20 فیلم برگزیده سال 2014 به انتخاب تحریریه 7فاز: بابادوک (جنیفر کنت)

در سالي كه خبر چنداني در ژانر وحشت نبود، بابادوك جنيفر كنت استراليايي خوش درخشيد. يك فيلم وحشت زنانه كه با تمركزش بر ايده‌ي روانكاوانه‌ي رابطه‌ي مهراكين مادر/فرزندي، هيستري زنانه را تبديل به بستري براي انتقال وحشتش مي‌كند. همچون هر فيلم مهم ژانر، بابادوك نيز موفق مي‌شود با عيني كردن تعارضات رواني شخصيت اصلي، تماشاگرش را از تاثيرات گذراي فيلم‌هاي معمول ژانر جدا كند و او را در ترسي روانشناختي به حال خود رها كند. اينجا كاراكتر خيالي بابادوك است كه تبديل به استعاره‌اي از تروماي زن ناشي از مرگ همسر، كه سال‌ها در خود سركوب كرده مي‌شود. تروما/هيولايي كه زن هر چه بيشتر تلاش مي‌كند از خود دورش كند، بيشتر و بيشتر در جلدش فرو مي‌رود.

7فاز:
کاوه اسماعيلي: فيلم با پيدا شدن کتاب مصوري به نام بابادوک در کتابخانه - داستان مصور هيولايي‌ که آرامش خانه را برهم ‌مي‌زند - پرده‌ي دوم نمايشش را بر روي قواعد کلاسيک ژانر پي‌ريزي مي‌کند. همان پرسش‌هاي هميشگي به سراغ تماشاگر مي‌آيد. هيولا کي وارد مي‌شود؟ از زير تخت؟ يا از داخل کمد؟ چه زماني واردِ جسم پسر مي‌شود؟ يا کي سايه‌ي شيطاني‌اش وقتي مادر پتو را به روي خودش کشيده هويدا مي‌کند ؟ اما اضطراب و انتظار براي لحظه‌ي ترسناک اينبار جاي خودِ لحظه‌ي وحشت را مي‌گيرد و بازيگوشيِ جنيفر کنت خود به کابوسي هنگام تماشاي فيلم بدل مي‌شود. چرخش داستاني زماني‌ست که کتابي که مادر آن را نابود کرده دوباره پيدا مي‌شود و اينبار ادامه‌ي داستانِ کتاب مشخص مي‌کند که اين مادر است که در معرض هجوم هيولا به جسمش قرار دارد. از اينجا تماشاي بازي اسي ديويس در نقش امليا که فروپاشي جسمي‌اش با کلوزآپ‌هايي از چروک‌هاي صورتش که رفته رفته به موتيفي تکرار شونده تبديل مي‌شود کارکردي همچون لذتي رنج‌آور براي تماشاگر دارد. شکل راه رفتن فرسوده‌اش که همچون قالب کلي اثر يادآور ميا فارو در بچه رزمري است در ميان فرم طراحيِ خانه که همان رنگِ گرافيتيِ کتاب بابادوک را دارد بخشي از همان انتظار و اضطرابِ کشنده براي لحظه‌ي موعود است.

امين نور: فيلمي که تماما با قواعد ژانري آغاز مي‌شود و در ادامه قالب اين گونه را به بازي مي‌گيرد و در پايان نتيجه‌اي تازه را فراهم مي‌آورد. داستان با رفتارهاي عجيب غريب پسربچه - همان شکارچي و عامل وحشت‌زا - و عکس‌العمل‌هاي مادر وي - قرباني يا همان شکار - شروع مي‌شود اما به سرعت جايگاه شکار و شکارچي عوض مي‌شود و حالا مادر عامل رعب و وحشت است. بابادوک را مي‌توان هم در دسته فيلم‌ترسناک‌هاي روانشناختي جاي داد هم ارواح و ماورا. در هر دو بخش فيلم، لولوخورخوره همان چيزي‌ست که از آغاز فيلم نبود آن حس مي‌شود، بايد باشد و جاي خالي آن موجب ناهنجاري مي‌شود،در بخش اول پدر است و در بخش دوم شوهر. شايد براي همين هم کارگردان هر دو شخصيت را به دگرگوني مي‌رساند، تا تماشاگر از جايگاه هر عضو خانه نظاره‌گر باشد. ايده‌ي پاياني محشر است. اينکه هيولا را رام کني، بدل به عضوي از زندگي خود کني و خانواده تازه‌اي را تشکيل دهي. بهترين فيلم ترسناک 2014.

احسان ميرحسيني: در سالي که خبر چنداني در ژانر وحشت نبود، بابادوک جنيفر کنت استراليايي خوش درخشيد. يک فيلم وحشت زنانه که با تمرکزش بر ايده‌ي روانکاوانه‌ي رابطه‌ي مهراکين مادر/فرزندي، هيستري زنانه را تبديل به بستري براي انتقال وحشتش مي‌کند. همچون هر فيلم مهم ژانر، بابادوک نيز موفق مي‌شود با عيني کردن تعارضات رواني شخصيت اصلي، تماشاگرش را از تاثيرات گذراي فيلم‌هاي معمول ژانر جدا کند و او را در ترسي روانشناختي به حال خود رها کند. اينجا کاراکتر خيالي بابادوک است که تبديل به استعاره‌اي از تروماي زن ناشي از مرگ همسر، که سال‌ها در خود سرکوب کرده مي‌شود. تروما/هيولايي که زن هر چه بيشتر تلاش مي‌کند از خود دورش کند، بيشتر و بيشتر در جلدش فرو مي‌رود. کارگرداني کنت در به وجود آوردن فضاي سرد و تيره و تار و وهم‌آلود فيلم حرف اول را مي‌زند؛ کارگرداني که تاثيرات نمونه‌هاي مهم ژانر بر فيلمش کاملا مشهود است؛ از کهن الگوها و خانه‌هاي جن‌زده‌ي ژانر گرفته تا فيلم‌ وحشت‌هاي روانشناختي پولانسکي نظير مستاجر و انزجار و بچه رزمري و همچنين تلالو استنلي کوبريک. تسلطي که جنيفر کنت را تبديل به يکي از اميدهاي آينده‌ي ژانر مي‌کند. نمي‌شود از بابادوک حرفي زد و به بازي اسي ديويس در نقش بيوه‌ ماليخوليايي فيلم اشاره نکرد. از آن نوع بازي‌هاي دشوار که البته به سياق هميشگي عدم توجه به فيلم‌هاي وحشت، در طول سال و فصل جوايز اشاره چنداني به آن نشد. بابادوک با آن پايان کنايي‌ نه تنها پايان‌هاي قراردادي ژانر را به سخره مي‌گيرد، بلکه آن را واجد کيفيتي ترسناک‌تر و بي‌رحمانه‌تر مي‌گرداند؛ شايد در مقطعي بتواني هيولايي را که از درونت برخاسته کنترل کني، اما هرگز نمي‌تواني از دستش خلاص بشوي.

احسان سالم: داستان بابادوک مثل يک هارور معمولي شروع شده و گسترش پيدا مي‌کند. زني بيوه و پسر کوچکش در خانه‌اي زندگي مي‌کنند که اگر به سر و رويش نگاه کنيد با آن رنگ دل‌مرده‌اش هم پيداست که قرار نيست هيچ اتفاق خوبي در آن بيفتد. به اين‌ها اضافه کنيد مردن پدر خانواده را آن هم درست در روز بدنيا آمدن پسر، پيرزني پارکينسوني در همسايگي و شغل زن که کار در آسايشگاه سالمندان است. بابادوک - که با آن شمايلش يعني پالتو و کلاه شايد اشاره به ورِ اغراق شده و هيولاگونِ مردِ غايب در خانه باشد و نشان از حفره‌ي بزرگي‌ست که براي زن و فرزندش ايجاد شده - موجود ترسناکي که داخل يک کتاب است وارد ماجرا شده، اتفاقاتي تا حدي پيشگويانه شبيه به فيلم‌هاي "مقصد نهايي" مي‌افتد و... اما جالب و تا حدي آشنايي‌زدا، آخر ماجراست. شايد حتا بشود گفت يک‌جور رئاليسم جادويي بر فيلم سايه مي‌اندازد. بابادوک در نبرد شکست خورده و تبديل مي‌شود به يک‌جور حيوانِ دربند مادر و پسر؛ چيزي شبيه همان هيولاي ترسناکي که در سياه‌چاله‌ي خانه‌ها پنهان است با اين تفاوت که مادر و پسر برايش غذا مي‌برند و در غيابش نسبتن شاد و شنگول شده اند و لابد به اين فکر مي‌کنند هيولايي آمده، اذيتشان کرده و حالا هم زير پله دربند شده، خيلي روتين و معمولي، اتفاق خاصي نيفتاده! با اين توضيح که آن حال خوش پاياني شمه‌هايي هم از توهم پيداست. يک‌جور رستگاريِ دروغين.

ندا ميري: در روانشناسي تحليلي، تعريفي وجود دارد از سويه‌هاي سرکوب شده انسان که انقدر آگاهانه ناديده گرفته مي‌شوند تا فراموش مي‌شوند در حالي‌که سفت و سخت سرجاي خودشان حضور دارند و در درون انسان رشد مي‌کنند. سويه‌هاي تاريک و دلخراشي که خود آدميزاد دوستشان ندارد يا از آن‌ها مي‌هراسد و ناديده‌انگاري اين قطب‌هاي دلخراش، گزنده‌ترين پيامدها را دارد. جنيفر کنت بهترين ژانر ممکن را برگزيده است براي سفر روانشناختي‌اش به زندگي بيروني و دروني آمليا. زني که ميان تلاش براي دوست داشتنِ پسربچه جامعه‌ستيز و پرخاشگرش و سرکوب نفرتش از او که از فقدانِ همسرش که در روز تولد پسربچه و در راه رساندن زن به بيمارستان مرده است، ناشي شده دست و پا مي‌زند. فيلم با مولفه‌هاي آشناي ژانر آغاز مي‌شود و هرچه پيش مي‌رود و بيشتر به درون متشنج و پريشان آمليا که بازسازي موفقي هم از قهرمان‌هاي شکنجه‌ديده مونث سينماي وحشت است راه مي‌يابد، گستره وحشت و هراسش وسيع‌تر و عميق‌تر مي‌گردد. پريشاني زن کم‌توان و رنگ پريده که با اشارات فراواني که اوجش سکانس خودارضايي زن است روي تنهايي و تکيدگي‌اش تاکيد مي‌شود، در مواجهه با موجودي به نام بابادوک اوج مي‌گيرد و کنت بازيگوشانه و مسلط، تماشاگرش را مدام بازي مي‌دهد که اين هيولاي با کت بلند واقعي‌ست يا نمايش اغراق‌شده‌اي‌ست از ذهن عصيان‌زده مادري که در دوقطبي کشنده عشق و تنفر فرزندش سال‌هاست اسير مانده است. همچنان که پسربچه وقتي مادر روي زمين افتاده است او را در آغوش مي‌کشد و اشاره مي‌کند مي‌دانم مرا دوست نداري، بابادوک اجازه نمي‌دهد. دست کودک که روي صورت مادر مي‌نشيند و او را وادار مي‌کند سرکوب و انکار مجدانه همه اين سال‌ها را استفراغ کند، در واقع به مادر فرصت و قدرت داده مي‌شود هيولا را به وضوح ببيند، آرام کند و به نهاني‌ترين جاي خانه (استعاره‌اي از اعماق درون بشر) تبعيد کند. با اين تفاوت که حالا مي‎داند بايد هرازچندگاهي به او سر بزند، نگاهش کند، تغذيه‌اش کند و به او اجازه بدهد غرولندي کند. احتمالا چاره‌اي ديگر هم براي بقا نباشد مگر پذيرش محترمانه گوشه‌هاي تاريک درون در دلِ يک همزيستي معتدلانه سويه‌هاي خير و شر.

پويان عسگري: تا ميانه‌هاي فيلم و پيش‌فعالي آزار دهنده پسر بچه همه چيز معمولي و قابل پيش‌بيني به نظر مي‌رسد؛ شبيه به هارورهاي جريان اصلي سينماي آمريکا در سال‌هاي اخير که از حد مشخصي فراتر نمي‌روند و پايبند قراردادهاي ژانر، بدون هيچ خرق عادت خاصي هستند. مهمترينش در بين فيلم‌هاي اين چند سال کانجيورينگ (جيمز ون) بود که خيلي‌ها را خوش آمد و برايش هورا کشيدند. غافل از آنکه کانجيورينگ تکرار مکررات بود و فيلمي که انگار قبل از ديدنش بارها تماشايش کرده بوديم! اما جنيفر کنت که از سر و شکل فيلمش مشخص است تا چه ميزان سر در تاريخ ژانر هارور و فيلمهايش دارد با تغيير منبع هراس از فرزند به مادر، هم پا در حريم ممنوعه کين مادر نسبت به طفلش مي‌گذارد و هم به هراسش سويه‌اي رواني/ذهني مي‌بخشد من باب انتقامي که هر مادري ممکن است از فرزند آزاررسانش در طول بزرگ شدن و رشد او بگيرد. يک استعاره سنگدلانه ترسناک. شبيه به کاري که رومن پولانسکي در شاهکارش بچه رزمري انجام داد و دوران نه ماهه بارداري رزمري (ميا فارو) را تبديل به کابوس ترسناکي که هر مادر براي به دنيا آوردن فرزندش متحمل مي‌شود، کرد. بابادوک در کنار فيلم قدرنديده آنا ليلي اميرپور (دختري در شب تنها به خانه مي‌رود) بهترين فيلم ترسناک سال گذشته بود و همان‌طور که ومپاير چادري آن فيلم وارد تاريخ سينما شد و از همين حالا شمايلي مهم در ساب ژانر فيلم‌هاي خون آشامي است، مادر تسخير شده (اسي ديويس فوق‌العاده که با چشمان باز از حدقه درآمده به خاطرش مي‌آوريم) اين فيلم هم طنيني از معصوميت ترور شده‌ي زنان کلاسيک ژانر را دارد؛ همچون دبورا کر در بي‌گناهان (جک کلايتون)، سيگورني ويور در بيگانه (ريدلي اسکات) و مهمترينش ميا فارو در بچه رزمري.

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
سايبورگ دلارفروش دوشنبه 8 تير 1394 خانم ميري آب سردي بر شور منتقدان ريختي.
it follows بهترتر بود از اين.
1 0
پاسخ

پرهام دوشنبه 8 تير 1394 اشاره به دبورا کر بي‌گناهان عالي بود آقاي عسگري..همينطور ترکيب معصوميت ترور شده
0 2
پاسخ

آراز دوشنبه 15 تير 1394 شايد در مقطعي بتواني هيولايي را که از درونت برخاسته کنترل کني، اما هرگز نمي‌تواني از دستش خلاص بشوي.
دمت گرم ميرحسيني
3 0
پاسخ

بهار دوشنبه 24 خرداد 1395 من10ساله هستم وبرادرم از بابا دوك برايم تعريف كرده داستا بابا دوك واقاً ترسنا ك است
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز