یادداشت منتقد اینترتینمنت ویکلی بر سریال «فارگو»

وحشت فارگو كيفيتي معمولي و روزمره دارد كه خشونت را هم معمولي نمي‌كند. در بزرگترين صحنه‌هاي مرگ هم خشونت عملا نامرئي است. وقتي لورن همه مافياي فارگو را مي‌كشد دوربين هوشمندانه بيرون از مركز مافيا قرار داده شده. مي‌توانيد حركت لورن در ساختمان را از طريق تعقيب فريادها دنبال كنيد اما شيشه يك‌طرفه كاري مي‌كند تا اصلا چيزي از وقايع داخل را نبينيم. اين يك درام ضدقهرماني معمولي نيست كه اعمال شيطاني پرزرق و برق‌اند و آدم‌هاي خوب براي جلب همذات پنداري كارهاي بد مي‌كنند. لستر از يك ترسوي ساده دل به هيولايي همانقدر آرام  تبديل مي‌شود. او حتي كت خودش را تن همسر دومش مي‌كند تا لورن او را به جاي خودش بكشد. اين مرد هيچ وقت خوب نبوده، فقط شايد مودب بوده. و سادگي كارهاي شيطانيش فقط باعث ترسناكتر شدنش مي‌شود.

مليسا مائرز/ اينترتينمنت ويکلي: يکي از دلايلي که باعث مي‌شود فارگو، درام شبکه FX که حول فيلم 1996 برادران کوئن با همين نام مي‌گردد را دوست داشته باشم استعاره‌ها و حاشيه رفتن‌هاي آن است که جدا از معنا داشتن يا نداشتن‌شان هميشه باعث مي‌شوند به فکر فرو برويد. پس با يکي از داستان‌هاي خودم، يا در واقع داستاني که به منوال سريال بر اساس قصه آدم‌هاي ديگري جلو مي‌رود شروع مي‌کنم.
در رمان سينمارو 1961 والتر پرسي براي اولين بار اصطلاح گواهي (Certification) را براي کسي به کار برد که ديدش نسبت به محل زندگيش با تماشاي آن در سالن سينما تغيير مي‌کند. اين اتفاق براي قهرمان رمان مي‌افتد که يک‌دفعه مي‌فهمد در حال تماشاي محله‌اي است که سالن سينما درش واقع شده. پرسي مي‌نويسد:
اين روزها محله‌ها به زندگي ساکنانشان گواهي نمي‌دهند. بيشتر احتمال مي‌رود که فرد ساکن، غم‌زده آنجا زندگي کند و هيچِ درونش آنقدر گسترده شود تا همه محله را تخليه کند. اما اگر فيلمي از همان محله خودش ببيند برايش ممکن خواهد شد تا حداقل براي مدتي جايي زندگي کند و نه هرجايي.
رکس سوگاتز اهل شمال داکوتا، اين بخش از کتاب پرسي را در مقاله عالي‌اش درباره سريال مطرح کرده و توضيح داده که چطور فارگو باعث شده تا به نظرش برسد داکوتاي شمالي جايي است و نه هرجايي. باعث شده تا فارگو به نظر فارگو برسد. من البته فکر مي‌کنم هنر عالي برعکس هم کار مي‌کند، باعث مي‌شود تا فارگو، فارگو به نظر بيايد. به عبارت ديگر بر روي تجربيات اصليتان از محلي خاص فيلمي ضبط مي‌کند، درست مثل اينکه کاراکتري در فيلم کس ديگري باشيد. صحنه‌هايي از زندگي واقعي‌تان را مثل يکي از فيلم‌هاي برادران کوئن مي‌بينيد.
اين چيزي بود که موقع تماشاي سريال تلويزيوني فارگو براي من اتفاق افتاد. برخلاف چيزي که عنوان اصلي نشان مي‌دهد درام در مينه‌سوتا اتفاق مي‌افتد که پنج سالي آنجا زندگي کرده‌ام. وقتي به روزهايي فکر مي‌کنم که در سرماي زير صفر راهي خانه مي‌شدم و حتي مايع چشم‌هايم هم شروع به يخ زدن مي‌کردند، يادم مي‌آيد که سرم را بالا مي‌آوردم و ريزش برف را تماشا مي‌کردم؛ دانه‌هاي سفيد که به آرامي و معلق از آسمان سفيدتر پايين مي‌آمدند. اما حالا که سعي مي‌کنم آن خاطره را دوباره به ياد بياورم تنها چيزي که يادم مي‌آيد نماهاي تعقيب و گريز زيباي فارگو است که در آن مالي (اليسون تالمنِ شگفت‌انگيز که فقط به خاطر ميميک‌هاي صورتش بايد امي مي‌گرفت) به سختي از بين برف‌ها و در وسط طوفان به دنبال دو قاتل حرفه‌اي ميگردد. (اخطار: از اينجا به بعد اسپويلر داريم) وقتي دوربين آسمان را نشانه مي‌رود اولين باري است که برمي‌گردم مينه‌سوتا و با همان حس سخت و تمام نشدنيِ هيچي محض، سقوط  سفيد از سفيد را تماشا مي‌کنم.
اگر خالق فارگو، نوا هالي يک قدرت ابرانساني داشته باشد اين است: ضبط بر روي خاطرات مردم. و در اين مورد يکي از سخت‌ها را هم توي دستش داشته. فيلم کوئن‌ها توي ليست بهترين‌هاي 1996 خيلي از منتقدها اول بود و خيلي از طرفداران فيلم هم آنچنان مشتاق دنباله‌اي بر کمدي تاريک مورد علاقه‌شان نبودند براي همين هالي کاري هوشمندانه کرد. او نبوغ منبع اصلي را با انتخاب کاراکترهايي مشابه تاييد کرد، اگرچه شخصيت‌هايي که تا حدي متفاوتند. سريال هم درست مثل فيلم بر روي Midwesterner بي‌اراده اي (مارتين فريمن در نقش لستر) متمرکز مي‌شود که همسرش را مي‌کشد. پليس زني (تالمن) روي پرونده کار مي‌کند و دو قاتل احمق (آدام گلدبرگ و راسل هاروارد) هم به نحوي درگير قتل مي‌شوند. فيلم معادلي براي بهترين شخصيت سريال، لورن مالووي خونسرد و ترسناک و رواني با بازي بيلي باب تورنتون ندارد اما از آنجايي که دو نسخه از فارگو وجود دارد هالي از همه چيز يک نمونه ديگر درست کرده. دو پليس وجود دارد، مالي و آقاي خوش اخلاقي به اسم گاس (کالين هنکس). يک جفت مامور FBI شوخ و احمق هم هستند که کيگان مايکل کي و جوردن پيل کمدين به درستي برايشان انتخاب شده‌اند تا معادلي براي طرف جنايتکارها باشند. لستر همسرش را مي‌کشد، بعد دوباره ازدواج مي‌کند ولي او هم کشته ميشود.
شخصيت‌ها عبارت هاي فيلم را اکو ميکنند: "و به خاطر چي؟"، "Go Bears"، "وضعمون نسبتا خوبه". بعضي وقت‌ها هم اداي دين به فيلم‌هاي ديگري از برادران کوئن مي‌کنند، مثلا با سفارش دادن White Russian که نوشيدني محبوب لبوفسکي بزرگ بود، يا با گوش دادن به آموزه‌هاي يک خاخام که يادآور سخنراني‌اي در يک مرد جدي است. هالي شوخي‌هاي کوچکي از فيلم اصلي را هم اينجا آورده تا نظر طرفداراني که عليه‌اش موضع دارند را برگرداند. در فيلم يکي از شخصيت‌ها يکي از کاراکترهاي ديگر را لال صدا مي‌زند، اينجا يکي از قاتل‌ها واقعا لال است. فيلم شوهر زن پليس را در حال پختن تخم مرغ براي صبحانه نشان مي‌دهد. در سريال رييس پليس باب (باب اودنکرک) اصرار دارد که پيش از خوردن املت همسرش نمي‌تواند درباره جنايت صحبت کند. (اودنکرک در نقش بابي که عقل درست و حسابي ندارد هم خنده‌دار است و هم غم‌انگيز) و آن کيف پر از پول که توي برف‌ها رها شده بود؟ صاحب سوپرمارکتي به اسم استاوروس ميلوس (اليور پلت) پيدايش مي‌کند. (قصه سريال 19 سال بعد از ماجراهاي فيلم اتفاق مي‌افتند).
اما اين فقط بازي ساده‌اي از پيدا کردن ارجاع‌ها نيست. بعضي صحنه‌ها حتي از خود فيلم‌هاي برادران کوئن بيشتر حس حال کوئني دارند. من با صداي بلند به يکي از شوخي‌هاي عجيب و بانمک کوئني که در بين ديالوگ‌هاي دو قاتل است خنديدم:
-    هيچکس دوست نداره موقع غذا خوردن تماشاش کنن
-    بعضي‌ها دوست دارن
-    آره؟ کيا؟
-    مورمون‌ها
اين صحنه من را فرستاد پاي گوگل تا "برادران کوئن" و "مورمون‌ها" را سرچ کنم که يک‌دفعه فهميدم اين شوخي‌اي است کاملا متعلق به هالي. طرفداران برادران کوئن ممکن است زيبايي‌شناسي هالي را دوست داشته باشند ولي فارگوي او آنقدر اصيل هست که روي پاي خودش بايستد. اين سريال مثال خوبي است از چيزي که ژان بودريارِ فيلسوف تمثال يا صورت خيالي ناميده: کپي‌اي که ديگر اريجينالي ندارد. همينطور که بيشتر عاشق سريال هالي مي‌شدم متوجه شدم کمتر و کمتر با فيلم کوئن‌ها مقايسه‌اش مي‌کنم.
خيلي خب اين هم مقايسه پاياني. مي‌توانيد درمورد اينکه کوئن‌ها اهالي شمال داکوتا را مسخره مي‌کرده‌اند يا نه ساعت‌ها بحث کنيد ولي هالي آن‌ها را جدي مي‌گيرد. بلي، Midwesterner هاي او هنوز کمي عجيب حرف مي‌زنند و بيش از اندازه مذهبي‌اند. جايي هست که لورن ملخ‌هايي را توي سوپرمارکت استاوروس مي‌ريزد و فرايندي را مهيا مي‌کند تا خون از دوش حمام بيرون بيايد و استاوروس هم فکر مي‌کند شاهد طاعوني انجيلي است. و با اين حال اين سريالي عميقا مذهبي است، سريالي که بدون آيروني/ کنايه با سوالاتي که براي اهالي Midwest و خيلي از ما مهم است سر و کله مي‌زند. وقتي گاس مانده که چطور مي‌تواند در دنيايي بي‌اخلاق آدم خوبي باشد واقعا تاثيرگذار است. (همسايه‌اش مي‌گويد "فقط يه احمق فکر مي‌کنه مي‌تونه مشکلات دنيا رو حل کنه". گاس جواب مي‌دهد "آره ولي آدم بايد سعي خودش رو بکنه نه؟") وقتي بيل نگران از بين رفتن حس جمعي است، اهالي شهرهاي کوچک را مسخره نمي‌کند، بلکه مستقيما باهاشان حرف مي‌زند. حتي قاتلين هم قوانين اخلاقي‌اي براي خودشان دارند، قوانيني که دوستي‌شان را از کار بالاتر قرار مي‌دهد. بيشتر که فکر مي‌کنم شوخي قاتل‌ها هم کمي مذهبي است: مورمون‌ها دوست دارند موقع غذا خوردن نگاهشان کنند ولي فقط در صورتي که کسي که نگاهشان مي‌کند خدا باشد.
البته که هالي نگاهشان مي‌کند و نقش خدا را هم خوب بازي مي‌کند. در اين دوراني که همه مشغول گوگل کردن ارجاع‌هاي تکراري مي‌شوند، به نظر مي‌رسد هالي با ذهن منتقدان بازي مي‌کند. هر اپيزود فارگو نام مسئله‌اي فلسفي بر خودش دارد. "چنگال مورتون"، "يک روباه، يک خرگوش، يک کلم"، "مسئله کروکديل". و شخصيت‌ها معمولا با معما حرف مي‌زنند و بايد کد شکني شوند که بعضي از اين معماها پر از معنا هستند. در صحنه‌اي از سريال لورن به گاس معمايي مي‌گويد درباره اينکه چطور چشم انسان بيشتر از بقيه رنگ‌ها طيف‌هاي مختلف رنگ سبز را مي‌بيند. گاس مي‌پرسد چرا. کمي بعدتر مالي دليلش را توضيح مي‌دهد: انسان‌ها تکامل پيدا کرده‌اند تا عوامل تهديد را از ميان درختان و برگ‌ها ببينند. بعد از شنيدن اين حرف يک‌دفعه متوجه شدم خيلي از صحنه‌هاي فارگو با ته مايه‌هاي سبز متفاوتي فيلمبرداري شده. مشخصا اين براي بيننده‌ها کمي دشوار خواهد بود: در شهري که همه آدم‌هايش تقريبا شبيه هم هستند چطور مي‌شود عامل تهديد را از قرباني شناخت؟
 خيلي وقت‌ها هم جواب معماهاي لورن چندان آسان نيست. لورن تصميم مي‌گيرد تا استاوروس را سرکيسه کند و قصد دارد او را با حکايتي تهديد کند. حکايت درباره پسري است که در جنگل زندگي مي‌کند و گرگ‌هايي که شروع به چرخ زدن به دورش مي‌کنند. استاوروس پسر است و لورن گرگ؟ شايد. شايد هم پسر، فرزند استاوروس باشد؟ اين هم ممکن است. اينکه هربار پيش از مرگِ کسي سر و کله گرگ‌ها پيدا ميشود معني به خصوصي دارد؟ شايد. مي‌شود بيش از حد آناليزش کرد ولي من فکر مي‌کنم اتفاق ديگري اينجا افتاده است. Midwest به ضرب المثل‌ها، حکايت‌ها و خرد مردمش مشهور است. بعضي از اين قصه‌ها معناي خاصي دارند. خيلي از آن‌ها پر از حيوانات‌اند و معني به خصوصي هم نمي‌دهند. (همسر من که اهل شمال داکوتا است ضرب‌المثل محبوبي دارد " اگه اسب سالمه، ديگه چه خياليه؟" If the horse apiece, who gives a damn’t). خيلي از اين استعاره‌ها هم به مک گافين مي‌مانند، درست مثل کيف پر از پول. در دنياي تلويزيون که همه چيز بايد استعاري باشد (والا چرا اصلا دوباره بررسي – Recap – شوند) حتي مهمترين قصه‌ها هم شايد بي‌معني و اتفاقي باشند.
زندگي هم خيلي وقت‌ها اتفاقي و بي‌معنا است. اين نکته ديگري است که فارگو تلاش در بيانش دارد. مشهور است که فيلم فارگو براساس قصه‌اي واقعي است اگرچه اتان کوئن بعدها در مقدمه کتاب فيلمنامه فاش کرد که "فيلم سعي دارد صميمي، عجيب و غريب، و مثلا واقعي باشد". اين حقيقت که سريال هالي بازگويي‌اي است بر اساس بازگويي‌اي غير واقعي، باعث مي‌شود "قصه واقعي" به نظر ايده خوبي براي نمايش قصه پردازي‌اي Midwestern اي است، مثل شايعه‌اي که يک‌دفعه در شهري کوچک راه مي‌افتد. اما از طرفي ديگر اين سوال را هم مطرح مي‌کند که فيلمي که بر اساس قصه‌اي واقعي است تا چه حد مي‌تواند حقيقت را بنماياند.
وحشت فارگو کيفيتي معمولي و روزمره دارد که خشونت را هم معمولي نمي‌کند. در بزرگترين صحنه‌هاي مرگ هم خشونت عملا نامرئي است. وقتي لورن همه مافياي فارگو را مي‌کشد دوربين هوشمندانه بيرون از مرکز مافيا قرار داده شده. مي‌توانيد حرکت لورن در ساختمان را از طريق تعقيب فريادها دنبال کنيد اما شيشه يک‌طرفه کاري مي‌کند تا اصلا چيزي از وقايع داخل را نبينيم. اين يک درام ضدقهرماني معمولي نيست که اعمال شيطاني پرزرق و برق‌اند و آدم‌هاي خوب براي جلب همذات پنداري کارهاي بد مي‌کنند. لستر از يک ترسوي ساده دل به هيولايي همانقدر آرام  تبديل مي‌شود. او حتي کت خودش را تن همسر دومش مي‌کند تا لورن او را به جاي خودش بکشد. اين مرد هيچ وقت خوب نبوده، فقط شايد مودب بوده. و سادگي کارهاي شيطانيش فقط باعث ترسناکتر شدنش مي‌شود.
شايد براي همين است که آخرين صحنه فارگو تا اين حد راضي کننده است. بيل به مالي ارتقا درجه ميدهد تا جاي او را به عنوان رييس پليس بگيرد. اما در نهايت گاس کسي است که لورن را از پاي در مي آورد، پيش از آنکه حتي از جايش بلند شود. ما فريب خورديم تا نبينيم که مالي، قهرمان واقعي سريال، در پرونده اي که تا اين حد رويش کار کرده بود به حقش برسد. اما او اجازه نميدهد تا دل کسي برايش بسوزد. مالي به گاس ميگويد: "اين يکي مال توئه. من تونستم رييس پليس بشم" داستان او از اين پايان بندي فراتر ميرود چون همانطور که هالي ميگويد زندگي واقعي مثل قصه ها به سرانجام نميرسد. دوست دارم تا پيش خودم تصورش کنم که با گاس غذا سفارش مي دهند و فيلم کوئن ها را تماشا ميکنند. دوست دارم به عنوان کسي تصورش کنم که جايي است و نه هر جايي.

زرتشت کاشفيان
نظرات
awjeez يكشنبه 7 تير 1394 بسيار به موقع.
مرسي.
1 0
پاسخ

فيشر کينگ يكشنبه 7 تير 1394 خيلي عالي، ممنون .
3 0
پاسخ

اچ.اچ يكشنبه 7 تير 1394 نکتهء سوءتفاهم برانگيزي که هميشه مخالفان و بدتر از آن بسياري از طرفداران کوئن ها را به بيراهه کشانده،اين است که تلخي و سياهي و نگاه ريشخندآميزي که در فيلمهاي آنها جلوه ميکند را به عنوان يک ژست هنري و ايدئولوژي،مي کوبند و يا ستايش ميکنند در حاليکه اين ميزان از سنگدلي شکلي از "تمنايي براي ارتباط" است تا يک جهان بينيِ افسرده حالِ مدِ روز.صميمي ترين هاي فيلمهاي کوئن ها(ازجمله فارگو که در نسخه سريالي آن پاستورريزه و بي خطر شده)تيره و تار ترين آنها هستند.پارادوکسي آزاردهنده که دو پسربچه يبس اما عاشق گپ و گفت و سربه سر گذاشتن خلق الله،از همان فيلم اول به آن پي بردند و فيلم به فيلم،چهره هاي غمگين و بخت برگشتهء داستانهايشان را با آن آراستند تا در نهايت به عاشقانه ايي به نام "مردي که آنجا نبود" رسيدند.
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز