20 فیلم برگزیده سال 2014 به انتخاب تحریریه 7فاز: Big Eyes/ چشمان بزرگ (تیم برتون)

علي‌رغم اينكه همچنان با بزرگترين فيلم‌هايش فاصله دارد، تيم برتون بهترين فيلم هشت سال اخيرش (پس از سوئيني تاد) را مي‌سازد. همكاري دوباره برتون با فيلمنامه‌نويسان "اد وود"، اسكات الكساندر و لري كاراژفسكي، طنيني از شاهكار دهه نودي‌اش را در "چشمان بزرگ" قرار داده است. هر دو فيلم داستاني واقعي را كه طي دهه 1950 مي‌گذرد روايت مي‌كنند؛ داستان‌هايي درباره‌ي هنر پست و عامه‌پسند. ايمي آدامز در نقش مارگارت يكي از بهترين بازي‌هاي اخيرش را انجام مي‌دهد و موفق مي‌شود چهره‌اي دوست‌داشتني از زني خلاق ولي در عين حال ساده ارائه كند.

7فاز:
احسان ميرحسيني: علي‌رغم اينكه همچنان با بزرگترين فيلم‌هايش فاصله دارد، تيم برتون بهترين فيلم هشت سال اخيرش (پس از سوئيني تاد) را مي‌سازد. همكاري دوباره برتون با فيلمنامه‌نويسان "اد وود"، اسكات الكساندر و لري كاراژفسكي، طنيني از شاهكار دهه نودي‌اش را در "چشمان بزرگ" قرار داده است. هر دو فيلم داستاني واقعي را كه طي دهه 1950 مي‌گذرد روايت مي‌كنند؛ داستان‌هايي درباره‌ي هنر پست و عامه‌پسند. ايمي آدامز در نقش مارگارت يكي از بهترين بازي‌هاي اخيرش را انجام مي‌دهد و موفق مي‌شود چهره‌اي دوست‌داشتني از زني خلاق ولي در عين حال ساده ارائه كند. نقطه‌ي مقابل آدامز اما كريستوفر والتس در نقش والتر كين نفرت‌انگيز است كه اغراق بيش از اندازه‌اش از جايي به بعد دل تماشاگر را مي‌زند. برتون هم بر خلاف چيزي كه همواره در صحبت از تخيل افسارگسيخته‌اش مطرح بوده، داستانش را با سادگي‌اي آميخته با پختگي كارگرداني مي‌كند.

ندا ميري: دزديدن تراوشات ذهن، تلخ‌ترين چيزي‌ست كه در مورد يك هنرمند ممكن است اتفاق بيافتد. حالا فرض كنيد اين كار را كسي بكند كه قرار است نزديك‌ترين فرد به هنرمند باشد. هم‌خانه و همسر. برتون در چشمان بزرگ، تنها روايت‌گر داستان زندگي مارگارت كين نيست. بلكه در زيرلايه تصاوير خوش‌رنگ و لعابش، در واقع دردمندي اين خيانت تحقيرآميز را واكاوي مي‌كند و به شكلِ ترسناكي سقوطِ مارگارت را در انزوايي بيروني و خلايي دروني نمايش مي‌دهد. اينجا آنچه از مارگارت دزديده مي‌شود صرفا خلاقيت او نيست. بلكه رمز و رازهايي‌ست كه او تنها روي بوم بروز مي‌دهد. پنهاني‌ترين بخش‌هاي هويت او. تجاوز والتر از مرز خلاقيت و هنر مارگارت گذشته است و حريم اعماق تاريك و ساكت او را دريده و تكه‌هايي از سويه خفته و زخمي او را در كپي‌هاي تيراژ بالا حراج زده است. مارگارت كه از دست دادن يك زندگي را پيش از اين تجربه كرده است حالا با از دست رفتن ذره ذره‌هاي خودش مواجه است. او چاره را در تدارك فضايي پنهاني و خصوصي براي خودش مي‌جويد و در اين مسير سوگواري/درمان، زني بي‌جزئيات از درون او بر روي كاغذ آفريده مي‌شود كه در واقع شمايلِ خود اوست. برتون در چشمان بزرگ، نيم‌نگاهي بدون تاكيد و برجستگي بر جدال هميشگي تجارت/هنر نيز دارد كه آن را به‌خوبي در راستاي تعريف قصه با هسته اصلي در هم آميخته است. برتون روحِ آسيب‌پذير قهرمانش را مي‌شناسد و مسير تخريب او را بدون حشو و اضافه و با ظرافت به مخاطب نشان داده است. تا برسد به دادگاه و او را در دلِ نمك‌پراني والتز كه در مقابل آرامش حقيقي مارگارت به كفايت قلابي مي‌زند، رستگار كند.

امين نور: همكاري دوباره فيلمنامه نويسان و كارگردان ادوود. با برتوني ديگر جزو پيرمردها شده. حاصل جمع بيست‌سال پختگي يكي از اورژينال‌ترين كارگردان‌هاي امريكا. از ستايش‌گران فيلم‌هاي "بد" كه خود بعدها در آثارش الگو‌هاي آنان را حسابي ستايش كرد و از آن استفاده كرد. برتون پس از به كارگيري تم‌ها و شيوه‌هاي متنوع و فرم‌ها و فرمت‌هاي جورواجور - استاپ موشن،موزيكال،اداي دين به سينماي موردعلاقه‌اش و ساخت‌ حديث نفسي بسيار شخصي - حالا مانند هميشه با مهارتي كامل داستان زن نقاش و مردي را مي‌گويد كه مجنون رويابافي‌هاي خود شده است. همراه با موتيف‌هاي هميشگي فيلم‌هايش؛ رجعت به گذشته، نقد جامعه  و ديدگاهش در خط‌ كشي و تعريف هنر و هنرمند، دنياي بيروني(آدم‌ها و خود عنصر شهر) در مقابل دنياي دروني و شخصي، موسيقي دني الفمن، نشانه‌هايي از فيلم‌هاي ترسناك و نظام خانواده. با يك كريستف والتس معركه كه فيلم به فيلم لايه‌هاي گوناگون از هنر بازيگري را در خدمت تماشاگر مي‌گذارد؛ اينجا همچون جيمز ميسون در بزرگ‌تر از زندگي نيكلاس ري ظاهر مي‌شود. شوهر يا همان پدري كه با قالب ملودرام موجب ناهنجاري و ترس در خانه مي‌شود. در نقش فردي كه تا آخرين لحظه منكر متقلبي بودن خود است، بازي او نمونه كامل عكس‌العمل يك شيفته‌ي هنر بي‌استعداد است، درست مثل اد وود (كه البته سال‌ها بعد به لطف ج هوبرمن استعدادش معرفي شد) اما در اينجا اين صفات نه در شخصيت اصلي بلكه در شخصيتي گنجانده شده كه همچون هواداري حسود به خالق اثر دوست دارد جاي او قرار گيرد و خود هنرمند كه مانند پرنسس زنداني در قلعه در اتاقي مشغول به توليد است مركز اصلي قصه را شكل داده. ايمي ادامز دو سوي زن را به ما نشان مي‌دهد؛ هم خانه‌دار و همسر بودنش هم نقاش. و در آخر اين نقاش بودن همان سوي سوي عقلي اوست كه او را نجات مي‌دهد. همه‌ي اين‌ها به علاوه حضور كوتاه ترنس استامپ و قطعه خانم لانا دل‌ري براي فيلم.

احسان سالم: فيلم آخر تيم برتون از جهت رنگ‌آميزي و دوره‌ي تاريخي و تا حدي مضمون، شباهت‌هايي با دو اثر سابق و بسيار موفق او يعني ادوارد دست‌قيچي و ماهي بزرگ دارد. آن‌جا هم با فضايي شبيه دهه‌ي پنجاه طرفيم و رنگ‌هاي شاد و تخت و ساختمان‌هايي نسبتن ساده. شباهت ديگر كار در حضور يك شخصيت خلاق به عنوان هسته‌ي مركزي قصه‌ است. در فيلم اول، ادوارد، مخلوقي خلاق است و از قلعه‌اي به پايين و دنياي انسان‌هاي معمولي آمده و نسبت سرراستي با دنياي آنها ندارد و تا جايي كه توان دارد به دست آنها دوشيده مي‌شود. در فيلم دوم هم شباهت در وجود انساني‌ست كه قصه‌هايش پيش نزديك‌ترين فردش اعتباري ندارد. در چشمان بزرگ هم مارگارت كين هنرمندي‌ست كه بعد از تلاش براي استقلال، گير شخصي افتاده كه هم از او به نام خودش بهره‌كشي مي‌‌كند و هم باعث شده حرفش خريداري نداشته باشد تا جايي كه كار به دادگاه كشيده مي‌شود. پس با همان المان‌هاي متعارف برتون مواجهيم و همان پايان‌ِ خوش تقريبن هميشگي‌اش.

صوفيا نصرالهي: هوشمندي تيم برتون است كه سراغ چنين سوژه‌اي مي‌رود. در زندگي مارگارت كين مي‌شود عناصر برتون‌وار زيادي پيدا كرد. از جلوه بصري‌اش، كه همان نقاشي‌هاي بچه‌هايي با چشمان بيش از اندازه معمول بزرگ است بگيريد تا سويه ترسناك زندگي زني كه مجبور بود زير سايه شوهرش قرار بگيرد و با عشق استثمار شده بود. تا اينجاي كار همه چيز درست است. مشكل فيلم از اين است كه همه داده‌هايش را از زندگي مارگارت كين دارد و به نظر مي‌رسد خود برتون چيزي به آن اضافه نكرده است. به خصوص در نيمه ابتدايي خيلي جاها فيلم لوس مي‌شود و از ريتم مي‌افتد. ممكن است خسته‌تان كند و در حالي كه توقع داريد ايمي آدامز براي نقش اصلي خيره‌كننده باشد اين كريستوف والتز است كه افسار فيلم را در دست دارد. شايد هم به اين خاطر كه برتون هميشه نيروي شر را در فيلم‌هايش جذاب‌تر به تصوير مي‌كشد. سوژه برتون پتانسيل اين را دارد كه خيلي عميق‌تر به روابط انساني پيچيده به خصوص در ميان زوج‌ها پرداخته شود اما برتون داستان را جوري پرداخت مي‌كند كه خيلي سطحي از قسمت‌هاي عميقش عبور مي‌كنيم. همين دقيق نشدن روي جزييات رابطه باعث مي‌شود كه مارگارت كين فيلم «چشمان درشت» تبديل به شخصيت محبوب‌مان نشود و براي همدردي و همراهي با او مجبور شويم زمان و انرژي زيادي كسب كنيم. كجاست آن كارگرداني كه جزو راديكال‌ترين فيلمسازان معاصر محسوب مي‌شد و سبك منحصربه فرد خودش را داشت؟ چطور برتون در طول فيلمبرداري نتوانسته بازي والتز و آدامز را يك دست كند؟يكي كاملا برتوني و اغراق‌آميز و ديگري تلاش مي‌كند رئال و آرام باشد. كل فضاي فيلم هم مثل بازي همين دو نفر در رفت و آمد ميان يك جور نيروي اهريمني فانتزي و زندگي طبيعي يك زوج است. «چشمان درشت» احتمالا بهترين فيلم چند سال اخير برتون است ولي اين امتيازي برايش محسوب نمي‌شود.

پويان عسگري: چه مي‌شود درباره اين «كودك رمانتيك» گفت كه تازه نباشد؟ طرفدار آدم‌هاي مطرود و ناجور، جهان‌هاي فانتزي/گوتيك تاريك؟ در دهه نود شهره شهر شد و دهه اول هزاره سوم بدترين فيلم‌هايش را ساخت تا شاهكارش «سوئيني تاد» كه كالت شد و انبوهي هوادار خوره پيدا كرد. مربوط به دوراني از كارنامه كاري فيلمساز كه برف‌ها (نماد معصوميت در فيلم‌هاي اوليه) تبديل به خون (هزينه‌اي كه بابت خش برداشتن معصوميت‌ها بايد پرداخت) شدند. در پايان آن فيلم جهاني نابود مي‌شد تا زوج جوان فيلم دنيايشان را بر روي ويرانه‌ها بنا كنند. اما بعد از «سوئيني تاد» برتون يكسره تمركز و حواسش را معطوف به داستان‌هاي قبلن شنيده شده در قالب‌هاي تازه كرد. فيلم سه بعدي (آليس در سرزمين عجايب)، بازسازي انيميشن كوتاه قديمي‌اش (فرانكن ويني) و بازسازي يك سريال هارور موفق قديمي در فيلمي با نام «سايه‌هاي تاريك». يكي از يكي بدتر و نشان‌دهنده استعدادي كه در ميانسالي در حال پژمردن بود و به نظر مي‌رسيد شريان حياتي «جذابيت»اش قطع شده است. همان‌طور كه برتون رمانتيك بهترين فيلم‌هايش را متناسب با شوك‌هاي عاطفي زندگي واقعيش ساخته، اين‌بار هم جدايي‌اش از همسر به كمكش آمد تا خودش را در جهاني تازه با تكانه‌ها و آسيب‌هايش به جا آورد. پس ديگر خبري از هلنا بونهام كارتر در چشمان بزرگ نبود و به غير از فيلمنامه‌نويساني كه قبلن با آنها در «ادوود» همكاري كرده بود و يار غار هميشگي‌اش دني الفمن آهنگساز، رو به سوي همكاران تازه آورد. فرصتي مغتنم براي شكل دادن به دوره تازه‌اي از فيلمسازيش. به دور از فيل هوا كردن‌هاي مرسوم هاليوودي كه سه بار تجربه‌شان كرد و هر سه از بدترين فيلم‌هايش هستند؛ سياره ميمون‌ها، چارلي و كارخانه شكلات سازي و آليس در سرزمين عجايب. حالا او يك پدر ميانسال متاركه كرده است كه قصد دارد از دل يك داستان واقعي استعاره مورد نظرش را بيرون بكشد. داستان مردي كه - از روي لطف و حمايت - نقاشي‌هاي همسرش را مي‌دزدد و آنها را به نام خودش قالب مي‌كند. داستان فرد خلاق و اقتدارگراي استثمارگر. داستان زندگي زناشويي. اينكه چطور در دل يك زندگي مشترك آدمها خون هم را در شيشه مي‌كنند و همه اين كارها را هم از روي لطف و محبت و حمايت انجام مي‌دهند. كانون معنايي/ احساسي اين فيلم خوب برتون جايي است كه مرد خبيث به دنبال زن جريحه‌دارش، به پشت دري كه او خود را آنجا پنهان كرده مي‌رساند و قصد تسلط نهايي را دارد. با ويران كردن تتمه چيزي كه از احساسات زن باقي مانده. با مشتعل كردن كبريت و رد كردن آن از لاي سوراخ در؛ نقطه اوج درام. پايان معمولي فيلم مانع از آن مي‌شود كه اين صحنه معادلي ديوانه‌وارتر در انتهاي فيلم داشته باشد. چيزي كه مي‌توانست فيلم برتون را در جايگاه بالاتري قرار دهد. چشمان بزرگ بازگشت «كودك رمانتيك» سينما است به ريل اصلي‌اش. به دور از شلنگ تخته انداختن‌هاي سينماي جريان اصلي با تمامي زرق و برق‌هايي كه چشمان تيز برتون شيفته فيلم‌هاي «بي» و «زي» را كم‌سو و بي‌اثر مي‌كند؛ اگر هاليوود معاصر بگذارد!

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
اميرحسين يكشنبه 31 خرداد 1394 خانم ميري قبلن بهتر مي نوشت
2 2
پاسخ

پرهام يكشنبه 31 خرداد 1394 خيلي خوب..از بهترينهاي سال گذشته بود که ديده نشد..چقدر خوب که نويسندگان سايت هفت فاز اينقدر به سوئيني تاد علاقه مند هستن..يادداشت قديمي آقاي عسگري درباره سوئيني تاد را يادم هست که تيتر معرکه اي داشت: برفها تبديل به خون شدند.
2 1
پاسخ

اون يكشنبه 31 خرداد 1394 نوشته امين نور سرنمون نوشته هاي قالبي و كليشه اي در مدح برتون، اينه اوني كه جلوي نولان ميذارن؟! خدا رو شكر
2 2
پاسخ

آراز سه شنبه 16 تير 1394 بدجوري هواي تيم برتون رو داريد در مقابل فيلم هايي که اينقدر نقد منفي براشون نوشتين خيلي ملايم و شيفته وار با اين فيلم متوسط برخورد کردين . اصلا منصفانه نيست .
0 0
پاسخ

آراز سه شنبه 16 تير 1394 نوشته پويان عسگري مثل اغلب موارد درج يک بود .
0 0
پاسخ

رضا سه شنبه 13 بهمن 1394 فيلم هاي تيم برتون بعد از سوييني تاد (که يکي از بهترين فيلم هايي ه که ديدم) ،واقعا آزار دهنده بود.
اين فيلم کمي جبران کرد... بازي ها و کاراکتر ها خوب بود... همونطور که يکي از نويسنده ها هم بيان کرد شباهت سوژه ي نقاشي هاي مارگارت با کاراکتر هاي خود تيم برتون بسيار جالب بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز