20 فیلم برگزیده سال 2014 به انتخاب تحریریه 7فاز: فساد ذاتی/ Inherent Vice (پل تامس اندرسون)

فساد ذاتي مي‌تواند در عين نشئه و هپروت و چركش، خوش تصوير و تاثيرگذار باشد، آن هم با وجود زمان اندكي كه در شكل دادن روابط آدم هايش خرج مي‌كند؛ رابطه عشقي مركزي، رابطه بيگ فوت و داك، و حتي بده بستان‌هاي اسپورتلو با خانواده اوون ويلسون. فساد ذاتي شايد غريب، دير هضم، يا سردرگم كننده باشد اما وقتي همه اين‌ها را به عنوان مواد اوليه سازنده‌اش قبول كنيم يك‌دفعه خودمان را در حين تماشاي بهترين فيلم سال پيدا مي‌كنيم.

7فاز:
صوفيا نصرالهي:
هيچ فيلمي از سال گذشته به اندازه «فساد ذاتي» پل توماس اندرسون شاخک‌هاي حسي مخاطبش را فعال نمي‌کند. به ضيافت نور و صدا و تصوير خوش آمديد. اينجا همه چيز درباره اتمسفر است. دنبال داستان و اينکه سر و ته ماجرا کجاست نباشيد. «فساد ذاتي» شبيه يکي از آن داستان‌هاي کارآگاهي ريموند چندلر است. پر از توصيف. با رابطه‌هايي که نمي‌دانيد آغاز و پايان‌شان کجاست. يک نمونه کاملا متفاوت از ادبيات و سينماي کاراگاهي و پليسي که بيشتر با نمونه‌هاي انگليسي‌اش که برمبناي اتفاق بود، مشهور شد. «فساد ذاتي» در کوچکترين جزييات درگيرتان مي‌کند. از همان اول و صداي راوي بگيريد تا انتخاب بازيگران. يوآکين فونيکس که بهترين بازي کارنامه‌اش را اينجا ارائه مي‌دهد. صدا و چهره کاترين واترستون که خيلي براي تماشاگران شناخته‌شده نيست، انگ کاراکتر شستاست. فيلم موفق مي‌شود دهه هفتاد را با همه جزيياتش به تصوير بکشد. اين وسط يک داستان هم داريم که خيلي مهم نيست. حتي پيچيده هم نيست بيشتر سردرگم است و حتي اين سردرگمي هم محصول همان فضايي است که به تصوير مي‌کشد. نوشتن درباره فيلم توماس اندرسون کار سختي است بيشتر به اين خاطر که همه نشانه‌ها واضحند. همه چيز مربوط به رنگ و نور و قاب و بازيگران و صدا و موسيقي است. همين چيزهاي ظاهري که همه کشف مي‌کنند ولي براي لذت بردن از آن بايد تمرين کرده باشيد. فيلم مثل کاراکترهايش انگار پايش رو زمين بند نيست. همه‌اش در فضا مي‌گذرد. ديدن «فساد ذاتي» را نمي‌شود به همه توصيه کرد ولي براي آنهايي که اهلش باشند، تجربه نابي است. سفر در کابوس‌هاي ذهني يک کارآگاه خصوصي در زندگي واقعي. جايي که مرزي بين کابوس و رويا و حقيقت نيست. فقط لحظه است که ارزش دارد. و در کنار همه اين‌ها بايد گفت فيلم رمانتيکي است که احساسات‌تان را شکننده مي‌کند.

احسان سالم: با در نظر گرفتن سه فيلم آخر آقاي پل تامس اندرسونِ مؤلف و در نظر گرفتن وجه تاريخي‌شان که اولي در اواخر قرن نوزدهم،‌ دومي در دهه‌ي پنجاه و سومي دهه‌ي هفتاد مي‌گذرد و تعريف طيفي که يک سرش برتري و سرراستي داستان باشد و سر ديگرش مود و حس و حال مستقل از داستان، شاهد حرکت فيلم‌ها روي اين محور هستيم که اگرچه هيچ‌کدام بحدي راديکال نيستند که در انتهاي محور جا بگيرند اما رفته رفته يک عنصر را فداي ديگري کرده‌اند. ديگر انگار مهم نيست داکي چطور مراحل - مثلن - تجسسش را چطور طي مي‌کند و شخصيت‌ها دقيقن چه نقشي در پيش‌برد قصه دارند، مهم شستايي‌ست که دست آخر گيرِ داکي مي‌آيد. در خون بپا مي‌شود ورِ داستان‌گو پررنگ‌تر است و وقتي از مرشد گذر کرده و به فيلمي هپروتي مثل فساد ذاتي مي‌رسيم، تا حد محسوسي بي‌خيال داستان شده و اتمسفري ساخته نفس کشيدن در آن هم مفرح ذات است!

امين نور: برسون در کتاب سينماتوگراف خود درباره اين نحوه تصويربرداري توضيح مي‌دهد که به جاي اينکه کليت را نشان دهيم بياييم جزء و يا قسمتي از آن را بگيريم و باقي را به تخيل مخاطب واگذار کنيم. دو سوم از فيلم را کلوزآپ تشکيل داده. اغلب سکانس‌هاي فيلم در کلوز‌آپ‌هاي مديوم،اکستريم و دو نفره و يا در سه مرحله - براي مثال سکانسي که داک اوون ويلسون را به خانه‌اش مي‌رساند اول با دالي ايني به يک کلوزآپ دونفره مي‌رسد و بعد دوباره دوربين سر جاي خود دالي بک مي‌کند و بعد دوباره دالي به کلوزآپي از داک و اون لبخند لعنتي- انجام مي‌گيرد. نمونه‌اي‌است که در هاليوود و امريکا که نه حتي در اروپا هم پيدا نمي‌شود. اين نبوغ بچه‌ي سينماست و زرنگ بودن خودش را به رخ مي‌کشد. اما نه براي همه. گويي براي خود سينما، خود پرده فيلم مي‌سازد. براي همين هم سراغ دوربين 70 ميلي متري مي‌رود. بيشتر فيلم با نور طبيعي گرفته شده - تصور کنيد سکانس ديدار آغازين فيلم و ملاقات دوباره داک و شستا بدون پروجکشن گرفته شده و با همين نورپردازي‌ست که از همان لحظه نخست در حال و هواي ساحلي کاليفرنياي 1970 قرار مي‌گيريم. فيلمي براي عاشقان سينما، کساني که بيشتر از هرچيزي برايشان جنون چشم پشت فيلم مهم است. و اين حاصل کار مجنون‌ترين خوره فيلم امريکايي‌ست. فيلمي که از سر صنعت فيلمسازي امريکا هم زياد است. جواهر ناب.

زرتشت کاشفيان: فساد ذاتي معجون فراري است که پايه‌هايش را در هذيان و بي‌منطقيش شکل مي‌دهد. درامي که از ميان لايه‌هاي دود و روياهاي هپروتي قهرمانش داک اسپورتلو، منطق هياهو و آشوب را از ابتدا کم کم پايه مي‌ريزد و هرچه جلوتر مي‌رود در طفره رفتن از هر توضيحي بيشتر اصرار مي‌ورزد. هنر اندرسون اما در شکل دادن قصه‌اي کاملا واگرا است که قرار است از هر منطق بيروني  فرار کند اما به تماشاگرش آنقدري خوراک بدهد که با شماي کلي داستان هر قصه‌اي که دوست دارد بسازد. اندرسون در شايد جسارت‌آميز‌ترين فيلمش با نگاهي به بهترين‌هاي آلتمن در دهه هفتاد، استونري دوست داشتني ساخته که خلاقيت و سليقه از تک تک سکانس‌هايش پيدا است. فساد ذاتي مي‌تواند در عين نشئه و هپروت و چرکش، خوش تصوير و تاثيرگذار باشد، آن هم با وجود زمان اندکي که در شکل دادن روابط آدم هايش خرج مي‌کند؛ رابطه عشقي مرکزي، رابطه بيگ فوت و داک، و حتي بده بستان‌هاي اسپورتلو با خانواده اوون ويلسون. فساد ذاتي شايد غريب، دير هضم، يا سردرگم کننده باشد اما وقتي همه اين‌ها را به عنوان مواد اوليه سازنده‌اش قبول کنيم يک‌دفعه خودمان را در حين تماشاي بهترين فيلم سال پيدا مي‌کنيم.

کاوه اسماعيلي: فاصله گرفتن از شاهکار پل تامس آندرسون و نوشتن درباره آن مثل درک و لمس پارانوياي نشئگي به هنگام هوشياري‌ست. آنهم براي فيلمي که پايه‌اش را روي ذهن پرت و درعين حال تميز و دقيق يک استونر ماريجوانا بنا نهاده. با خط داستاني که پيگيري آن نه محال که کم فايده به نظر مي‌رسد و هر لحظه تماشاگر را به سمتي پرتاب مي‌کند. تا سرنخ‌هاي محو اين نقش و نگار پيچيده و سردرگم را براي يافتن معشوق اثيري کاراگاه داک اسپورتلو در اختيارش قرار دهد و روياي حضور او را بر درگاه خانه‌اش جان بخشد. فساد ذاتي با حضور فانتزي گونه‌ي شستا در خانه داک شروع مي‌شود و با آرامش حاصل از همنشيني آنها با تلالو نوري که بر چهره داک تابيده شده تمام مي‌شود و در ميانه اين دو پيوند، بزرگ و بزرگتر مي‌شود و مثل يک بمب ساعتي که انتظار انفجارش در سايه‌ي لحن کمدي فيلم دلپذير است، به آمريکا و دهه هفتاد و ماهيت ترکيده هروئيني‌اش چنگ ميزند و رهايش مي‌کند. همراه با دو کاراکتر فرعي معرکه‌ي  پاگنده، مرد خشني که سوگوار رفيق از دست رفته‌اش است و کوي، نوازنده ساکسيفوني که انگار رساندن او به خانواده‌اش تمام دستاورد داک از اين اديسه است. و شستا که تنها خاطره واقعي داک از او به تنها لحظه هوشياري‌اش باز مي‌گردد. با عجيب‌ترين راوي تاريخ سينما و البته حضور تامس آندرسون به عنوان يک مهندس-آرتيست نابغه که انرژي حاصل از بي‌نظمي و فساد ذاتيِ تنيده شده در اثر را به شکل عجيبي هم کنترل شده و هم افسار گسيخته هدايت مي‌کند.

پويان عسگري: اين دومين فيلم معمولي و حتي در مواردي نااميد کننده پل تامس اندرسون است. بعد از وضوح و تمرکز حداکثري «خون به پا مي‌شود» فيلمساز قدم در مسير کلي گويي‌هاي ابهام آميز و موقعيت‌هاي معنوي قابل تفسير گذاشته است. نه تنها خبري از رسوخ کردن به قلب سنگ نيست که حتي اندرسون کسر شانش است تلنگري به سنگي که در دست دارد وارد کند. روايت‌ در دو فيلم متاخر پل تامس اندرسون ناتمام و ناقص است. اين ارتباطي به شيوه داستانگويي ندارد. خود فيلم‌ها در ذاتشان واجد تناقضي هستند که بيش از آنکه پيش‌برنده باشد در روايت اخلال ايجاد مي‌کند. گويي خود فيلمساز هم مطمئن نيست از مقاصد و اهدافش. تمرکزي وجود ندارد و به شکلي دلبخواهي و رندوم دور موقعيت‌ها مي‌چرخيم بدون آنکه به ماهيت ايده/ داستان اوليه در سير پيشرفتش چيزي اضافه شود. بعد از پريشان گوييِ مريض پسندِ معنوي‌طورِ اندرسون در «مرشد» اين‌بار و در «فساد ذاتي» نگاهي ماسيده و چشماني پاره از نشئگي در حال تماشاي جهان مضحک و کارتوني پيرامونش است. يک دنياي کارتوني با اغراق‌هاي بيشمار. انگار که «چه کسي براي راجر ربيت پاپوش دوخت؟» رابرت زمه‌کيس را با «خداحافظي طولاني» رابرت آلتمن تلفيق کرده باشند. اما مشکل اينجا است که فيلم اندرسون نه فانتزي فيلم زمه‌کيس را دارد و نه وقار از ريخت افتاده و شور رمانتيک خفه شده نئونوار آلتمن. در سطحي ديگر خرده داستان «مرد عاشق و معشوق گريزپاي جفاکار» يادآور فيلم «پري مي‌سي‌سي‌پي» فرانسوا تروفو است و اين احتمالن تنها بخش از اين دنياي پر سر و صدا است که مي‌شود رويش مکث کرد و بقيه داستانک‌هاي فيلم را در نسبت با آن فهم. همان‌طور که راوي فيلم يک شخصيت ذهني است و وجود خارجي ندارد و زاييده ذهن داک (واکين فينيکس) است، بقيه صحنه‌هاي فيلم هم در فضايي ذهني/ عيني اتفاق مي‌افتند و اغتشاش کل را به وجود مي‌آورند. کلي گويي سياسي/ اجتماعي فيلم غير از کارکرد فضاسازانه‌اش عوامانه و قراردادي است؛ «آمريکاي زمان ويتنام و نيکسون و جنبش سياه‌ها غرق در سکس و مخدر و وهم بوده و در يک کلام آمريکا هروئين زده بوده!» و اينکه ايده آزاد کردن اوون ويلسون توسط داک به عنوان نقطه اوج داستان فيلم در نظر گرفته شده، ساده‌انگارانه و نابخشودني است. يک موقعيت فرعي که در دل اين هزارتو بي‌دليل مهم مي‌شود. چرا؟ چون «آمريکا» قرار است نفس بکشد! فيلم آخر اندرسون نه سبکبالي و جنون طناز «لباوسکي بزرگ» برادران کوئن را دارد و نه مي‌تواند مانند «خواب بزرگ» هاوارد هاکس، بي‌اعتنا به داستان و روايت به تکريمي از «نمايش» و ستايش رفتار فيزيکي آدم‌ها در يک دنياي سر به هوا برسد. حضور کوتاه «بلادونا» بازيگر معروف و خلاق فيلم‌هاي «اَدالت» يکي از نکات جالب فيلم آخر پل تامس اندرسون است.

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
پرهام شنبه 17 مرداد 1394 عالي بود نوشته ها..چه نوشته هاي ستايش آميز و چه نوشته اقاي عسگري که انتقادي بود و غيرمنتظره
5 1
پاسخ
شرلوک يكشنبه 18 مرداد 1394 چرا غير منتظره؟ مگه شما آمار اينکه آقاي عسگري چيا دوس داره و چيا دوس نداره رو داري حاجي؟

سايه شنبه 17 مرداد 1394 بهترين فيلم سال بود...
1 3
پاسخ

مسعود شنبه 17 مرداد 1394 نوشته پويان خان با فاصله از بقيه بهتره..ريويوهايت را دوست دارم آقاي عسگري..نوشته خانم نصرالهي هم بين بقيه نوشته هاي مثبت درباره فيلم بهترين بود
5 3
پاسخ

ا.ن شنبه 17 مرداد 1394 يادداشت نويسنده محبوب من کجاست؟!
4 4
پاسخ
مهران يكشنبه 18 مرداد 1394 اره راستي چرا اقاي ميرحسيني ننوشت درباره اين فيلم؟

آقاي نارنجي شنبه 17 مرداد 1394 پريشان گوييِِ مريض پسندِ معنوي‌طورِ در نگاهي ماسيده و چشماني پاره از نشئگي در حالِ تماشاي جهانِ مضحكِ و كارتوني پيرامونش
5 6
پاسخ

پدرام شنبه 17 مرداد 1394 من هم خطر رو از the master احساس کرده بودم البته اين يکي رو هنوز نديدم ولي برايم اندرسن دقيقا نقطه مقابل کريستوفر نولان است و به شدت اميدوارم فيلم خوبي برام باشه
3 3
پاسخ

آراز يكشنبه 18 مرداد 1394 اوه اوه اندرسون دل آقاي عسگري رو شکسته ،اي محبوب بي وفا
6 0
پاسخ

محمّد يكشنبه 18 مرداد 1394 بعد از وودي آلن، آقاي اندرسون از بدترين کارگردان‌هاي مؤلفيه که ديدم، و البته اين نظر منه، فقط خواستم بگم که تصور نکنيد همه مثل شما فکر مي‌کنن :)
0 6
پاسخ

ابوالفضل سه شنبه 20 مرداد 1394 مرسي آقاي عسگري(چون خيلي قبول دوست داره گمونم کلا توماس رو و چوس نکرده خودشو. دوست نداشته اومده گفته دوستش نداشتم)
0 2
پاسخ

عباس جمعه 24 مهر 1394 آخه چه لزومي به اينجور لفاظي وغامض نويسي در نقدهست که يکي از دوستان اشاره کرده بود. حالا فارغ از نظر مثبت يا منفي نسبت به فيلم که اونم جاي بحث داره ( لطفا دهه هاي سپري شده عمر يه فيلمسازرو درنظر بگيريد که به مرور زمان دستخوش تغييرودگرگوني ميشه وبر احوالات وجهان بينيش تاثير داره.آثاردوره پاياني کوروساوا متفاوت بادوره جواني ومقطع ميانسالي اون هستند اين مهم در مورد هر فيلمسازي نمود داره)بعضيا درمورد چيزي که ميدونن با احتياط حرف ميزنيد!!!
0 2
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




























































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز