نوشته دیوید تامسون بر درون لووین دیویس و فیلم‌های برادران کوئن

نیو ریپابلیک: برادران كوئن جذابيت زندگي را در جمع يافته‌اند. هنگامي‌كه انسان‌ها با يكديگر هستند، هنگامي‌كه انسان‌ها مي‌درخشند و فضا با تضاد يا شوخي پر مي‌شود

ديويد تامسون/ نيوريپابليک: پيش از هرچيز، اين کلمه‌ي باطن است که براي من مشکل ايجاد مي‌کند. من هنگام مواجهه با فيلم‌هاي اتن و جوئل، با يک اثر به مثابه‌ي کاري که نشان‌دهنده‌ي باطن، و کاري که داراي بنيادهاي احساسي است، روبه‌رو نيستم و اين‌گونه در موردشان نمي‌انديشم. حتي مطمئن نيستم که اين فيلم، ابزار لازم و قابليت طبيعي براي اين منظور را دارا باشد. شايد ساده به نظر بيايد، اما در فيلم‌هاي کوئن‌ها اموري چون نماهاي دوربين و جزئيات کار و ظواهر و نگاه هويداي يک چهره محل توجه است. بعضي مواقع يک موقعيت، صورت، ديالوگ مي‌تواند براي ما کافي باشد که بتوانيم آنچه شخصيت مي‌انديشد و احساس مي‌کند را دريابيم، همان‌گونه که مارج گاندرسون در فيلم فارگو با لب‌هايي بسته، سکوتي اجباري و سرشار از خشونت اخلاقي آرام و سهمگين، در برابر هر آنچه که مي‌ديد، قرار مي‌گرفت و چنين واکنشي نشان مي‌داد، بدون اينکه حتي براي لحظه‌اي به بازگو کردن احساسش و يا نجات دادن جهان از آن شر سهمگين، نيازي پيدا کند. پليس زن بودن، زندگي‌اش را کاملاً متعين کرده و کمترين آزادي‌اي در اين ميان باقي نگذاشته بود. ما به باطن مارج مي‌رويم، اما تنها براي اين‌که، ظرفيتش براي بي‌طرف بودن، محافظه‌کاري، و استوار ماندن را دريابيم. باطن او لايه‌ي دوم و زيرين لباس‌هاي گرم اوست، يک دهن‌کجي بي‌ذوق و پنهان که به شما ياد مي‌دهد هيچ‌گاه نمي‌توانيد بفهميد که مردم تا چه اندازه مي‌توانند عجيب و ترسناک باشند. وقت خود را براي غصه خوردن تلف نکنيد. وجهي باطني در مارج وجود دارد، زني حامله که دوست دارد همسرش را در آغوش بگيرد، اما او جالب‌ترين انسان روي زمين نيست. با اين‌حال کوئن‌ها در تضاد با آن هيولاهاي کثيف، از او انساني جالب مي‌آفرينند.
برادران کوئن جذابيت زندگي را در جمع يافته‌اند. هنگامي‌که انسان‌ها با يکديگر هستند، هنگامي‌که انسان‌ها مي‌درخشند و فضا با تضاد يا شوخي پر مي‌شود. اگر ما براي چند ساعت به دود يا والتر يا داني به تنهايي گوش کنيم، فيلم لباوسکي بزرگ ممکن است بي‌مزه و حوصله سر بر شود اما همه‌ي اين افراد با يکديگر که باشند، سه‌گانه‌اي را مي‌سازند که حتي خودشان از جادويي که مي‌آفرينند،آگاه نيستند. کوئن‌ها خودشان نيز يک گروه‌اند، و چه کسي مي‌داند تا کي همراهي دائمي‌شان، آن‌ها را از خودکاوي‌اي که ممکن است  آزارشان دهد،منع مي‌دارد. اما اينگونه به نظر مي‌رسد که آن‌ها ساختن فيلم درباره‌ي گروهي از مردم را ترجيح مي‌دهند (دوستان و دشمنان) که در آن، شخصيت‌ها گفتگوهايي رقابت‌جويانه، با لحن تمسخرآميز ،خنده‌آور و ابلهانه ترتيب مي‌دهند. آن‌ها درباره‌ي آن دسته از انسان‌هايي فيلم مي‌سازند که ما انتظار ديدنشان را داريم. به نظر مي‌آيد که اين راهي حساس براي کار کردن است. اين امر بيشتر به عنوان هنري فروتنانه در کاري که انجام مي‌دهند، در نظر گرفته مي‌شود.

اما اين سوال همچنان باقي مي‌ماند که آيا شما مي‌خواهيد در باطن لووين ديويس باشيد و آيا مي‌خواهيد در جهان درون لووين ديويس که عنوان آخرين فيلم آن‌هاست، قراربگيريد يا خير. او يک خواننده‌ي فولک دوره‌گرد در اوايل دهه‌ي 1960 در گرينويچ ويليج است. فرض مي‌کنم که او مي‌خواسته به شهرت برسد، اما باور نمي‌کنم که او هيچ‌گاه تلاشي براي رسيدن به معناي واقعي اين امر کرده باشد. اين نقش توسط اسکار آيزاک بازي شده، لوين ديويس آهنگ‌هاي زيادي مي‌خواند و به ندرت بدون گيتارش جايي مي‌رود، اما کوئن‌ها به راستي باور ندارند که او از پس اين کار بر خواهد آمد يا اينکه او لياقت انجام دادن اين کار را دارد يا خير: به نظر نمي‌آيد که او داراي زندگي رواني غني و چنان باطن عميقي باشد که يک هنرمند بتواند آن را ابراز نمايد و به نمايش بگذارد. الهام گرفتن از يک هنرمند موضوع ساده‌اي براي ساختن فيلم نيست، اما نمونه‌هاي کمي از اين آثار وجود دارند، که افسردگي نابودگر برخي هنرمندان را تفسير کرده تا اين شخصيت‌ها بتوانند خودشان را بهترشرح دهند؛ کرک داگلاس در نقش ونگوگ در فيلم شور زندگي، تام هالسي در نقش موتزارت در فيلم آمادئوس و حتي نيکول کيدمن در نقش ويرجينيا وولف در فيلم ساعت‌ها.
فيلم‌هاي ديگري نيز وجود دارند که احساسِ بودن در باطن و درون روان يک شخص را رسانده‌اند: در بسياري از فيلم‌هاي روبر برسون مانند خاطرات کشيش روستا، محکوم به مرگ گريخت و جيب‌بر ما با تعليق معنوي شخصيت مرکزي فيلم همراه مي‌شويم. در فيلم همشهري کين، به نظر مي‌آيد که موقعيت صحنه، نشان‌دهنده‌ي درون ذهن کين است و تصوير پيچيده‌اي از اين‌که اين مرد بزرگ در زندگي چه کارهايي انجام داده. رواني به راستي ما را به درون خانه‌اي که ذهن مشوش نورمن بيتس است مي‌کشاند، و اين دقيقاً همان امري‌ست که باعث مي‌شود نورمن از يک هيولاي مطلق به روحي افسونگر و گمگشته تبديل شود.
اما لووين ديويس اينچنين نيست. او اينور و آنور مي‌رود تا مبلي براي خوابيدن يا قايقي براي چند روز ماندن بيابد. او به دنبال گربه‌ي دوستش مي‌رود و آن را دوباره با بد اقبالي گم مي‌کند، اين همان بداقبالي‌اي است که حتي درپيدا کردن جا در خانه‌ي دختر جواني که از او باردار است نيز، با او همراه است. او دوست دارد پدرش را درک کند و مي‌خواهد به خواننده‌ي فولک مشهوري تبديل شود. به گوش من تمام آهنگ‌هايش شبيه به هم و کند هستند (با وجود حضور تي‌بون برنت در فيلم ). درخشش او به تناوب و دوره‌ايست. او مي‌خواهد مانند شعله‌اي  لرزان در معرض باد باشد، او ميلي براي بروز آن هنر متواضعانه که برآمده از وجود دروني خود شخصيت است ندارد، هنري که محرک داني و والتر در لباوسکي بزرگ، خاويار باردم، جاش برولين و تامي لي جونز در جايي براي پيرمردها نيست ، و گردهم‌آيي عجيب‌غريب‌ها و دروغ‌گوها در پس از خواندن بسوزان است.
رنگ فيلم درون لووين ديويس تا حدي زمستاني و کم قوت است که به سياه و سفيد نزديک شده است، و به همان اندازه‌اي که کاربرد اين تکنيک درآخرين تجربه‌ي کوئن‌ها (مردي که آنجا نبود) مشکل‌پسند وسخت‌گيرانه بود در اين‌جا نيز دقتي مشابه در استفاده از رنگ‌ها به کار رفته است. اما اين کار، از بدترين کارهاي آنهاست و احساس مي‌کنم اين فيلم جديد، ارائه‌ي يک هنر حاشيه‌اي‌ است. کوئن‌ها حس تصويرسازي خودنمايانه اما صادقانه‌اي دارند. آن‌ها بيشتر نگران نحوه‌ي بيان گفتگوها هستند. به نظر مي‌رسد که اسکار آيزاک تمايلي به يگانگي با فيلم ندارد، شايد به خاطر اين‌که احساس کرده لووين ديويس جذابيت يا توانايي کافي براي اين کار را ندارد. دختري که از لووين باردار است (و نقش او را کري موليگان بازي کرده) از او به عنوان کسي که ترجيح مي‌دهد هرگز به خاطر نياوردش ياد مي‌کند. لزومي ندارد که ارتباط ميان آن‌ها حتماً احساسي باشد، اگرچه کوئن‌ها همواره مصرانه جزييات روابط جنسي را با مهارت و سرعت شرح داده‌اند. اما اين فيلمي‌ست که مخاطب را به اين فکر مي‌اندازد که چرا موليگان با لووين اين‌گونه رفتارمي‌کند. حال که اين‌گونه است، شخصيت او به نوع نااميدي‌اي که احتمالاً انتظار داريم درون خود لووين ديويس بيابيم، نزديک‌تر است. اين خواننده هيچ پيشرفتي نمي‌کند، اما هيچ وقت هم واقعاً در معرض خطر يا رنج و مشقت قرارنمي‌گيرد. درحالي‌که دختر درمعرض نگاه‌هاي ناخوشايند ديگران قراردارد.
بعضي‌ها ازديدن اين فيلم بيشتر از من لذت برده‌اند. من تنها از قسمت سفر جاده‌اي که جان گودمن در آن ظاهرمي‌شود، لذت بردم. جان گودمن بازيگريست که نه تنها در مکتب کوئن‌ها تجربه به دست آورده، بلکه تخصصي بسيار جسورانه در نمايش‌هاي خيره‌کننده‌اي دارد که ما را به تخيل ديوانه‌ي درون انسان وا مي‌دارد. او طبيعي‌ست؛ منبعي سرشار از روحيه و آرامش مانند والتربرنان در فيلم‌هاي هاوارد هاکس.
برادران کوئن حالا بسيار کار آزموده تر از دوران جواني‌شان هستند. آن‌ها بيشتر نزديک به دهه‌ي 60 زندگي هستند تا 50؛ اين فيلم شانزدهمين فيلم آن‌هاست. آن‌ها قفسه‌اي پر از جوايز گوناگون دارند. اين امر به‌ طورکلي درست است که آن‌ها چهره‌اي بي احساس و خشک دارند، يا حتي نگاهي نااميدانه، بي‌تفاوت و کنايه آميز. آن‌ها در جهاني به سرمي‌برند که همواره  تفريح را در حماقت مي‌يابد. اما درباره‌ي اين  ديدگاه! فکر مي‌کنم که اين راهيست براي اين‌که بي‌ميلي‌شان براي آشکار کردن خود را پنهان سازند، يا اين‌که بقبولانند که باطن و روان آن‌قدرها هم مسئله‌ي مهمي نيست. منظور من را اشتباه برداشت نکنيد؛ حتي اگر مجبور نباشم هيچ کدام از اين فيلم‌ها را شاهکاري بزرگ بدانم، يا حتي اگر هيچ کدام از آن‌ها تکان دهنده نباشند، من هنوز هم عاشق تقاطع ميلر، فارگو، لباوسکي بزرگ، يک مرد جدي، جايي براي پيرمردها نيست و پس از خواندن بسوزان هستم.
اما براي مثال تقاطع ميلر چيزهاي قابل توجه زيادي دارد: بهترين اقتباس سينمايي از دشيل همت در حس و استفاده از عناصر داستاني که در يک زمان هم بامزه و هم هولناک است. دراين فيلم شاهد اجراهاي فوق‌العاده‌اي از نقش‌هاي مکمل مانند جان پوليتو، جان تورتورو و جي‌اي‌فريمن هستيم، و همچنين گابريل بايرن، بهترين بازي خود را در نقش قهرماني نابودشده و تقديرگرا، انجام داده است. مارشيا گي‌هاردنِ دلربا که تلاشي هم براي جذاب بودن نمي‌کند، هيچ‌گاه از زيبايي‌اش صدمه نمي‌بيند. تقاطع ميلر تصويري از خيانت در تجارت آمريکاست، و البته يکي از بهترين فيلم‌هاي پربازيگر ماست. اما به اندازه‌اي خيزبرنمي‌دارد که بتواند بلندي‌هاي هنر را بپيمايد، و براي من جالب است که ضعف اين جهش هنري تا چه اندازه به خاطر سرباز زدن اتن و جوئل از روبه‌رو شدن با مسئوليت يا پذيرفتن تنهايي است.

به نظر من درون لووين ديويس فيلمي است که برادران را به چاله‌اي افکنده که وا مي‌داردشان تا راهي براي باورکردن توانايي‌هاي خود بيابند. اين فيلم يک جور شانه بالا انداختن و نوعي بي‌حوصلگي روزمره است. در جايي براي پيرمردها نيست، باردم حريفي براي شيطان است و تامي لي جونز، به روح تمام مردان ناخرسند قانون در آمريکا تبديل مي‌شود. کوئن‌ها حتي زماني‌ که در حال مهمل‌گويي‌اند نيز استاد قصه‌گويي هستند. اما به محض آن‌که وراي بي‌نهايت را لمس مي‌کنند -چه شخصيت جان گودمن در بارتون فينک تنها يک قاتل زنجيره‌اي معمولي باشد، چه نيروي کشتار در تمام جهان - استعلا مي‌يابند. يکي از دوست داشتني‌ترين چيزها درباره‌ي آن‌ها همين ناخشنودي‌شان از راست نشستن و گوش کردن به کلماتي چون استعلا است.
آن‌ها در لحظات زيادي به دانش فيلم مربوط به دهه‌هاي 30 و 40 بازگشته‌اند و اين به هيچ‌وجه به معناي بيش از حد جدي گرفتن خودشان نبوده است. من فکر نمي‌کنم که درون لووين ديويس هم زياد خودش را جدي گرفته باشد. اين مسئله چندان من را اذيت نمي‌کند؛ چرا که ايمان دارم در طول يک يا دو سال، کوئن‌ها اثري منحصربه‌‌فرد مانند پس از خواندن بسوزان (بهترين پارودي سي.آي.اي و رازداري در گنجينه‌هاي رسمي ما) توليد خواهند کرد؛ آن هم بدون توجه بيش از حد يا زيادي تحويل گرفتنِ خود. آن‌ها درست مانند والتر و دود به هم متصل شده‌اند، اگر شما يکي از آن‌ها را تنها هنگام قدم زدن ببينيد، احتمالاً احساس خواهيد کرد که بايد به آمبولانس زنگ بزنيد.

ندا قطرويي
نظرات
کامران بزرگ نيا چهارشنبه 27 فروردين 1393 سلام. من همين الان با سايت شما آشنا شدم و اين اولين مطلبي است که خواندم.خسته نباشيد. مطلب خوبي ست؛ اما متاسفانه فارسي خوبي ندارد و بهتر بود که قبل از نتشار ويرايش مي شد. بخصوص اين «را» ي بعد از فعل خيلي اذيت مي کند. اميدوارم که از اين انتقاد دوستانه ناراحت نشده باشيد و با آرزوي موفقيت.
0 0
پاسخ

رامين شفيق پنجشنبه 28 فروردين 1393 مطلب بسيار خوبي از ديويد تامسون که توضيح مناسبي درباره جهان کوئنها مي دهد.بامزه است که آقاي تامسون انقدر پس از خواندن بسوزان را دوست دارد...ترجمه ش هم خوب بود.ممنون.
0 0
پاسخ

7فاز پنجشنبه 28 فروردين 1393 ممنون آقاي بزرگ‌نيا از انتقاد دوستانه‌تان..نه‌تنها ناراحت نمي‌شويم که مشتاق گرفتن نظرات شما دوستان عزيز هستيم..متن قبل از خواندن ويرايش شده و انصافا هم ترجمه خوبي دارد..اين نکته را بايد در نظر گرفت؛ ترجمه متن‌هاي تامسون به زبان فارسي سختي‌هايي دارد که با راه افتادن بيشتر دست مترجم بهتر هم خواهد شد...با سپاس.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز