گفتگو با جرج آرآر مارتین؛ خالق جهان بازی تاج و تخت/ Game of Thrones

امپایر: خب واقعيت اين است كه آسيب ديدگي دست خيلي در قرون وسطي رايج بوده است. وقتي شما با شمشير و تبر مي‌جنگيد و بيشتر كارها را با دست‌تان انجام مي‌دهيد اين مسئله طبيعي است. پدرم در اسكله باربري مي‌كرد، در واقع متصدي حمل بار در بندر بود و من مي‌دانم كه بارها دستش آسيب ديده بود.

امپاير: جورج آرآر مارتين هميشه نويسنده‌اي موفق بوده است، ولي زماني که او در دهه 1990 شروع به نوشتن مجموعه نغمه آتش و يخ کرد اسمش مثل بمب در محافل مختلف ترکيد و هنگامي که شبکه اچ‌بي‌او تصميم به ساخت سريال بازي تاج و تخت از روي داستان او گرفت، نويسنده ما ديگر در آسمان‌ها سير مي‌کرد. اين سريالي بود که سال گذشته بيشترين توجهات را به خود جلب کرد و همه درباره‌اش حرف مي‌زدند.

آيا گرگ‌هاي شمالي دقيقا مطابق ذهنيت شما هستند؟
در اين فصل دوم بله، ولي در فصل اول ما از سگ‌ها استفاده کرديم. نوعي از سگ‌هاي تربيت شده که اينويت‌هاي شمالي خوانده مي‌شوند (Northern Inuit) و به شکل مخصوصي تعليم مي‌بينند تا شبيه گرگ به نظر برسند. البته تربيت آن‌ها طوري است که درنده‌خويي گرگ‌ها را ندارند و همين کار را براي ما دشوار کرده بود، چرا که اين سگ‌ها خيلي مهربان هستند. ما مي‌خواستيم دندان‌هايشان را با خشم نشان دهند و خرخر کنند اما آن‌ها در عوض صورت بازيگران را ليس مي‌زدند و دم تکان مي‌دادند. همين شد که ديديم نمي‌توانيم با آنها ادامه بدهيم و در اين فصل از گرگ‌هاي واقعي استفاده کرديم، البته در شرايط کاملا کنترل شده. ضمن اينکه در بعضي از صحنه‌ها CG به کمک‌مان آمد و خب بالطبع دستمان را بازتر از هميشه کرد تا گرگ‌ها از نظر اندازه و درنده خويي و خطرناک به نظر رسيدن حتي از آنچه من در کتابم تصوير کرده‌ام نيز بهتر به نظر برسند.

آيا خبر جديدي در رابطه با کتاب بادهاي زمستاني(The Winds of Winter) شما نيست؟ البته آثار شما ارزش صبر کردن را دارند، ولي ممکن است بگوييد اين يکي کي منتشر مي‌شود؟
هر وقت تمام شود!

شما براي نوشتن کتاب‌هايتان چطور برنامه‌ريزي مي‌کنيد؟ آيا براي هر فصل به طور جداگانه برنامه داريد يا رئوس کلي مطالب را معلوم مي‌کنيد و در هر بخش به سمت هدف اصلي حرکت مي‌کنيد؟
هيچ‌وقت رئوس مطالب را ننويسيد، من که از اين جريان متنفرم. يک حس کلي دارم که مسير کلي داستان را معلوم مي‌کند، به اين صورت که پايان کار شخصيت‌هاي اصلي، مهم‌ترين چرخش‌هاي داستاني و نقطه اوج هر کدام از کتاب‌ها را از قبل مي‌دانم. اما لزوما تک‌تک چرخش‌ها و نقاط عطف برايم مشخص نيستند، اين‌ها در طول فرايند نوشتن کشف مي‌شوند و اصلا همين قضيه است که نگارش داستان را برايم لذت بخش مي‌کند. واقعا اگر رئوس کلي مطالب را از قبل معلوم کنم و به آن‌ها بچسبم نوشتن تبديل به کاري حوصله‌سربر خواهد شد.

ضمن اداي احترام به خواننده گروه ماريليون(يکي از معروف‌ترين گروه‌هاي پروگرسيو راک بريتانيايي که از زمان تشکيل‌شان در 1979 تا به حال حدود پانزده ميليون نسخه آلبوم فروخته‌اند. ظاهرا در يکي از کتاب‌هاي قديمي مارتين اشاره‌اي به خواننده اين گروه شده است - م.) مي‌خواستم بپرسم آيا شما از قبل جزو طرفداران آن‌ها بوديد يا اشاره به خواننده آنها فقط يک تصادف بوده است؟
اين فقط يک تصادف بود، راستش اين است که من هيچ‌گاه چيزي از آن‌ها نشنيده بودم تا اين‌که کتاب چاپ شد و مردم به اين مشابهت اشاره کردند. البته احتمالش هست که جايي چيزي از آن‌ها شنيده بودم و به شکل ناخودآگاه در گوشه‌اي از ذهنم حضور داشتند و مثلا وقتي در داستان براي خواننده دنبال يک اسم مي‌گشتم يادشان افتاده‌ام. ولي موزيک مورد علاقه من راک دهه پنجاه و شصت است که در کتاب آرماگدون کهنه ( The Armageddon Rag) هم مي‌توانيد حضورش را حس کنيد.(رماني از مارتين که در سال 1983 منتشر شد و داستان يک موزيسين به نام جيمي لينچ را روايت مي‌کند که پس از تشکيل يک گروه راک به نام نزگول به قتل مي‌رسد - م.) من در کتاب‌هايم از خيلي‌ها تجليل کرده‌ام، براي نويسندگاني که تحسين‌شان مي‌کنم کلاه از سر برداشته‌ام و البته گهگاه به سرگرمي سازان و نشانه‌هاي فرهنگ عامه نيز به خاطر بعضي جذابيت‌هايشان احترام گذاشته‌ام اما ماريليون جزو آن‌ها نيست. آهان، مثلا گروه سه دلقک (The Three Stooges، يک گروه نمايشي کمدي و آوازه‌خوان آمريکايي که از 1925 تا 1970 فعال بودند و جايزه دستاورد هنري يک عمر ام‌تي‌وي را نيز در کارنامه خود دارند - م.) را هم دوست دارم، اگر مي‌توانيد برويد پيدايشان کنيد!

خانواده مورد علاقه شما در بين خانواده‌ها کدام است؟
شايد استارک، بالاخره واقعيت اين است که همه چيز با استارک‌ها شروع شد.

من سوالي دارم که در طول خواندن هر شش کتاب شما آزارم مي‌داده، مشکل شما با دست‌هاي شخصيت‌ها چيست؟ چرا اين‌قدر دست‌ها آسيب مي‌بينند؟
 خب واقعيت اين است که آسيب ديدگي دست خيلي در قرون وسطي رايج بوده است. وقتي شما با شمشير و تبر مي‌جنگيد و بيشتر کارها را با دست‌تان انجام مي‌دهيد اين مسئله طبيعي است. پدرم در اسکله باربري مي‌کرد، در واقع متصدي حمل بار در بندر بود و من مي‌دانم که بارها دستش آسيب ديده بود. آن‌ها دستکش‌هاي محافظ دست مي‌کردند ولي باز هم دست‌شان آسيب مي‌ديد. البته واقعيت‌هاي ديگري نيز در کار است: شخصيت‌هاي من در اين کتاب‌ها مدام در حال جنگند و خودشان تمايل دارند که زخم بردارند. آن‌ها گوش‌ها و دماغهاي‌شان را هم از دست مي‌دهند و از ريخت مي‌افتند و اين‌ها نتيجه جنگ است. در واقع اين‌ها همان چيزي هستند که شمايل يک جنگجوي زخمي را مي‌سازند. خلاصه که اين ريسک ورود به يک نبرد است: پس از پايان جنگ شما احتمالا از آنچه در آغاز جنگ بوديد کمي کمتر خواهيد شد!

آيا به طور مشخص داستاني بود که موقع نوشتن نغمه آتش و يخ از آن کمک بگيريد؟
دقيقا نه، ولي واضح است که من روي شانه غول‌ها ايستاده‌ام. منظورم اين است که کلي فانتزي‌نويس و داستان‌نويس تاريخي قبل از من بوده‌اند و من نغمه آتش و يخ را بر روي بنايي که آن‌ها ساخته‌اند استوار کرده‌ام. بله، من از اين نويسندگان بزرگ الهام گرفته‌ام اما باز هم مي‌گويم که قصدم تعريف کردن داستان خودم بود. داستاني که خاص من بود و فقط من مي‌توانستم تعريفش کنم. البته بايد به يک مجموعه اشاره کنم که قرار است به زودي در بريتانيا تجديد چاپ شود: مجموعه‌اي هفت جلدي از موريس درون فرانسوي به نام پادشاهان نفرين شده (The Accursed Kings) که شش جلد آن به انگليسي ترجمه شده و توسط انتشارات هارپر کالينز چاپ شده است، ولي پيدا کردن اين مجموعه کار سختي است. اين کار به کتاب‌هاي من از جهتي شبيه است، با اين فرق که در آن فانتزي وجود ندارد. مسئله آن کتاب‌ها نفرين شدن زائرين، سقوط خاندان کپتين (House of Capetian پرسابقه‌ترين و معروف‌ترين خاندان اشرافي فرانسه که به آن خاندان فرانسه هم مي‌گويند - م.) و شروع جنگي صد ساله است. خلاصه که اين مجموعه با ترجمه انگليسي و ويرايشي تازه در بريتانيا در حال انتشار است.

من جايي خوانده‌ام که "وستروس" برداشتي است از بريتانياي قرون وسطي. سوال اين است که اولا آيا چنين چيزي صحت دارد يا نه؟ و بعد اينکه مجموعه اين جزاير(وستروس) چه جذابيتي براي شما داشتند که تصميم گرفتيد داستان‌شان را تعريف کنيد؟
وستروس احتمالا بيشتر از هر چيز ديگري به بريتانياي قرون وسطي شبيه است. از نظر جغرافيايي وستروس به طور قابل توجهي به يک قاره شبيه است، حتي مثلا بيشتر از آمريکاي جنوبي. نکته مهم اين است که اگرچه من به بخش‌هاي زيادي از تاريخ علاقه دارم اما آن‌چه داستانم بيش از هر برهه زماني ديگري بدان شبيه است جنگ گل‌هاي رز در بريتانياست.(جنگ رزها يا Wars of Roses سلسله جنگ‌هايي بودند که طي سال‌هاي 1455 تا 1485 بين دو خاندان بزرگ لنکسترها با نشان رز سرخ و يورک‌ها با نشان رز سفيد رخ دادند. در اين جنگ‌ها سرانجام هنري تيودور از لنکسترها در 1485 توانست با شکست دادن ريچارد سوم از يورک‌ها فاتح شود و با نام هنري هفتم پادشاه امپراطوري بريتانيا گردد - م.)

شما جايي اشاره کرده‌ايد که نوشتن فصل عروسي سرخ (اشاره به اپيزود نهم فصل سوم در سريال) سخت‌ترين تجربه نويسندگي‌تان بوده است. سوال من اين است که شما به شخصيت‌هايي که خلق مي‌کنيد چقدر وابستگي احساسي داريد؟ و اينکه چطور مي‌توانيد پس از آن اتفاق شخصيت‌هاي جديدي بيافرينيد؟ آيا از سرنوشت آن‌ها (و اينکه ممکن است بي‌رحمانه به قتل برسند) نمي‌ترسيد؟
من به همه شخصيت‌هايي که خلق مي‌کنم بي نهايت وابسته‌ام، به خصوص شخصيت‌هايي که داستان را پيش مي‌برند. وقتي يک شخصيت اصلي را مي‌سازم حقيقتا خودم جاي او قرار مي‌گيرم، مثل آن‌ها فکر مي‌کنم، مثل آن‌ها مي‌بينم و سعي مي‌کنم همان چيزي را احساس کنم که آن‌ها مي‌کنند.  وقتي شما با کسي تا اين حد نزديک باشي، حتي اگر او يک شخصيت داستاني باشد، معلوم است که کشتنش برايت سخت مي‌شود. به همين دليل نگارش فصل عروسي سرخ خيلي دردناک بود و البته اين تنها فصل دردناک مجموعه نبود. بله، اينکه بخواهي يکي از شخصيت‌هاي اصلي‌ات را بکشي کار سختي است. ولي در عين حال خلق کردن شخصيت‌هاي تازه هم خيلي لذت‌بخش است. بعضي وقت‌ها که يک شخصيت را درست مي‌کنم، حتي وقتي کم اهميت باشد، آن‌قدر درباره‌اش ايده دارم که شايد بتوانم کل داستان را بر اساس او پيش ببرم. دوست دارم حتي کوتاه‌ترين حضور شخصيت‌ها در داستان‌هايم تبديل به بهترين حضورشان شود. همه ما قهرمان داستان زندگي خودمان هستيم. به عنوان مثال صحنه‌اي را در نظر بياوريد که دو لرد مشغول نوشيدن هستند و پبشخدمتي براي پر کردن پيمانه‌هايشان وارد مي‌شود. در اين‌جا همه حواسشان به لردها و حرفهاي‌شان است، اما اگر از نقطه نظر پيشخدمت به قضيه نگاه کنيم چه؟ او مي‌گويد: اين دوتا چقدر حرف مفت مي‌زنند، پاهايم درد گرفت. نگران دخترم هستم که آيا مي‌تواند بين اين همه احمق که احاطه‌اش کرده‌اند يک پسر به دردبخور پيدا کند يا نه؟ شايد من نتوانم همه اين‌ها را از زبان او بگويم، ولي بعضي وقت‌ها کارها را طوري پيش مي‌برم که يک لحظه قبل از خروج اين پيشخدمت از صحنه و محو شدنش بتواند يک خط يا حتي يک کلمه هم که شده حرف بزند.

من عاشق يکي از کارهاي قديمي‌تان به نام «روياي فور» (Fevre Dream، رماني از مارتين که در سال 1982 منتشر شد و يک داستان خون‌آشامي را در آمريکاي قبل از جنگ‌هاي داخلي در سال 1857 روايت مي‌کند - م.) هستم و فکر مي‌کنم اين تنها کار خون آشامي کارنامه شماست، آيا اين درست است و اگر جواب مثبت است انگيزه‌تان از نگارش يک ماجراي خون آشامي چه بود؟ آيا مي‌خواهيد يک بار ديگر چنين داستاني بنويسيد؟
حق با شماست، روياي فور تنها رمان خون‌آشامي من است. ايده‌هايي که منتج به نگارش آن رمان شد دهه‌هاست که با من هستند. مساله اصلي اين بود که زمان مناسب براي نوشتنش را پيدا کنم که کردم، آيا دوباره هم اين زمان مناسب دست مي‌دهد؟ نمي‌دانم. واقعيت اين است که من هميشه به داستان‌هاي خون آشامي علاقه داشتم و همين علاقه بود که به نوعي باعث نويسنده شدنم شد. به دلايلي هر وقت درباره خون‌آشام‌ها فکر مي‌کنم، مثلا دراکولاي برام استوکر را مي‌خوانم، به اين نتيجه مي‌رسم که مربوط به دوران‌هاي گذشته‌اند. اما در عين حال من دوست ندارم کاري را که قبلا انجام شده تکرار کنم. اين ايده‌ها زماني سراغم آمدند که در اواخر دهه هفتاد مي‌خواستم در دانشگاه دوبوک آيوا شغلي(تدريس) پيدا کنم. دوبوک شهري است ساحلي در بالادست رودخانه مي‌سي‌سي‌پي که در آن مي‌شود کشتي‌هاي بخار را در رودخانه ديد که دارند حرکت مي‌کنند. آنجا بود که به ذهنم رسيد ترکيب خون‌آشام‌ها و کشتي‌هاي بخار چيز جالبي مي‌شود که تا به حال کسي سراغش نرفته و اين طوري بود که روياي فور شکل گرفت.

يک داستان فانتزي به جز داستان‌هاي خودتان و «ارباب حلقه‌ها» را براي خواندن معرفي کنيد.
زمين در حال مرگ اثر جک ونس. اين سري از داستان‌ها در دنيايي متفاوت از کارهاي من مي‌گذرند. چند کتاب هستند که از چندين داستان کوتاه تشکيل شده‌اند، داستان‌هايي که بدون هيچ پيوستگي‌اي در کنار هم قرار گرفته‌اند. شخصيتي در وسط جلد دوم وجود دارد به نام کوگل باهوش، يک موجود جالب، بي‌اخلاق و بي‌مرام. او مدام در حال نقشه کشيدن و توطئه چيدن است و هميشه توطئه‌هايش گريبان خودش را مي‌گيرد. در عين حال جک ونس در نوشتن داستان‌هاي علمي خيالي به راستي صاحب سبک است و زمين در حال مرگ بهترين کار اوست. من و دوستانم چند سال پيش يادنامه‌اي براي ونس منتشر کرديم و در آن هر نويسنده‌اي درباره زمين در حال مرگ او مقاله‌اي نوشت، از جمله خودم، نيل گايمن، مليسا شفرد و ديگران.

هر وقت رماني را روي پرده مي‌بينم، درمي‌يابم تصوير شخصيت‌ها با آنچه در ذهنم بوده متفاوت است. انگار که اقتباس سينمايي نوعي ساختن دوباره شخصيت‌هاست. برايم جاي سوال است که آيا شما نيز وقتي تصوير شخصيت‌ها را روي پرده مي‌بينيد با تصاوير ذهني‌تان فرق مي‌کنند؟ با توجه به اينکه هر کدام از اين شخصيت‌ها سال‌ها در پس ذهن شما رسوخ کرده و جاگير شده‌اند؟
اول از دومي شروع مي‌کنم: پديده‌اي که شما از آن حرف مي‌زنيد را مي‌شناسم و بارها موقع تماشاي شخصيت‌هاي مخلوق نويسنده‌هاي ديگر روي پرده با آن مواجه شده‌ام. مثلا من کتاب بازي‌هاي عطش را خوانده بودم و اخيرا اقتباس سينمايي آن را هم ديدم، و بله اين درست است که اگر برگردم و بخواهم يک بار ديگر آن کتاب را بخوانم تصاوير فيلم در ذهنم تداعي خواهد شد. اما اين قضيه درباره کارهاي خودم صادق نيست. من با شخصيت‌هايم از 1991 تا به حال زندگي مي‌کنم و تصاوير هر کدام از آن‌ها سفت و سخت در ذهنم حک شده‌اند، بنابراين خيلي سخت است که حالا بازيگران سريال را جايگزين‌شان کنم. ضمن اينکه من نسخه‌هاي ديگري نيز از شخصيت‌هايم را در کاميک‌بوک‌ها و کارت‌هاي بازي(ورق) و جلد کتاب‌هايم ديده‌ام. اين شخصيت‌ها بارها و بارها تغيير کرده‌اند و کلي متد شخصيت‌پردازي در مورد پردازش هر يک از آن‌ها بررسي شده تا نهايتا يکي‌شان انتخاب شود و به کار گرفته شود.  

احتمالا پيش از اين هم از شما پرسيده شده که بامزه‌ترين شخصيتي که در اين مجموعه خلق کرديد کدام است.
تيريون (لنيستر)

نويسنده‌ها و کتاب‌هاي مورد علاقه‌تان کدامند؟ و اينکه از کدام نويسنده تاثير گرفته‌ايد؟ از نظر نثر و نگارش، شخصيت‌پردازي يا هر چيز ديگري که به خاطر داريد؟
خب تا همين جاي گفتگو هم من اسم چند نفر را آورده‌ام: جک ونس و موريس درون. فکر مي‌کنم آدم بيشترين تاثير را از نويسنده هايي مي‌گيرد که آثارشان را در جواني خوانده و دوست داشته، اين نويسندگان براي من عبارتند از: روبرت اي هاينلين، اچ پي لاوکرافت، روبرت اي هوارد و فريتز ليبر. در زمينه داستان‌هاي تاريخي هم مي‌شود از توماس بي کاستين و فرانک يربي نام برد، ضمن اينکه من عاشق برنارد کورنول و استيون پرسفيلد و اسکات فيتزجرالد هم هستم. خلاصه که اگر بخواهم اين ليست را ادامه دهم تا يک ساعت ديگر طول مي‌کشد، چرا که نويسندگان بزرگ فراواني در همه جاي جهان وجود دارند که من از خواندن آثارشان لذت مي‌برم و قدردانشان هستم.

آيا تا به حال دلتان خواسته به عنوان کمئو (cameo) در سريال (بازي تاج و تخت) حضور داشته باشيد؟ اگر بله چه مدل نقشي را دوست داريد؟ ("کمئو" به نقش‌آفريني يا صداپيشگي مشاهير در يک اثر نمايشي گفته مي‌شود که معمولا زماني کوتاه دارد و در فهرست نقش‌آفرينان ذکر نمي‌شود، مثل حضور هيچکاک در بعضي از فيلم‌هايش - م.)
واقعيت اين است که من يک بار در پايلوت اوريژينال سريال که در مراکش فيلمبرداري مي‌شد به عنوان کمئو حضور داشته‌ام، در نقش اشراف زاده پنتوشي که در مراسم عروسي دنريس و کال دروگو هم دعوت بود. اما متعاقبا تصميم گرفته شد که براي مراسم عروسي دروگو بازيگراني جديد انتخاب کنيم و به اين ترتيب تمام صحنه‌هاي مراکش و از جمله حضور درخشان من به عنوان کمئو حذف شد و راش‌هايش انبار شدند. همچنين از من درباره ايده قرار دادن سرها روي نيزه‌ها نيز سوال شد و ديويد بنيوف و دن بي وايز حتي راجع به قرار دادن سر جدا شده خودم هم فکر مي‌کردند، اما به ايشان فهمانده شد که اين کار خيلي برايشان گران تمام مي‌شود! خلاصه اينکه سرهاي بريده شده خيلي گران بودند و بودجه ما محدود، مگر اينکه من شخصا براي اين کار داوطلب مي‌شدم که در آن صورت هم سرم را از دست مي‌دادم! ولي در اين بين يکي از طرفدارانم پيشنهاد کرد به لوس آنجلس بروم تا در اين زمينه کمکم کند، و چطور مي‌توانستم به چنين پيشنهادي جواب رد دهم؟ کار به آنجا کشيد که من همراه با سر بريده‌ام در يک کوله پشتي بولينگ از لس آنجلس برگشتم.
 
بعد از انتشار «آوازهاي رويايي»(Dreamsongs، کتابي 1200 صفحه‌اي از مارتين که مجموعه داستان‌هاي کوتاه اوست و در سال 2006 در بريتانيا چاپ شد و يک سال بعد در آمريکا و اين بار در دوجلد به چاپ مجدد رسيد - م.) معلوم شد که شما مسير حرفه‌اي‌تان را با نوشتن داستان‌هاي کوتاه و چاپ آنها در مجلات شروع کرده‌ايد. آيا هنوز هم اين روش براي يک نويسنده مشتاق و علاقه مند جواب مي‌دهد؟
بله، قطعا. اصلا اين توصيه من به همه نويسندگان مشتاق و علاقه‌مند است: شروع کردن با نوشتن داستان کوتاه. به عنوان مثال اگر کسي بخواهد کوهنورد شود نمي‌تواند از اورست شروع کند، همان‌طور که وقتي مي‌خواهي يک داستان فانتزي بنويسي نمي‌تواني از يک مجموعه نه جلدي کارت را شروع کني. البته داستان کوتاه نوشتن راه و رسم خودش را دارد، ولي هر کسي مي‌تواند دنياهاي متفاوتي را در اين وادي امتحان کند تا سرانجام حيطه خودش را بيابد. در اين ميان البته مي‌شود اميدوار به کمي دستمزد و کمي هم اسم در کردن بود تا بالاخره زمان نوشتن اولين رمان از راه برسد.

آيا شما از اينکه «جشن کلاغ‌ها» و «رقص با اژدها ها» را براساس تفاوت‌هاي جغرافيايي‌شان و نه براساس ترتيب تاريخي وقايع جدا کرديد پشيمان نيستيد؟
من به خاطر اينکه مجبورم کتاب‌ها را از هم جدا کنم خوشحال نيستم. ولي حالا که اين ضرورت وجود دارد بايد بگويم که بر اساس مجموعه‌اي طيف گونه از دلايل، جداسازي بر اساس جغرافيا نسبت به جداسازي بر اساس ترتيب تاريخي وقايع رجحان دارد.

درباره تغييراتي که سازندگان سريال «بازي تاج و تخت» در داستان شما ايجاد کرده‌اند چه حسي داريد؟
من مي‌دانم که ديويد بنيوف و دن وايز اقتباس وفادارانه‌اي انجام داده‌اند و سعي کرده‌اند صحنه‌ها مثل داستان‌ها باشند و اين براي من خوشايند است. همچنين من صحنه‌هايي را که ديويد و دن و ديگر نويسندگان سريال از خارج داستان‌ها به سريال اضافه کرده‌اند را نيز دوست دارم. تنها چيزي که به خاطرش متاسفم بعضي از صحنه‌هاي داستان هستند که در سريال فراموش شده‌اند. مثلا وقتي قسمتي از سريال را مي‌بينم ياد صحنه بعدي‌اش در داستان مي‌افتم و به انتظار ديدنش مي‌نشينم، ولي خبري نمي‌شود. البته ضرورت اين موضوع را مي‌دانم: ما چند ساعت در اختيار داريم و اين همه چيزي است که داريم، بنابر اين نمي‌شود خط به خط ديالوگ‌ها يا تک تک حوادث داستان را در سريال هم گنجاند. آنها مجبورند داستان‌ها را کوتاه کنند و من بعضي وقت‌ها آرزو مي‌کنم که کاش بيش از ده ساعت در هر فصل وقت بود. نه خيلي بيشتر، مثلا دوازده ساعت براي هر فصل. همان طور که خيلي از سريال‌هاي اچ‌بي‌او دوازده ساعته هستند. اگر اين دو ساعت بيشتر را در اختيار داشتيم مي‌شد خيلي از صحنه‌ها  را به سريال اضافه کرد و خيلي از شخصيت‌ها را طوري توسعه داد که از اين که هستند هم واقعي‌تر و ملموس‌تر شوند. مي‌شود عمق آنها را زياد کرد و تناقض‌هايشان را نمايان‌تر و آن‌ها را لطيف‌تر و شفاف‌تر نشان داد. اينها همه امکان داشتند چنان‌چه به جاي ده ساعت دوازده ساعت داشتيم که نداريم، اما با همه اينها بايد بگويم که سريال بازي تاج و تخت فوق‌العاده است.

فيلم مورد علاقه شما کدام است؟ آيا فيلم يا فيلم‌هايي بوده‌اند که در نوشتن الهام‌بخش‌تان باشند؟
من ليست ده فيلم برتر علمي تخيلي و نيز ده فيلم برتر فانتزي‌ام را دو سال قبل دادم به نشريه ديلي بيست(Daily Beast). اين ليست‌ها به همراه توضيحاتم احتمالا کماکان روي سايت ديلي بيست هست و من همچنان معتقدم سه‌گانه پيتر جکسون بهترين فانتزي و سياره فراموش شده (1956) بهترين فيلم علمي تخيلي تاريخ سينما هستند. البته اگر بخواهم ليست کلي فيلم‌هاي مورد علاقه‌ام را بگويم مي‌توانم به کلاسيک‌هايي چون کازابلانکا و همشهري کين هم اشاره کنم. ضمن اينکه انتخاب‌هاي ويژه‌تري هم مي‌توانم داشته باشم مثل وکيل هادساکر که فيلم منتخب من از بين آثار برادران کوئن است.
(ده فيلم برتر فانتزي سينما به انتخاب مارتين در مصاحبه با ديلي بيست:
يک: سه گانه ارباب حلقه‌ها
دو: عروس شاهزاده، 1987
سه: جادوگر شهر از، 1939
چهار: ليدي هاوک، 1985
پنج: شکارچي اژدها، 1981
شش: مانتي پايتون و جام مقدس، 1975
هفت: شهر تاريک، 1998
هشت: هزارتوي پن، 2006
نه: ديو و دلبر، 1946
ده: مهاجمين صندوقچه گمشده، 1981

ده فيلم برتر علمي تخيلي مارتين:
يک: سياره فراموش شده، 1956
دو: بيگانه ها، 1986
سه: بليد رانر، 1982
چهار: بيگانه، 1979
پنج: هجوم ربايندگان جسد، 1956
شش: جنگجوي جاده، 1981
هفت: ستاره تاريک، 1974
هشت: جنگ دنياها، 1953
نه: روزي که زمين از حرکت ايستاد، 1951
ده: امپراطوري دوباره حمله مي کند – اپيزود پنجم جنگ ستارگان، 1980
م.)

آيا شما خودتان تا به حال کسي را ديده‌ايد که به زبان دوتراکي يا تايروشي حرف بزند؟ مثل کساني که به زبان کلينگون...؟
(سوال را قطع مي‌کند) ديويد پترسون، مردي که زبان‌ها را براي شبکه اچ‌بي‌او اختراع مي‌کند قطعا مي‌تواند به زبان دوتراکي حرف بزند. من ارزش مشاوره‌هاي او را وقتي فهميدم که مي‌خواستم کلمه جديدي را در زبان دوتراکي بسازم. او يک دايره‌المعارف و يک لغت‌نامه آماده کرده بود که خيلي جالب بود، او بود که صحنه‌هايي را به سريال اضافه کرد که در آنها به زبان دوتراکي صحبت مي‌شد و زيرنويس انگليسي داشتند. سال 2010 غارهاي جنولون را در استراليا ديدم که در بعضي از آنها تورهاي راهنما سرخود بودند و به کمک هدست شما را در جريان توصيف آنچه مشاهده مي‌کرديد قرار مي‌دادند. اين توصيفات که به زبان‌هاي گوناگون انجام مي‌شوند - که يکي از آنها زبان کلينگون است - بهترين موقعيت براي يک توريست است. من از اينکه مي‌ديدم تعداد زيادي از مردم تورهاي کلينگوني را انتخاب مي‌کنند تحت تاثير قرار گرفتم، ولي جاه طلبي‌ام وادارم کرد تا زبان دوتراکي را به وجود بياورم و با زبان لعنتي کلينگوني رقابت کنم.

مجموعه يخ و آتش قطعا ادامه خواهد يافت، سوال من اين است که چطور مي‌خواهيد همه چيز را تنها در دو جلد باقي مانده به پايان برسانيد؟
دو کتاب بزرگ باقي مانده، چون هر کدامشان 1500 صفحه دست‌نويس هستند که جمعا مي شود 3000 صفحه. من فکر مي‌کنم کارم را درست انجام داده‌ام، اما بگذاريد جواب شما را اين طور بدهم که اگر مجبور بودم و لازم بود مي‌توانستم فقط و فقط با يک ستاره دنباله‌دار قرمز (در فصل دوم سريال اوشا به برن توضيح مي‌دهد که ستاره دنباله‌دار قرمز نشانه تولد اژدهاست - م.) کل وستروس را از صفحه روزگار محو کنم.

شنيده‌ام شما از طرفداران سريال «رم» (Rome، پخش شده بين سالهاي 2005 تا 2007) شبکه اچ‌بي‌او بوده‌ايد، مي‌خواستم بپرسم اگر شخصيتي در آن سريال باشد که بخواهيد در مجموعه يخ و آتش شما هم باشد کدام است؟
تيتوس پولو، چه کسي او را دوست ندارد؟

ساندويچ مورد علاقه تان چيست؟
احتمالا استيک پنير کلاسيک فيلادلفيا که حتما در خود فيلادلفيا درست شده باشد. نکته مهم اين است که بعضي از اين استيک‌ها را جاي ديگر درست کرده‌اند و به فيلي آورده‌اند. فرق اصلي در پنير است که جاهاي ديگر بلد نيستند چطوري بايد درست کنند و به استيک اضافه کنند.

اميرحسين جلالي
نظرات
سميه پنجشنبه 28 فروردين 1393 مرسي عالي بود
11 0
پاسخ

افشين شنبه 30 فروردين 1393 مصاحبه ي خيلي خوبي بود.. توضيحات مترجم هم خيلي کمک کننده بود. خسته نباشيد
7 1
پاسخ

سارا جمعه 3 بهمن 1393 باحال بود
ولي چيزاي باحال تر بگزاريد.....!!
1 5
پاسخ

وحيد سه شنبه 25 اسفند 1394 عالي بود ممنونم.
2 0
پاسخ

hamed سه شنبه 26 بهمن 1395 خوب بود ولي از فصل 7 بذارين بيشتر
0 0
پاسخ

حسن يكشنبه 22 مرداد 1396 خيلي عالي بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط








































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز