متن کامل گفتگوی مفصل و پر نکته کوئنتین تارانتینو با نیویورک مگزین: «هشت نفرت‌انگیز»، سریال‌های تلویزیونی مورد علاقه، سوپر هیروها، ژانر «وسترن»، نژادپرستی، فیلمسازان الهام بخش و دهه نود میلادی

آيا نسبت به دهه 90 احساس نوستالژيك داري؟
نه؛ با اين حال فكر مي‌كنم كه دهه 90 دوران واقعا جالبي بود. قطعا براي من دوران جالبي بود. اما بيشتر شبيه به وضعيتي كه باب ديلن در دهه 60 داشت و مي‌بايست از آن جان سالم به در مي‌برد تا تنها به عنوان يك هنرمند دهه شصتي به او پرداخته نشود، من هم مي‌بايست از دهه نود نجات پيدا مي‌كردم تا زماني كه درباره چيزهاي دوست‌داشتني دهه 90 صحبت مي‌كردند به نام من هم اشاره‌اي نكنند.فكر مي‌كنم كه هيئت ژوري مدتي چنين قصدي داشت. اما اگر بخواهم نسبت به دهه 90 نوستالژيك باشم به دليل عدم وابستگي مردم نسبت به همه اين تكنولوژي‌ها است.

نيويورک مگزين/ لين براون: در روزهايي که "هشت نفرت‌انگيز" کوئنتين تارانتينو در مراحل پس از توليد به سر مي‌برد اين کارگردان در تازه‌ترين مصاحبه خود از ميراث کشورش در نژادپرستي، اوباما و عدم نگراني‌اش درباره آينده‌اي دگرگون شده صحبت کرد. متن اين گفتگو را در زير خواهيد خواند:

5 ماه به اکران "هشت نفرت‌انگيز" باقي مانده. چقدر به پايان ساخت فيلم باقي مانده؟
کمي بيشتر از يک ساعت فيلم را در اختيار داريم. همين حالا از تماشاي يک ساعت اول فيلم برمي‌گردم.
 
از نتيجه راضي هستي؟
هنوز به مرز خودکشي کردن نرسيد‌ه‌ام. همان چيزي است که هست. درحال تدوين هستيم و سعي داريم که به پايان کار برسيم. پس از آن از ابتدا تا انتهاي آن را بررسي مي‌کنيم تا بهتر هم شود. اما پيش از آن اول بايد تمام‌اش کنيم.
براي همه فيلم‌هايي که تا به حال ساختم يک تاريخ پايان مشخص تعيين کردم، چه براي سگ‌هاي انباري که سعي داشتيم به جشنواره ساندنس برسيم يا پالپ فيکشن در زمان برگزاري جشنواره کن. اما هميشه موفق شديم. با اين روش در شرايطي قرار نمي‌گيريد که کار فيلم تمام شده باشد و پس از آن همه کساني که براي ساخت آن هزينه کردند لازم نيست دور هم جمع شوند و فيلم را به هلاکت برسانند.
 
بنابراين ديگر نامه‌اي از استوديو دريافت نمي‌کنيد؟
اوه نه، نامه‌ها وجود دارند.
 
آيا از زمان ساخت جانگوي رها شده و حرامزاده‌هاي بي‌آبرو چيزي عوض شده؟ از آنجايي که آن‌ها موفق‌ترين آثار در زندگي حرفه‌ايت هستند. آيا فروش گيشه عامل تاثيرگذاري است؟
فکر نمي‌کنم، من داستاني را مي‌سازم که مي‌خواهم تعريف‌اش کنم. اما يک درس بزرگ از "گرايندهاوس" گرفتم و سعي مي‌کنم که ديگر آن اشتباه را تکرار نکنم. رابرت رودريگز و من به مسير شخصي و عجيب خودمان عادت کرده‌ايم و تماشاگران را هم در اين مسير با خود همراه مي‌کنيم. در رابطه با گرايندهاوس اما موضوع اصلي اين نبود. باز هم ارزش ادامه دادن را داشت ولي همه چيز خيلي بهتر بود اگر به شکلي نامنتظرانه متوجه عدم علاقه مردم نمي‌شديم.
 
دفعات زيادي درباره سبک کارگرداني‌ات صحبت کردي و گفتي تا چه اندازه دوست داري تماشاگرانت را به شکلي که يک رهبر ارکستر نوازندگان را هدايت مي‌کند به بازي بگيري. با گذشت زمان و وجود تماشاگراني که با سبک تو بيشتر آشنا مي‌شوند و به آن عادت مي‌کنند آيا کار تو هم سخت‌تر مي‌شود؟
صادقانه بگويم، تماشاگران خوره مشکل اصلي نيستند. تماشاگران احمق مشکل‌سازند. اما فکر مي‌کنم که بطور کلي تماشاگران در حال کسب تجربه و علم بيشتر هستند و همه چيز تنها به زمان بستگي دارد. در دهه 50 تماشاگران درجه‌اي از هنري‌سازي را قبول کردند که تماشاگران سال 1966 به آن مي‌خنديدند. و تماشاگران سال 1978 هم به چيزهايي پوزخند مي‌زدند که دهه شصتي‌ها فکر مي‌کردند قابل قبول است. نکته اين است که بايد از خط حداقلي بالاتر بود، به اين ترتيب ديگر بيست سال بعد کسي به فيلم‌هاي تو نمي‌خندد. در رابطه با پالپ فيکشن واکنش مردم اين بود که گفتند: "ووه، هيچ‌وقت فيلمي شبيه به اين نديده بودم. واقعا چنين چيزي هم ممکن است؟" فکر نمي‌کنم موضوع اصلي ديگر اين باشد. من به شکل مسخره‌اي بالاتر از فهم کسي حرف نمي‌زنم. فکر مي‌کنم مردم جانگوي رهاشده و حرامزاده‌هاي بي‌آبرو را تماشا کردند و آن را فهميدند. آن‌ها پايشان را روي زمين سفت و سخت احساس کردند . اين‌طور نبود که بگويند: "اين ديگر چه مزخرفي بود؟" مردم فهميدند که من با اين ژانر چه مي‌کنم. آن‌ها سردرگم نبودند. فکر نکردند که من اشتباه کارم را انجام دادم و فيلم را فهميدند.
 
‌صحبت از ژانر شد، چه چيزي در وسترن براي تو وجود دارد؟ فيلم‌هاي وسترن زيادي در حال حاضر ساخته نمي‌شود.
البته چندتايي در راه هستند. آنتوني فوکوآ در حال ساخت "هفت دلاور" با بازي دنزل واشنگتن است. جانگو فيلم موفقي بود تعجب مي‌کنم که چرا هيچ فيلم ديگري در راه نيست. چيزي که هميشه حقيقت داشته اين است که يک ژانر واقعي ديگر براي بازتاب ارزش‌ها و مشکلات يک دهه بخصوص به جز وسترن براي آن دهه وجود ندارد. وسترن‌هاي دهه 50 آمريکاي آيزنهاور را بهتر از هر فيلم ديگري در آن زمان نشان دادند. وسترن‌هاي دهه 30 ايده‌آل‌هاي دهه 30 را به خوبي به تصوير کشيدند . و درواقع وسترن‌هاي دهه 40 هم همين کار را کردند، چراکه به شکلي کاملا ناگهاني وسترن‌هايي نوآرگونه از راه رسيدند که تم‌هاي تاريکي داشتند. وسترن‌هاي دهه 70 تقريبا ضداسطوره‌اي بودند، همان وسترن‌هاي واترگيتي. همه چيز درباره ضدقهرمان‌ها بود، همه چيز يک فضاي ذهني هيپي‌وار يا پوچ‌گرايانه داشت. فيلم‌هايي درباره جسي جيمز و شورش ناگهاني مينسوتا ساخته شدند که جسي جيمز در آن‌ها يک روان‌پريش قاتل بود. در "بيلي کوچک کثيف"، بيلي يک بچه در شمايل قاتلي کوچک و چرک است و وايات ارپ را در فيلم "داک" ساخته فرنک پري مي‌بينيم. در دهه 70 همه چيز درباره پاره‌کردن پوسته سطحي و نمايش هويت واقعي اين آدم‌هاست. در ادامه، وسترن بزرگي که در دهه 80 داريم "سيلورادو" است که باز هم تلاش مي‌کند هيجان‌انگيز باشد، اين يکي به شدت يک وسترن ريگاني بود.
 
بنابراين "هشت‌نفرت‌انگيز" سعي مي‌کند چه چيزي را درباره امروز به ما بگويد؟
من به هيچ وجه سعي ندارم هشت نفرت‌انگيز را از لحاظ فرمي به فيلمي معاصر تبديل کنم. فقط مي‌خواهم داستان‌ام را تعريف کنم. زماني که آگاهانه سعي مي‌کنيد اين کار را انجام دهيد کمي زياده‌روي به نظر مي‌آيد، منظورم زماني است که سعي مي‌کنيد يک وسترن هيپي يا يک وسترن ضدفرهنگ بسازيد.
 
هشت نفرت انگيز جنگ داخلي را به عنوان نماي پس‌زمينه‌اش انتخاب کرده، به نوعي شبيه به کاري که "خوب،بد، زشت" انجام داد.
"خوب،بد، زشت" وارد درگيري‌هاي نژادي جنگ داخلي نمي‌شود؛ در آن فيلم اين فقط چيزي است که اتفاق مي‌افتد. فيلم من درباره از هم گسيختگي کشور در نتيجه اين نزاع است و پيامدي که شش، هفت، هشت يا ده سال پس از آن دارد. همين باعث مي‌شود که فيلم فضاي معاصر داشته باشد. امروز همه درباره نژادپرستي صحبت مي‌کنند. مي‌دانم. به شدت در‌اين‌باره هيجان‌زده‌ام.
 
هيجان‌زده؟
سرانجام به مسئله برتري سفيدها پرداخته شده و درباره آن صحبت مي‌شود. و موضوع اصلي فيلم همين است.
 
اتفاقات پيش‌آمده در بالتيمور و فرگوسن چگونه راهشان را به داخل "هشت‌نفرت‌انگيز" باز کردند؟
چنين چيزي پيشاپيش در فيلمنامه وجود داشت و در فوتيج‌هاي فيلمبرداري شده هم ديده مي‌شد. فقط درست به موقع از راه رسيد. ما سعي نداشتيم که براي زمان خاصي آن را آماده کنيم. خودش به موقع از راه رسيد. عاشق اين حقيقت هستم که مردم درباره نژادپرستي سازمان‌دهي شده که هميشه در اين کشور وجود داشته و ناديده گرفته شده صحبت مي‌کنند. به نظرم اين يک لحظه دهه شصتي ديگر است، جايي که مردم خودشان بايد چهره زشت گذشته‌شان را پيش از آن‌که همه چيز دگرگون شود آشکار کنند. اينکه چينن چيزي در حال حاضر اتفاق بيافتد اميدوارم مي‌کند.
 
تو از اوباما حمايت کردي. عملکرد او را چگونه را ارزيابي مي‌‌کنيد؟
به نظرم او فوق‌العاده است. او رييس‌جمهور محبوب من است؛ در تمام زندگي‌ام. او سال گذشته را فوق‌العاده سپري کرده، بخصوص در جريان زنجيره اتفاقاتي که به سرعت يکي پس از ديگري جلوي پايش سبز شدند. تقريبا شبيه به اين است که هيچ‌کس را زنداني نکنيد. رويکرد لعنتي او در اهميت ندادن به هيچ چيز هنوز هم جالب است. هميشه افراد بسياري درباره رييس‌جمهورهاي غيرمتعهد که دوره‌شان رو به اتمام است صحبت کرده‌اند و من هيچ‌گاه نديده بودم که کسي به چنين پاياني برسد. همه کساني که در اين مسير او را همراهي کردند و سوالات مختلفي از او پرسيدند، حالا به همه جواب‌هايشان رسيده‌اند.
 
برگرديم به فيلم‌ها: استيون اسپيلبرگ و جرج لوکاس نگاه بدبينانه‌اي به آينده صنعت فيلمسازي دارند، نگران‌اند که اگر برخي ميخ‌هاي اين بنا سست شوند همه آن از داخل منفجر مي‌شود. آيا اين نگراني ميان شما مشترک است؟
بدبيني من نسبت به فرنچايزسازي نيست. چنين چيزي از زمان تولد من وجود دارد.امروز شما مي‌توانيد درباره ترنسفورمرز صحبت کنيد، اما پيش از آن زماني که بچه بودم مي‌توانستيد درباره فيلم‌هاي سياره ميمون‌ها و جيمز باند صحبت کنيد، آن زمان من براي تماشاي آن فيلم‌ها سر از پا نمي‌شناختم. پس از اتمام اين گفتگو قرارست فيلم تازه گاي ريچي را تماشا کنم. نمي‌دانم چرا اسپيلبرگ و لوکاس درباره فيلم‌هاي اين چنيني معترض هستند. نيازي نيست که آن‌ها کارگرداني‌شان کنند.
 
بخشي از نگراني آن‌ها مربوط به فيلم‌هاي کم هزينه‌تر و کم سروصداتري بود که با اکران بلاک‌باسترها از گود خارج مي‌شوند.
مردم هر شش سال يکبار اين را مي‌گويند. ما همه موافقيم که دهه 70 – يا دهه 30، بستگي دارد چه احساسي داريد - احتمالا بهترين دهه تاريخ سينما، تا جايي که به سينماي هاليوود مربوط مي‌شود است. به نظر من دهه 90 هم همان بالا ايستاده اما مردم همان چيزي را گفتند که اسپيلبرگ تمام مدت در دهه 90 گفت و همان‌‌ها را هم در دهه 70 گفتند.
 
بنابراين شما به هيچ وجه نگران نيستيد؟
نه بخاطر آن دلايل مزخرفي که الان مطرح کرديد. ...اگر در طي يکسال مدام به سينما برويد و فيلم‌هاي زيادي ببينيد تهيه ليست 10تايي برترين‌ها کار دشواري مي‌شود، چراکه شما چيزهاي بسيار زيادي ديديد که دوستشان داشتيد. يک ليست 20تايي آسان‌تر است. احتمالا يک فيلم شاهکار در هر سال وجود دارد، اما فکر نمي‌کنم که بايد انتظار بيش از يک فيلم شاهکار را در هرسال داشت، مگر اينکه آن سال خيلي بزرگ و خاص باشد.
 
و در رابطه با بلاک‌باسترها اگر بخواهيم عادلانه قضاوت کنيم بايد بگوييم که هيچ‌چيز بدبوتر از تباني‌هاي اسکاري نيست.
فيلم‌هايي که پيش از اين به عنوان فيلم مستقل شناخته مي‌شدند، مثل فيلم‌هاي جشنواره ساندنس در دهه 90، حالا تبديل به شانس‌هاي اسکاري شده‌اند. چيزهايي مثل "حال بچه‌ها خوب است" و "مبارز". آن‌ها در حال حاضر همان فيلم‌هاي کم هزينه هستند با اين تفاوت که چون ستاره‌هاي بزرگي دارند بودجه‌شان هم بالاتر است. فيلم‌هاي خوبي هستند اما فکر نمي‌کنم از قدرت ناميراي برخي از فيلم‌هاي دهه 90 و دهه 70 بويي برده باشند. فکر نمي‌کنم که در20 يا 30 سال آينده هنوز هم درباره فيلم‌هايي مثل "شهر" يا "حال بچه‌ها خوب است" يا "An Education" صحبت کنيم. "يادداشتي بر يک رسوايي" هم يک نمونه ديگر است. "فيلومنا" هم همين‌طور. يا نصف فيلم‌هاي کيت بلانشت، همگي فقط شبيه چيزهايي هنري هستند. اما "مبارز" يا "کلاهبرداري آمريکايي"، اين فيلم‌ها را تا 30 سال ديگر هم مي‌توان تماشا کرد.
 
اين‌طور فکر مي‌کنيد؟
ممکن است کاملا دراين‌باره اشتباه کنم. من نوستراداموس نيستم.
 
چه چيزي "مبارز" را تبديل به فيلمي مي‌کند که پس از سي سال باز هم در صحبت‌هايمان حضور داشته باشد؟
بخشي از آن به انفجار استعداد ديويد او راسل مربوط مي‌شود، استعدادي که هميشه وجود داشت اما عميقا در آن فيلم (کلاهبرداري آمريکايي) رسوخ کرد. به نظرم او در سينماي امروز، در کنار من، بهترين بازيگردان است. گروه بازيگران "مبارز" بي‌نقص بود. به عنوان مثال من واقعا فيلم "شهر" را دوست داشتم، آن فيلم هم در سال 2010 نمايش داده شد و فيلم جنايي خوبي بود. با اين حال در مقايسه با "مبارز" نمي‌توانست خودش را بالا نگه دارد، چراکه همه آدم‌هاي "شهر" چيزي فراتر از جذاب و زيبا هستند. بن افلک کسي است که زير بار اين ماجرا نمي‌رود، چراکه لهجه بوستوني خوبي دارد. دختر هرزه شهر، بليک لايولي، کاملا خيره‌کننده است. جرمي رنر کمترين خوشگلي را در ميان بقيه دارد و واقعا خوب به نظر مي‌رسد. بنابراين اگر به "مبارز" نگاه کنيد و آن خواهرها را ببينيد متوجه مي‌شويد که چقدر استثنايي هستند. زماني که شکل بازي گرفتن اوراسل را از آن خواهرها مي‌بينيد و  نگاهي به بن افلک و بليک لايولي مي‌اندازيد متوجه  مي‌شويد که نمي‌توان اين دو فيلم را با يکديگر مقايسه کرد. يکي از آن‌ها نشان مي‌دهد که ديگري چقدر قلابي و پيش‌پاافتاده است.
 
جانگوي رها شده تصوير جيمي فاکس و لئوناردو دي‌کاپريو را روي پوستر فيلم داشت و حرامزاده‌هاي بي‌ْآبرو برد پيت را. در هشت‌نفرت‌انگيز ستارگان اصلي کرت راسل، سم جکسون و جنيفر جيسون لي هستند. آيا اجبار استفاده از ستاره‌هاي بزرگ‌تر براي فيلم وجود داشت؟
نه. اگر بخشي وجود داشته باشد که يک ستاره بزرگ بتواند آن را بازي کند و به آن نقش علاقه داشته باشد قطعا اجبار استفاده از او وجود دارد. و من هيچ مشکلي با آن ندارم، مگر اينکه بطور خاص با آن بازيگر مشکل داشته باشم. اما صرف اينکه کسي يک ستاره سينمايي است نمي‌تواند طرفداران من يا آن بازيگر را علاقه‌مند به همکاري کند. بازيگران خاصي براي من وجود دارند و اينکه بتوانند ديالوگ‌هاي من را همان‌طور که بايد بيان کنند چيز بسيار بسيار مهمي است. اين فيلمي است که يک برد يا يک لئو در آن موفقيت‌آميز عمل نخواهند کرد. بايد مجموعه‌اي دراختيار داشته باشيم که در آن هيچ‌کس از ديگري مهم‌تر نيست.
 
تو بازي‌هاي زيادي را از وضعيت‌هاي خطرناک نجات دادي. آيا بر روي اين بازي‌ها سرمايه‌گذاري مي‌کني و آيا زماني که بازيگران پسرفت مي‌کنند و به نقطه قبلي اجراي خود مي‌رسند از آن‌ها ناراحت مي‌شوي؟
هيچ‌کس واقعا کارش در آن نقطه‌اي تمام نمي‌شود که پيش از آن بوده. شايد آن‌ها هيچ‌کدام يک نقطه خيزش شبيه به جان تراولتا، زماني که او مي‌تواند دوباره به يک سوپراستار تبديل شود و 20 ميليون دلار با يک فيلم بسازد، ندارند. اين موضوع قطعا مربوط به يک سناريو بي‌نقص است. به عنون مثال خوب مي‌شد اگر پم گرير در نقش‌هاي اصلي فيلم‌هاي ديگري هم حضور پيدا مي‌کرد اما واقعيت اين است که براي هر زني فرصت بازي در نقش اصلي سخت بدست مي‌آيد، بخصوص يک زن سياهپوست در اوايل 50سالگي‌اش. او درواقع نگاه بسيار واقع‎‌گرايانه‌اي در اين رابطه داشت. او تنها در کمئوها و نقش‌هاي کوچکي در فيلم‌هايي مثل "فرار از لس‌انجلس" حضور پيدا کرد. پس از جکي براون او در يک سريال تلويزيوني درباره يک کافه بازي کرد. و در فيلم جين کمپيون و در "ال ورد" هم بازي کرد که بدون جکي براون هيچ‌کدام براي او اتفاق نمي‌افتادند.
 
در صورتي که مريل استريپ يا جوليان مور نباشند کار بازيگران زن مسنتر از 28 سال واقعا دشوار مي‌شود.
واقعا نمي‌دانم که آيا ممکن است نقش‌هايي هم بنويسم که مريل استريپ و جوليان مور را براي آن‌ها انتخاب کنم. جسيکا لنگ در "داستان هارور آمريکايي" بيشتر به جنس مورد نظر من نزديک است.
 
از آن‌جايي که در اين کار خوب هستي، آيا هيچ احساس مسئوليتي دررابطه با نوشتن نقش‌هايي براي بازيگران زن خارج از محدوده مشخص هاليوود داري؟
من هيچ‌نوع مسئوليتي ندارم. بيست سال است که فيلم مي‌سازم و با وجود اينکه بسياري از تصميماتي که در طي 10 سال اول گرفتم تصميمات خوبي بودند اما حاضر نيستم دوباره آن‌ها را بسازم. منظورم اين است که واقعا فيلمنامه‌هايي که نوشتم را دوست دارم، واقعا کاراکترهايم را دوست دارم، اما هيچ‌گاه درباره آن‌ها هيجان‌زده نبودم و دلبسته‌شان نشدم. آن زمان بيشتر درباره يک گروه جذاب‌ هيجان‌زده مي‌شدم. دوست داشتم بازيگري را که هميشه به او علاقه داشتم و مدتي بود از او استفاده نشده بود را در يک فيلم بازي دهم و به مردم نشان دهم که چه تواناهايي دارد.اما ديگر چنين احساسي ندارم. حالا همه چيز درباره کاراکترهايم است. واقعا فکر مي‌کنم که اين کاراکترها پس از مرگ‌ام بزرگترين ميراث من باشند. بنابراين من هيچ تعهدي جز اينکه کار درست را انجام دهم ندارم. در يکي از مصاحبه‎هايم به همراه لئوناردو دي‌کاپريو و جيمي فاکس از من درباره چنين چيزهايي پرسيدند و من جواب دادم: "ببينيد من اين آدم‌ها را دوست دارم اما عاشق کاراکترهايم هستم. کار آن‌ها اين است که ديالوگ‌هاي من را بيان کنند."
 
دليل انتخاب جنيفر جيسون لي چه بود؟
من واقعا هميشه او را دوست داشتم. جايي در گوشه ذهن‌ام هميشه فکر مي‌کردم که هشت نفرت انگيز به نوعي يک سگ‌هاي انباري وسترن است و فکر کردم چيزي درست و به موقع در موقعيت کنوني حرفه من است، يک نوع کيفيت همه‌جانبه درباره آن وجود داشت. براي من چيزي از دل دهه 90 در اين فيلم فرياد مي‌زد و با خودم فکر کردم که بايد چند بازيگر خيلي خوب دهه نودي داشته باشد، مايک مدسن بچه خوشگل از دهه نود، تيم راث از دهه نود با موهاي بلوندش. و اسنيک پليسکن (راسل). بنابراين زماني که دنبال بازيگر براي ديزي بودم مي‌توانستم جنيفر لارنس را در وضعيت خوبي با اين نقش تصور کنم. من از طرفداران بزرگ او هستم. فکر مي‌کنم او بتواند تبديل به يک بتي ديويس ديگر شود، به اين شرط که همين مسير را ادامه دهد. فکر مي‌کنم که همکاري او با ديويد او راسل به خوبي يادآور ويليام وايلر و بتي ديويس است.
با اين وجود لازم بود که ديزي کمي سن‌بالاتر باشد. او مي‌توانست درکنار مردهاي داستان ترکيب خوبي بسازد. جنيفر جيسون لي وارد شد و او واقعا خوب بود. او توانست وارد چيزهايي شود که بقيه بازيگران فقط اداي آن را درمي‌آورند. او مي‌بايست صحنه‌اي را درحالي که تير خورده بازي مي‌کرد و فقط جيغ مي‌کشيد. هميشه جيغ وحشتناک جنيفر را به ياد مي‌آورم. اگر اين اتفاق در يک خانه افتاده بود قطعا يک نفر پليس را خبر مي‌کرد.
 
آيا نسبت به دهه 90 احساس نوستالژيک داري؟
نه؛ با اين حال فکر مي‌کنم که دهه 90 دوران واقعا جالبي بود. قطعا براي من دوران جالبي بود. اما بيشتر شبيه به وضعيتي که باب ديلن در دهه 60 داشت و مي‌بايست از آن جان سالم به در مي‌برد تا تنها به عنوان يک هنرمند دهه شصتي به او پرداخته نشود، من هم مي‌بايست از دهه نود نجات پيدا مي‌کردم تا زماني که درباره چيزهاي دوست‌داشتني دهه 90 صحبت مي‌کردند به نام من هم اشاره‌اي نکنند. فکر مي‌کنم که هيئت ژوري مدتي چنين قصدي داشت. اما اگر بخواهم نسبت به دهه 90 نوستالژيک باشم به دليل عدم وابستگي مردم نسبت به همه اين تکنولوژي‌ها است.

آيا فيلم‌ها را آنلاين هم تماشا مي‌کني؟
نه. تلويزيون‌ام به کامپيوتر وصل نيست. اين تنها يک عادت است اما به اين معنا نيست که از اين کار بدم نمي‌آيد. اينکه کسي بخواهد فيلم من را در گوشي همراهش تماشا کند واقعا چيز اعصاب‌خردکني است.
 
چند وقت پيش يک نفر را در مترو ديدم که جانگوي رهاشده را در گوشي همراهش تماشا مي‌کرد.
من حتي نمي‌توانم خودم را راضي کنم که يک فيلم را در لپ‌تاپ ببينم. من قديمي‌پسند هستم. روزنامه و مجله مي‌خوانم و اخبار را در تلويزيون دنبال مي‌کنم. شبکه NBC را زياد تماشا مي‌کنم.
 
هنوز هم فيلمنامه‌هايت را روي کاغذ مي‌نويسي؟
بگذار يک چيزي از تو بپرسم: شما اگر بخواهيد يک شعر بنويسيد با کامپيوتر اين کار را انجام مي‌دهيد؟
 
درست است، نه اين کار را نمي‌کنم.
شما براي شعرنويسي به تکنولوژي نيازي نداريد.
 
امسال فيلم‌هاي موردعلاقه‌ات چه بود؟
امسال هيچ فيلمي نديدم. مدت زيادي است که مشغول ساخت فيلم‌ام هستم. "کينگزمن" را خيلي دوست داشتم و از "او تعقيب مي‌کند" واقعا خوشم آمد. بهترين محصولي بود که در سينماي هارور پس از مدت‌ها از راه رسيد. از آن دسته فيلم‌هاي خوبي است که وقتي تبديل به چيزي عالي نمي‌شود واقعا از دست آن عصباني مي‌شويد.
 
چگونه مي‌توانست عالي باشد؟
او {کارگردان} مي‌توانست افسانه‌اش را در همان مسير مستقيم نگه دارد. اما او اين افسانه را از چپ و راست و مرکز آن درهم‌شکست.
 
آيا کارگردانان جواني وجود دارند که نظرت را جلب کرده باشند؟
نوآ بومبک. نوعي کيفيت پل مازورسکي‌گونه درباره فيلم‌هاي او وجود دارد.
 
اما او تقريبا همزمان با شما درحال فيلمسازي بوده، ديگر چه کسي؟
من همه فيلم‌هاي برادران دوپلاس را نديدم اما آن‌هايي را که ديدم واقعا دوست داشتم. آن‌ها "سايروس" و "بگ‌هد" را ساخته‌اند و همه اين چيزهاي مامبل‌کوري زماني که من در آلمان مشغول ساخت حرامزاده‌هاي بي‌آبرو بودم و از آن خبر نداشتم. سپس به خانه آمدم و درباره آن‌ها خواندم و از خودم پرسيدم که "اين ديگر چه زهرماري است؟" بگ‌هد را تماشا کردم و به دوستم الويس ميچل گفتم "اين فيلم‌هاي مامبل‌کور را تماشا کردي؟ کنجکاو شده بودم و بگ‌هد را تماشا کردم، به نظرم واقعا خوب بود." او جواب داد که "تو فيلم خوب‌شان را ديدي.  هميشه آنقدر خوب نيستند. دستت را داخل بشکه کردي و غذاي خوبي گيرت آمد." با اين حال هنوز "هانا از پله‌ها بالا مي‌رود" را نديدم.
 
در حال حاضر چه کسي را رقيب خودت مي‌داني؟ آيا با کسي مثل پل تامس اندرسن درحال رقابت هستي؟
نه. اين يک چيز دوستانه است. اين شايد خودپسندانه باشد اما واقعا ديگر احساس رقابت با کسي را ندارم. من با خودم مسابقه مي‌دهم. ديويد او راسل مي‌تواند موفق‌ترين فيلم سال را بسازد و اين هيچ چيزي از من کم نمي‌کند. هيچ‌وقت از زماني که ريک لينکليتر را در مراسم اسکار ديدم خوشحال‌تر نبودم.
آخرين باري که احساس رقابت داشتم زمان ساخت "بيل را بکش" بود و رقيب من "ماتريکس: بارگذاري مجدد" بود. شمشير داموکلس بالاي سر ما درنوسان بود. من آن فيلم را روز افتتاحيه در سالن نمايش چاينيز ديدم و هنگام خروج از سينما آن ترانه جي زي را با خودم زمزمه مي‌کردم. با خودم گفتم که هرچه داري رو کن.
 
درباره انفجار ناگهاني فيلم‌هاي ابرقهرماني چه نظري داري؟
من از زمان کودکي‌ام کاميک‌بوک مي‌خوانم و دغدغه‌هاي مارولي خودم را در طي سال‌ها بدست آورده‌ام. بنابراين بطورکلي مشکلي با ابرقهرمان‌ها ندارم، جز اينکه آرزو مي‌کردم مجبور نبودم تا 50 سالگي براي سلطه اين ژانر صبر کنم. در دهه هشتاد زماني که فيلم‌ها مزخرف بودند، همان زماني که من بيشتر از هروقت ديگري در زندگي‌ام فيلم ديدم و توليدات هاليوود در بدترين شرايط پس از دهه 50 به سر مي‌بردند، آن زمان خوبي براي ظهور ابرقهرمان‌ها بود.
 
آيا خودت يکي مي‌ساختي؟
نه، آن زمان هنوز در يک فروشگاه ويدئويي کار مي‌کردم! اما آن‌ها را تماشا مي‌کردم. آن دوره خاص من بود. بيست و چندساله بودم و شبيه به کساني بودم که امروز در مراسم کاميک‌کان هستند و همه فيلم‌هاي مارول و دي‌سي را تماشا مي‌کنند. اما حالا پنجاه و چندساله هستم و همه آن‌ها را تماشا نمي‌کنم.
 
اين روزها کارگردانان جوان يک فيلم مستقل خوب مي‌سازند و ناگهان به فيلم‌هاي ابرقهرماني يا جنگ ستارگان يا دنياي ژوراسيک رو مي‌آورند. پس از سگ‌هاي انباري پيشنهاد ساخت "سرعت" و "مردان سياهپوش" به تو داده شد. مسير حرفه‌اي زندگي‌ات درصورت قبول آن پيشنهادات به چه شکل تغيير مي‌کرد؟
خيلي خوب مي‌شد. فکر مي‌کنم موضوع اصلي کمتر درباره موفقيت فيلمي مثل مردان سياهپوش يا سرعت يا موفقيت فيلمي مثل پالپ فيکشن است و بيشتر درباره شيوه‌ ارائه خودتان به اين صنعت است. آن زمان من خودم را به عنوان کارگرداني غيرقابل‌استخدام معرفي کردم، قرار نبود درخانه بنشينم و فيلمنامه‌هايي‌ را که براي من مي‌فرستيد مطالعه کنم. من قرار است فيلمنامه خودم را بنويسم. من براي بازنويسي در دسترس نيستم.
 
آيا فرنچايزهايي وجود دارند که واقعا مايل به ساخت آن‌ها باشيد؟
مي‌توانم ساخت اولين قسمت "جيغ" را تصور کنم. واينشتاين‌ها سعي داشتند رابرت رودريگز را به اين کار دعوت کنند. فکر نکنم به هيچ‌وجه فکر کرده باشند که من علاقه‌اي به آن دارم. درواقع اهميتي به کارگرداني وس کريون ندادم. فکر کردم که او همان زنجير آهني بود که فيلم را در زمين نگه داشت و نگذاشت به سوي ماه پرتاب شود.
 
چه برنامه‌هاي تلويزيوني را تماشا مي‌کني؟
آخرين سريال‌هايي که تماشا کردم "جاستيفايد" و "چطور با مادرت آشنا شدم" بود.
 
آيا از طريق "جاستيفايد" متوجه والتون گوگينز شدي؟
پيشاپيش  از "The Shield" او را مي‌شناختم. 6 سال او را در حال ديالوگ‌سازي ديده بودم و مجاب شدم که زبان درستي دارد.
 
"کارآگاه حقيقي" را تماشا کردي؟
سعي کردم اولين اپيزود فصل اول را تماشا کنم، اما به هيچ‌وجه مجذوب آن نشدم. به نظرم بسيار خسته‌کننده بود. فصل دوم هم افتضاح به نظر مي‌رسد. درست مثل تريلر آن؛ همه اين بازيگران خوش‌چهره سعي دارند که خوش‌چهره نشان ندهند و جوري در اطراف پرسه مي‎زنند که انگار تمام سنگيني بار دنيا روي دوششان است. زيادي جدي است و آن‌ها واقعا شکنجه شده‌اند و با آن لباس‌هاي رنگ و رو رفته و ريش‌هايشان سعي مي‌کنند بيچاره به نظر برسند.
سريال مورد علاقه من در شبکه اچ‌بي‌او "اتاق خبر" است. اين تنها سريالي است که من واقعا سه مرتبه تماشايش کردم. يکشنبه‌ها ساعت 7 صبح زماني که اپيزود جديد مي‌رسيد آن را تماشا مي‌کردم.  پس از آن‌که تمام مي‌شد و روزهاي بعد معمولا يک‌بار در هفته به سراغ آن مي‌رفتم که بتوانم بار ديگر گفتگوي ميان اين آدم‌ها را بشنوم.
 
فکر کنم مردم با شنيدن چنين چيزي غافلگير شوند. ريويوهاي "اتاق خبر" همه جا پيدا مي‌شدند. حتي سورکين هم بابت قسمت‌هايي از آن عذرخواهي کرد.
کدام آدم مريضي ريويو‌هاي تلويزيون را مي‌خواند؟ يا عيسي مسيح. منتقدان تلويزيوني تنها درباره پايلوت سريال مي‎‌نويسند. پايلوت سريال‌ها مزخرف هستند. چرا بايد علاقه من به بهترين ديالوگ‌نويسي عجيب باشد؟
 
تو هم بابت دلايل مشترک هميشه مورد انتقاد بودي، بخصوص استفاده‌ات از خشونت و فحش. آيا به اين نقدها توجهي مي‌کني؟
نقدهاي اجتماعي هيچ اهميتي براي من ندارند. ناديده گرفتن آن‌ها کار واقعا راحتي است، چراکه من به کارم صد در صد باور دارم. بنابراين هر تهي‌ه‌کننده‌اي که براي نفع عمومي من را نقد مي‌‌کند فقط مي‌تواند گورش را گم کند. شايد براي يک لحظه جلب توجه کنند اما پس از آن لحظه تنها تبديل به گازوييلي براي شعله‌ورتر شدن من مي‌شوند.
 
تو براي فيلمنامه‎‌هايت برنده دو جايزه اسکار شدي. اينکه هيچ‌گاه براي کارگرداني اشکار نگرفتي برايت آزاردهنده است؟
نه. دوست داشتم که براي حرامزاده‌هاي بي‌آبرو برنده جايزه بهترين کارگردان شوم. مي‌توانم با افتخار بگويم که من يکي از پنج نفري هستم که برنده دو جايزه اسکار براي بهترين فيلمنامه اوريجينال شدند. چهار نفر ديگر وودي الن، چارلز براکت، بيلي وايلدر و پدي چايفسکي هستند. درواقع من اين را تا زماني که يک نفر در سايتي به آن اشاره کرده بود نمي‌دانستم. با خودم گفتم که "لعنتي! آن‌ها بزرگترين نويسندگان تاريخ هاليوود هستند. حالا وودي الن همه ما را زمين زده. او سه جايزه اسکار گرفته. بنابراين من هم اگر سه اسکار بگيرم او را شکست مي‌دهم.
 
تو درباره بازنشستگي پس از 10 فيلم صحبت کردي. اگر هنوز هم همين قصد را داري به اين معناست که دو فيلم ديگر براي تو باقي مانده. دوست داري با ساخت آن‌ها به چه چيزي دست پيدا کني؟
اگر بتوانم دهمين فيلم‌ام را تبديل به بهترين‌شان کنم عالي مي‌شود. هرازچندگاهي درباره آن فکر مي‌کنم اما موضوع اصلي‌ام نيست. من تنها يک کار را در يک زمان انجام مي‌دهم. فيلم‌هايي وجود دارند که مايل به ساخت آن‌ها هستم اما به محض اينکه کارم با هشت‌نفرت‌انگيز تمام شود و کمي زمان شخصي داشته باشم. هرکاري که درحال حاضر به آن فکر مي‌کنم تبديل به کاري خواهد شد که بعدها آن را کنار مي‌گذارم. بايد خودم را تمام و کمال در اختيار داستان درستي بگذارم که با من حرف بزند.
 
بنابراين همه فيلم‌هايي که به ساخت احتمالي آن‌ها اشاره کردي -"کلاغ قاتل" (اسپين آف حرامزاده‌هاي بي‌آبرو)، برادران وگا (ترکيب پالپ فيکشن و سگ‌هاي انباري)، کراس‌اوور جانگو/زورو- هيچ‌گاه ساخته نخواهند شد؟
نه. فکر نمي‌کنم ديگر هيچ‌گاه "کلاغ قاتل" را بسازم. اما آن تنها فيلمي بود که احتمال ساخت آن وجود داشت.
 
آيا "بيل را بکش 3" هم ديگر جزء گزينه‌هايت نيست؟
نه، هنوز منتفي نشده ، تا ببينيم چه پيش مي‌آيد.
 
تاثير تو حالا در همه جا حس مي‌شود. تماشاي فيلم‌ها و سريال‌هاي بقيه و ديدن حقه‌هاي داستاني‌ات در کار آن‌ها چه حسي دارد؟
عاليست. اين يعني من کارم را به درستي انجام مي‌دهم. من فيلمساز برحق نسل‌ام هستم که درحال رهبري يک گروه است. هيچکاک شاهد استفاده از تکنيک‌هايش در فيلم‌هاي ديگر بود و آن هم اتفاق بسيار خوبي بود. اسپيلبرگ رونويسي تکنيک‌هايش را در فيلم‌هاي ديگر ديد و اين يعني شما يک تغيير تاثيرگذار ايجاد کرده‌ايد. پيش از ساخت اولين فيلمم شعار اصلي من اين بود که مي‌خواهم فيلم‌هايي بسازم که جوان‌ها با تماشاي آن‌ها بخواهند فيلمساز شوند. اين چيزي است که با قاطعيت مي‌توانم بگويم موفق به انجام آن شدم.
 
آيا فيلمساز الهام‌بخشي هم براي تو وجود دارد؟
چنين چيزي بيشتر در دهه 90 وجود داشت. "مظنونين هميشگي" يا "Two Days in the Valley" (جان هرزفلد) يا "Eight Heads in a Dufell Bag" (تام شولمن). فيلمسازي که به نظر من تا به حال شبيه به هيچ‌کس ديگري نبوده، سي.ام تالکينگتون است. دو فيلم خارق‌العاده او "Love and a 45" و فيلم هنگ کنگي بي‌نظير “Too Many Ways to Be No.1" است.
 
اما فراتر از کارکرد نقطه عطف گونه پالپ فيکشن بر فيلم‌هاي جنايي دهه 90 فيلم‎‌هاي تو تاثير بسيار غول‌آسايي دارند: ضدقهرمان‌هاي تلويزيوني، همه ديالوگ‌هاي آن‌ها سرشار از ارجاعات فرهنگ‌عامه است. و داستان‌گويي بي‌نظم هم آنقدر عادي شده که ديگر آن تاثير پالپ‌فيکشن را ايجاد نمي‌کند.
اگر مي‌خواهيد از من تعريف کنيد از آن استقبال مي‌کنم. من آنقدرها گستاخ نيستم. بخش کوچکي از وجود من احساس مي‌کند که بر همه چيز تاثير گذاشته، اما اين فقط خودشيفتگي دروني و جنون ذاتي من است.
 
بسياري از کاراکترهاي تو انگيزه انتقام دارند، اما اخيرا بسيار بخشنده شده‌اي. بروس درن براي فيلمنامه هشت‌نفرت‌انگيز مشکل‌ساز شد اما در فيلم حضور دارد. انيو موريکونه از جانگو انتقاد کرد اما براي هشت نفرت‌انگيز آهنگسازي کرده. آيا آدم ملايم‌تري شدي؟
شايد واقعا همين‌طور باشد. از اين بابت احساس خوشحالي مي‌کنم. من يک جوان عصباني بودم و اگر حالا هم مثل گذشته ادامه مي‌دادم بايد از خودم مي‌پرسيدم که مشکل لعنتي من چيست؟ من يک زندگي بي‌نقص دارم. هنرمند بودن در وضعيت فعلي من چيز کميابي است. چطور مي‌توانم از همه چيز عصباني باشم؟ چيزهايي برايم آزاردهنده هستند اما آرام‌تر شده‌ام. زندگي کوتاه است.
 
• اين مصاحبه در شماره 24ام آگوست 2015 در نيويورک مگزين به چاپ رسيد.
ويسنا فولادي
نظرات
فيشر کينگ چهارشنبه 4 شهريور 1394 بسيار عالي،، ممنون از خانم فولادي
5 1
پاسخ

سعيد چهارشنبه 4 شهريور 1394 آقا من چند روزه که دنبال ترجمه صحبتهاش هستم..درود بر 7فاز که بهترين رسانه مربوط به سينماي جهان هستش
4 2
پاسخ

پرهام چهارشنبه 4 شهريور 1394 چقدر حرف حسابي زده..هرچي پيرتر ميشه حکمتش هم بيشتر ميزنه بالا
3 1
پاسخ

آتنا چهارشنبه 4 شهريور 1394 وااااااااااااي گل کاشتين.چه مصاحبه خوبي از کارگرداني که هميشه منتظر فيلمهاش هستيم و چه ترجمه خوبي.مرسي از 7فاز
5 0
پاسخ

كلنل هانس لاندا چهارشنبه 4 شهريور 1394 اينم جا افتاده از متن ..از ديدن قيافه شون پن عنم مي گيره.
7 0
پاسخ

آراز چهارشنبه 4 شهريور 1394 خيلي چسبيد مخصوصا که يه چند وقتي بود يه مطلب مشتي نداشتين . مرسي.
2 0
پاسخ

كيمن پنجشنبه 5 شهريور 1394 ممنون. خيلي كار خوبي كرديد.
2 0
پاسخ

كيمن پنجشنبه 5 شهريور 1394 ممنون. خيلي كار خوبي كرديد.
2 0
پاسخ

tohid يكشنبه 22 شهريور 1394 عاليست. اين يعني من كارم را به درستي انجام مي‌دهم. من فيلمساز برحق نسل‌ام هستم كه درحال رهبري يك گروه است. پيش از ساخت اولين فيلمم شعار اصلي من اين بود كه مي‌خواهم فيلم‌هايي بسازم كه جوان‌ها با تماشاي آن‌ها بخواهند فيلمساز شوند. اين چيزي است كه با قاطعيت مي‌توانم بگويم موفق به انجام آن شدم.
واقعا ديالوگ ها تو فيلماي اين بشر عاليه واقعا با هر فيلمش آدم ميگه کاش من در اندازه اين بشر بودم
اميدوارم اسکار سومش رو هم ببره
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز