوب"‌هايي که کارهاي رقت‌انگيز انجام مي‌دهند رجوع کرد و خانه‌ پر از تله او هم پس از آن در "خيابان الم" از نو ظاهر شد.

کابوس تازه وس کريون (1994)
کريون پس از آن‌که فردي کروگر تبديل به نام غريب آشنايي شد ترجيح داد ديگر به اين کاراکتر دست نزند. با اين حال با مرگ فردي که ظاهرا آخرين قسمت داستان او را مي‌سازد اين کارگردان براي بازگرداندن او ايده جديدي در سر داشت. داستان  "کابوس تازه" به مثابه يک الگو در دسترس براي يک روح پليد کهن و نابغه بود و با اتمام مجموعه بهترين فرصت را براي پرسه‌زني در دنياي واقعي واقعي به چنگ آورده بود. کريون در نقش خودش (به همراه روبرت انگلاند و هدر لنگن‌کمپ) "خيابان الم" تازه‌اي را کارگرداني مي‌کند که در حضور دردسرساز فردي گروه فيلمسازي را در معرض خطري کشنده قرار مي‌دهد. اين فيلم آغازگر ارجاعات ژانري خاصي شد که چند سال بعد در جيغ و دنباله‌هايش به موفقيتي درخور يک بلاک‌باستر رسيدند.

براي طرفداران
شوکر
(1989)
يکي از دو فيلمي که (در کنار خانه 3 به کارگرداني جيمز آيزاک) به فاصله چند ماه از يکديگر نمايش داده شد و داستان قاتلي احيا شده را پس از اعدام با صندلي الکتريکي دنبال مي‌کرد. چيزي که فيلم آيزاک در کاراکتر بريون جيمز نتوانسته به آن برسد در کاراکتر ميچ پيلگي فيلم کريون جبران مي‌شود. او در نقش هوريس پينکر، قاتلي سريالي که تجربه‌اش بر صندلي عفو او را به موجودي الکتريکي با توانايي تسخير مردم تبديل کرده بازي مي‌کند. پيتر برگ (بله، هماني که فيلم‌هاي "هنکاک" و "کشتي‌جنگي" را کارگرداني کرده) در نقش جواني ظاهر شده که رابطه‌اي اسرارآميز با هوريس دارد. مرد ديوانه در نهايت رام تلويزيون شده و در شبکه‌هاي مختلف آشوب به پا مي‌کند. کريون اميدوار بود که فيلم پايه‌گذار فرنچايز تازه‌اي شود. اين اتفاق نيفتاد، اما "شوکر" فيلم سرگرم‌کننده‌اي است.

دوست  ويرانگر (1986)
کريستي سوانسون در نقش دختر خانه بغلي که شايد دلبسته او شدن اشتباه بزرگي باشد بازي مي‌کند. اين فيلم در اقتباس از رمان ديانا هنستل تلاش کريون براي ساخت يک رومانس سياه و داستاني بيشتر درگير ترس‌هاي رواني است. با اين حال به عنوان اثري که پس از "خيابان الم" مي‌آيد سليقه تماشاگران را محک مي‌زند. استوديو برادران وارنر از خشونت آهسته و حتي ناپيداي فيلم ناراضي بود و در نتيجه "دوست ويرانگر" در مرحله پس از توليد دچار تغييراتي موثر شد تا با فيلمبرداري دوباره برخي صحنه‌ها قتل‌هاي خلاقانه بيشتري در فيلم گنجانده شوند.

 برکت مرگبار (1981)
کريون پس از "تپه‌ها چشم دارند" و پيش از "خيابان الم" افسانه هيتي‌هاي کشاورز را (شبيه به آميش‌ها اما جدي‌تر) مي‌سازد که اهريمني کهن آن‌ها را شکنجه مي‌دهد. مايکل بريمن و ارنست بورگناين در جمع بازيگران فيلم در کنار شارون استوني جوان که در مريض‌ترين صحنه فيلم عنکبوتي به داخل دهان‌اش راه پيدا مي‌کند حضور دارند. کمپاني يونيورسال تصميم به عدم پخش کامل فيلم گرفت تا مدتي بعد کمپاني تلويزيوني و سينمايي يونايتد آرتيستس به سراغ فيلم کريون برود.

سوامپ تينگ (1982)
اين شکل و شمايل يک فيلم کاميک‌بوکي در سال 1981 است. دو سال پيش از آن‌که الن مور با ورودش به کاميک‌هاي دي‌سي انقلاب به پا کند، "سوامپ تينگ" به عنوان فيلمي ارزان با بازي مردي در يک لباس فرم لاستيکي هنوز هم اتفاقي تازه محسوب مي‌شد. ري وايز در نقش اين موجود بي‌نوا، سابقا دکتر الک هالند، پيش از آن‌که در طي تصادفي غيرمنتظره تغيير شکل بدهد بازي مي‌کند. آدرين باربو عاشقانه جالب فيلم را رقم مي‌زند و لوييس جردن در نقش آنتون آرکين شرور ظاهر شده. حواستان به بازي ديويد هس در نقش کارفرما فرت (کروگ در "آخرين خانه سمت چپ") هم باشد. اجراها همگي کم و بيش سرراست و تخت هستند اما فيلم همچنان خاصيتي جهنمي دارد. با اين حال "سوامپ تينگ" به عنوان آزمايشي که ثابت مي‌کند کريون قادر به فيلمسازي در جريان اصلي سينماست موفق نمي‌شود. عوامل تاثيرگذار در تماشاگر حتي حين تماشاي فيلم هم عمر ديرپايي ندارند و اکشن فيلم نااميدکننده است، با اين وجود نکات لذت‌بخش آن بر جاي خود باقي مي‌مانند.

چشم قرمز (2005)
هيجان‌هاي رواني کافي در اين فيلم ثابت کرد که کريون درنهايت فيلمساز جريان اصلي است."چشم قرمز" يک اجراي دونفره دوست‌داشتني از ريچل مک‌آدامز و سيليان مورفي را به نمايش مي‌گذارد که در طي پروازي عذاب‌آور به ميامي درنهايت چهره واقعي کاراکتر دومي رو مي‌شود؛ لحظه "دگرگوني" او بخصوص به شدت تشويش‌آميز است. پيچ‌هاي داستاني زيادي هم وجود دارد، با اين حال به محض فرود هواپيما احساس حضور در منطقه‌اي آشنا تماشاگر را فرا مي‌گيرد و فيلم تبديل به يک اسلشر مووي اطراف خانه مک‌آدامز مي‌شود.

براي خوره‌ها
خون‌آشام در بروکلين
(1995)
يک خيال واهي کنجکاوانه که خط ناپيداي ميان هارور و کمدي را درمي‌نوردد و نتيجه چيزي  نه چندان ترسناک يا خنده‌‌دار است. انگار کريون با اين فيلم به جنگ در قلمرو جان لنديس رفته بود اما فيلم او يک "گرگ‌نماي آمريکايي در لندن" ديگر (يا حتي يک "خون معصوم" ديگر) نيست. ادي مورفي – که در طرح داستان هم دخيل بوده - در نقش‌هاي مختلفي، همان‌طور که در "سفر به آمريکا" لنديس  ديديم و پس از آن باز هم در "پروفسور ديوانه" و "نوربيت" شاهد آن بوديم بازي مي‌کند. مهم‌تر از همه در ميان اين نقش‌ها اما ماکسيميليان خون‌خوار در نيويورک و در پي قدرتي است که او را براي زنده ماندن پس از ماه کامل بعدي کمک خواهد کرد. آنجلا باست، کادم هارديسون و زکس موکه (همچنين در "مار و رنگين‌کمان") به عنوان بازيگران فرعي در فيلم حضور دارند.

موسيقي قلب (1999)
تنها فيلم خارج از ژانر براي کريون: درامي بر اساس داستان واقعي روبرتا گاسپاري که پيش از آن در فيلمي مستند توجه اين کارگردان را به خود جلب کرده بود؛ داستان الهام‌بخش مادر مطلقه‌اي که موسيقي کلاسيک را به مدرسه‌‌‌اي در هارلم، نيويورک مي‌برد. فيلم کمي به "ذهن‌هاي خطرناک" و بخشي هم به "قطعه موسيقي آقاي هالند" شباهت دارد اما در اين‌جا با موسيقي در عوض شعر و مريل استريپ به‌جاي ريچارد دريفوس طرف هستيم.

نفرين‌شده (2005)
جسي آيزنبرگ، کريستينا ريچي، جاشوآ جکسون و جودي گرير در اين داستان گرگ‌نماي کمدي/هارور که حتي بيشتر از "دوست ويرانگر" درگير مراحل مصيبت‌بار توليد شد بازي کرده‌اند.اسکيت الريچ، مندي مور، عمر اپس، الينا داگلاس، هدر لنگن‌کمپ، اسکات فولي، رابرت فورستر و کوري فلدمن همگي زماني از گزينه‌هاي انتخابي براي بازي در اين فيلم بودند و همگي تا زماني که فيلمنامه با بازنويسي‌هاي چندباره به صلابه کشيده شده بود از ليست خط خوردند. بهترين چيزي که مي‌توان درباره نتيجه نهايي گفت راحت‌بين بودن و در عين حال يک‌بارمصرف بودن فيلم است.

روحم را ببر (2010)
اولين فيلم کريون در جايگاه نويسنده و کارگردان پس از "کابوس تازه"، اسلشري سرراست و فراطبيعي است که براي "فيلم ژانر" شدن همه غرايز خودآگاهش را ترک مي‌گويد. گروهي ناشناس در مقابل نفرين ريورتون ريپر؛ قاتل سريالي که 16 سال پيش ناپديد شده و حالا برگشته استقامت مي‌کنند. خوشبختانه اين تلاش متجددانه آخرين کار کريون در جايگاه کارگردان نبود. حرف آخر او در مسئله اصلي وحشت "جيغ" بود.

ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز