یادداشت نویسنده هالیوود ریپورتر بر اپیزود آخر فصل پنجم «بازی تاج و تخت»

بازي تاج و تخت براي من تبديل به سريالي شده است كه نسبت به فصل‌هاي گذشته كمتر از لحاظ احساسي روي آن سرمايه‌گذاري مي‌كنم (با اين وجود هنوز هم مشتاقانه منتظر اپيزودهاي جديد آن خواهم ماند). اين چرخش در روند شكل‌گيري اتفاقات اما چيز عجيبي است. كاراكتر جان اسنو براي من تا حدودي جالب بود اما به طور خاص از رفتن او ناراحت نشدم، چراكه به هرحال از مدتي پيش اوضاع براي او نامناسب شده بود. اپيزودهاي زيادي او را درحال سقوط تماشا كرديم و شاهد بوديم كه نمي‌تواند بالاخره از سر راه كنار برود.

هاليوود ريپورتر/ تيم گودمن: در ميان همه عواملي که بازي تاج و تخت را سريالي مستحکم ساخته‌اند  - وسعت، کاراکترها، نويسندگي و اجراها در ميان بسياري موارد ديگر - يک چيز به کرات عامل لغزش آن بوده است: غافلگيري‌ها.
درست است، مرگ ند استارک و عروسي سرخ سورپرايزهايي استثنايي براي کساني بود که کتاب‌ها را نخوانده بودند. و همين مرگ‌ها به طور خاص باعث شهرت سريال و همه‌گير شدن نظريه "هرکس مي‌تواند در هر زماني بميرد" شدند. اما گاهي اوقات سرانجام کار پيش از فرارسيدن‌اش قابل مشاهده است، به همين خاطرست که مرگ جان اسنو و شکلي که اولي جوان در آن دخالت داشت تا جايي که درباره مرگ يک کاراکتر اصلي امکان داشت واضح و قابل‌پيش‌بيني بود.
بازي تاج و تخت پيشاپيش در رابطه با جهنم اين مرگ خبر را داده بود. تنها نکته غافلگيرکننده درباره آن اين بود که جان اسنو را روي يک کنده درخت بي‌سر نکردند.
بدون در نظر گرفتن رمزي بولتون ديوانه – از آنجايي که دست کم تا فصل بعد نفس مي‌کشد - بازي تاج و تخت به پروراندن هرچه بيشتر داستان کاراکترهاي منفي خود و به غايت رساندن شرارت آن‌ها و سپس کشتن‌شان تمايل دارد. (سرگذشت جافري را ببينيد). بنابراين آريا استارک بايستي که مرين ترنت تهوع‌آور را مي‌کشت؛ نمونه‌اي ديگر از مرگي که از چند اپيزود قبل‌تر به وضوح قابل ديدن بود. بسياري از غافلگيري‌هاي بازي تاج و تخت درواقع اصلا غافلگيري نيستند، اين نفرين‌شدگي اما همه چيزي نيست که بازي تاج و تخت در چنته دارد. فکر مي‌کنم تقريبا واضح بود که استنيس خيال دارد همان‌طور خيره‌سرانه به سوي مرگ‌اش قدم بردارد. اما پس از آنکه همسرش‌، سليس خودش را حلق‌آويز مي‌کند (ضمنا گره زيرکانه‌اي در اين صحنه وجود دارد، در هرصورت اهميتي ندارد اگر که او به دست شخص ديگري به دار آويخته شده باشد، او هم کاراکتر خوبي نبود) سريال موفق به دريافت يک امتياز مثبت در نتيجه ايجاد غافلگيري از پيش معلوم‌نشده‌ مي‌شود. بوسه مرگ ميرسلا هم تقريبا واضح بود، البته به شرط آن که به گرمي رفتار الاريا سند و انتقام‌جويي مصرانه‌اش در دو اپيزود قبل توجه مي‌کرديد.
همان‌طور که بازي تاج و تخت در مسير خلق خطوط داستاني جاه‌طلبانه و بسط گروه بازيگران‌اش وسيع‌تر و آهسته و پيوسته‌تر مي‌شود، بخشي از نيروي واکنش ناگهاني خود را هم از دست مي‌دهد. در نتيجه، اين فقدان به جنسي از غافلگيري منتهي مي‌شود که نمونه‌هاي آن را در پيچش‌هاي داستاني اپيزود آخر شاهد بوديم. عدم حضور آن اضطراب هميشگي در اپيزود نهايي کاملا احساس مي‌شد، که البته غيرقابل‌پيش‌بيني هم نبود.
جدا از يک يا دو موقعيت شوک‌آور به طور کلي بازي تاج و تخت سريالي است که پيشاپيش حجم زيادي از اتفاقات آينده‌اش را به شکل تلگرافي به اطلاع مخاطب مي‌رساند. اما لذت - و کيفيت - در اين سريال تنها بر شانه‌هاي گره‌هاي داستاني غيرمنتظره استوار نشده است.
بازي تاج و تخت براي من تبديل به سريالي شده است که نسبت به فصل‌هاي گذشته کمتر از لحاظ احساسي روي آن سرمايه‌گذاري مي‌کنم (با اين وجود هنوز هم مشتاقانه منتظر اپيزودهاي جديد آن خواهم ماند). اين چرخش در روند شکل‌گيري اتفاقات اما چيز عجيبي است. کاراکتر جان اسنو براي من تا حدودي جالب بود اما به طور خاص از رفتن او ناراحت نشدم، چراکه به هرحال از مدتي پيش اوضاع براي او نامناسب شده بود. اپيزودهاي زيادي او را درحال سقوط تماشا کرديم و شاهد بوديم که نمي‌تواند بالاخره از سر راه کنار برود.
سرعت پيشروي داستان قطعا يکي از عوامل مهم در کاهش ميزان تاثيرگذاري و ايجاد تنش دراماتيک در سريال است. به نظر من اين نکته تا اينجا بزرگترين مشکل بازي تاج و تخت بوده. حالا باور دارم – همان‌طور که در پايان فصل اول باور داشتم و در هر فرصتي اين نکته را بيان مي‌کردم - که بازي تاج و تخت بسيار بسيار متفاوت‌تر و بهتر بود اگر که در 13 اپيزود براي هر فصل به جاي 10 اپيزود ساخته مي‌شد. چنين چيزي اجازه نفس کشيدن بيشتري به سريال مي‌داد و از فضاي بسته طاقت‌فرسا و ترسناکي که از ويژگي بارز اين فصل بود مي‌کاست. چيزي که در اين فصل شاهد آن بوديم فرصت‌هاي دو تا پنج دقيقه‌اي براي هر کاراکتر و سپس پرش داستان روي کاراکتر ديگر و بازهم فرصتي دو تا پنج دقيقه‌اي بود، به شکلي که اين الگو آن قدر تکرار مي‌شد تا در نهايت  داوطلبانه خواستار مرگ بعضي از کاراکترها براي زمان‌دهي بيشتر به کاراکترهاي نجات‌يافته مي‌شديد.
هرچه‌قدر که حرکت فاتحانه دني در اپيزود گذشته هيجان‌زده‌مان کرد، اين هفته داستان او و اطرافيان‌اش نمايشي کوتاه داشت و چند قدمي حرکت کرد و سپس در رازآلودگي يکي ديگر از آن اختتاميه‌هاي آخر فصلي به پايان رسيد. چيزي که ديديم بيشتر از آن که توطئه‌آميز باشد يک وسيله ديگر براي انسداد راه دني به سوي تاج و تخت بود. حتي دروگون هم از سرعت پيشروي داستان خسته به نظر مي‌رسيد. يک هفته قهرمان و هفته بعد تماشاچي.
کليد موفقيت اپيزود فينال (باز هم براي کساني که کتاب‌خوان نيستند و فضاي مجازي را براي به دست آوردن اطلاعات بيشتر زير و رو نمي‌کنند) خط داستاني سرسي بود. راهپيمايي شرم او نيرومندانه و دراماتيک بود، سرنوشتي که شايد بارقه‌هايي از اميد به همدردي را براي کاراکتري نامطبوع به وجود بياورد. خط داستاني سرسي به شکل ماهرانه‎‌اي از شروع فصل پنج تا انتهاي آن دنبال شد. و نتيجه آن چيزي به مراتب قوي‌تر از صف اهداي خنجر به جان اسنو بود.
فکر مي‌کنم که داستان آريا هم کارکرد درستي داشت، نه فقط براي اينکه هميشه مورد تشويق مخاطبان قرار مي‌گرفت و يک ليست انتقام در ذهن‌اش داشت و توانست يکي از آن‌ها را کاملا عملي کند، بلکه حالا او از اين طريق به سرنوشتي مرموز دچار شده است.
براي من منتقد که کتاب‌ها را نخوانده‌ام، بازي تاج و تخت هويتي بسيار عجيب پيدا کرده است.  فصل پنجم نيرومندانه و لذت‌بخش بود با اين حال احساس گرفتاري در جعبه‌اي دربسته را داشت (درست مثل هرفصل). در اپيزودهاي زيادي به ما نشان داد که چرا تعداد بالاي کاراکترها براي يک سريال ويژگي سرگرم‌کننده‌اي است، بسياري از آن‌ها خوب نوشته و بازي شده بودند. فراواني در اين سريال فراواني بيشتر به همراه مي‌آورد، تا زماني که احساس مي‌کنيد در اين ميان ناگزير گنداب‌هاي زايدي هم وجود خواهند داشت. هر زمان که يک کاراکتر مسئوليت‌هاي بيشتري پيدا مي‌کند به حجم کار کاراکتر ديگري از آن طرف اضافه مي‌شود و زمان پخش اپيزود به نظر کوتاه‌تر مي‌آيد.
بايد معامله را فسخ کنيم؟ نه. اين سريال هنوز به شکل عجيبي ارضاکننده است، حتي زماني که وفور نعمت در آن موجب نااميدي مي‌شود. قسمتي از عشق به بازي تاج و تخت براي من پذيرش اين واقعيت است که ارتباط احساسي با آن کمتر از قبل حالتي جرقه‌اي دارد. مي‌دانيد، بايد چيز بيشتري را با تماشاي خون ريخته شده جان اسنو روي برف احساس مي‌کردم. دست کم چيزي بيشتر از پذيرش خونسردانه شعار "همگي محکوم به مرگ‌اند." در عين حال در انتهاي اپيزود، بيشتر و بيشتر مي‌خواستم. (مثلا سه اپيزود بيشتر.)
هرچند که فهم کامل اين مسئله دشوار است - نه از لحاظ تاثير احساسي، نه از اين نظر که غافلگير نشويد و بازهم دلتان اپيزودهاي بيشتري بخواهد و نه از نظر سرنوشت کاراکترها - بازي تاج و تخت در هر صورت کار اصلي‌اش را درست انجام مي‌دهد. فکر مي‌کنم که چنين چيزي بايد مربوط به برتري داستان بر صرف اتفاقاتي باشد که در اپيزود نهايي مي‌افتد. اين يک سفر است، و اين سفر هيچ نيازي به ايجاد تعليق براي کسب موفقيت از راه سنتي‌اش ندارد.

ويسنا فولادي
نظرات
شميم يكشنبه 31 خرداد 1394 ببينم تكليف ما چيه كه سريال رو نمي بينيم و هر روز بايد به بهانه هاي مختلف فقط راجع به اين سريال مطلب ببينيم اينجا. مسخره شده سايت
2 24
پاسخ
آراز يكشنبه 31 خرداد 1394 به جاي اين سايت برو يه سايت ديگه ، ديگه هم کامنت نذار تکليف تو اينه مسخره.
دشمن شميم يكشنبه 31 خرداد 1394 عزيزم هم بکش ماتحت رو برو DVD سريال رو بخر و يا دانلود کن ببين.همه دنيا ديدن به غير از تو و 2-3 نفر ديگه.
يحيي يكشنبه 31 خرداد 1394 دوست داري پوزه ات رو بيارم پايين؟ لات بازي در نيار شوكولات
يكي يكشنبه 31 خرداد 1394 مسخره تويي

سعيد يكشنبه 31 خرداد 1394 عالي بود..چقدر ريکپ نويسي متفاوتي داشت
4 1
پاسخ
olly دوشنبه 1 تير 1394 ريکپ نبود
سعيد جمعه 5 تير 1394 ريکپ؟ يا معني ريکپ رو نميدوني يا اصلن متن رو نخوندي.

آراز يكشنبه 31 خرداد 1394 عالي بود . واقعا کاش هر سيزن 13 اپيزود بود .
7 2
پاسخ

مسعود يكشنبه 31 خرداد 1394 عالي و متفاوت بود مرسي. بيشتر از اين مطلبها کار کنيد
5 0
پاسخ

س سه شنبه 2 تير 1394 چيزي که عجيبه تو کل فصل پنج حتي يک پلان هم از پسر کوچکتر ند استارک برن نشون ندادن اونم بعد از ديدارش با اون پيرمرد عجيب توي درخت
1 2
پاسخ
sayed چهارشنبه 3 تير 1394 خخخخخ دادا اولندش نويسنده هاي سريال گفته بودن که برندون استارک تو فصل پنجم نيست همونجور که داخل کتاب سوم وچهارمم از برندون چيزي نوشته نشده ولي نگران نباش فصل اينده جان اسنو نيست و به جاش ميتوني قدرت نمايي برادر کوچيک که بوسيله ي فرزندان جنگل (اونايي ديدي که رنگ سبز داشتن و شبيه به درخت بودن و بهش ميگي پيرمرد ) اينا جز نخستين موجودات تو دنياي وستروس بودن که فقط تو شمال اونطرف ديوار زندگي ميکنن ،قبل ها بيشتر بودن ولي توسط انسانهاي اوليه در جنوب کشته ميشن و بعدشم در جنگ اول ادرها (وايت واکرها ) خودشون قايم ميکنند از چشم همه ،و به برندون تبديل به وارگ ميشه همراه با ريکان ،منتظر زنده شدن جان تو فصل بعد نباشين چون امروز رسما قرارداد يه ميني سريال رو بسته و خودشم اعلام کرده که در فصل بعد نيست

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز