10 نکته درباره «ویپلش» از زبان دیمین چزل کارگردان فیلم

به هم زدن (Breakup)
مدل‌هاي مختلفي از صحنه‌هاي به هم زدن وجود داشت. قبل‌تر اندرو يك‌جورهايي دختر را دك مي‌كرد و اين تغيير كرد به يك صحنه به هم زدن. رويكرد ما هم اينطور بود كه اندرو حرف‌هايش را انگار پيشتر جلوي ديواري چيزي تمرين مي‌كند و بعد كلمه به كلمه به آدمي واقعي در شرايطي واقعي تحويل مي‌دهد و تفاوتي هم حس نمي‌كند.
يادم هست كه جيسون رايتمن كه يكي از تهيه كننده‌هاي فيلم هم بود كمكم كرد كه بفهمم اين صحنه چطور بايد برگزار شود و روش كلي نگاه به آن چي بايد باشد. اين واقعا صحنه‌اي است كه من را خيلي مديونش مي‌كند.
و اين سكانسي بود كه ازش به عنوان امتحان براي انتخاب بازيگر دختر انتخاب كرده بوديم. مي‌دانستم كه مي‌خواهم دوربين بيشتر روي دختر باشد تا صدمه انساني‌اي را كه اندرو كوركورانه وارد مي‌كند كاملا ديده شود. همان تركيب درد و عصبيت و قدرت و ضعف و دلسوزي كه براي همچين صحنه‌اي نياز داريم تا تاثير بگذارد و مليسا بنويي كه در نهايت نقش را هم بازي كرد موقع انتخاب بازيگري اين صحنه فوق‌العاده بود.

امپاير: ديمين چزل 29 ساله بود که اولين فيلمش، ويپلش روي اکران به خودش ديد و حالا در 30 سالگي کانديداي اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي شده و تقريبا آماده است تا به استقبال آينده شغلي درخشاني برود که مديون موفقيت رويايي فيلمش درباره درامرها و درامر بودن است. چزل براي گفتگويي تلفني درباره ريزه کاري‌هاي ويپلش با ما پاي صحبت نشست و چند نکته مهم درباره فيلمنامه‌نويسي و فيلمبرداري رو کرد که الزاما همه‌شان درباره به گريه انداختن مايلز تلر نبودند.
گفتن ندارد که اين مطلب پر از اسپويلر است. اگر ويپلش را نديده‌ايد برويد ببينيدش بعد مستقيم برگرديد اينجا.

شام خانوادگي
من پاي ميزهاي شامي مثل اين نشسته ام اما اين يکي بانمک بود چون يکي از صحنه‌هاي فيلمنامه است که مستقيما پلات را جلو نمي‌برد. صحنه‌اي طولاني درست وسط فيلم که مثل هر سکانس ديگري که پر از آدم‌هايي دور ميز غذاخوري است، فيلمبرداريش خيلي آسان نيست. يادم هست که صحبت‌هايي بود درمورد اينکه اصلا به اين سکانس احتياج داريم يا نه چون حذفش پول و زمان زيادي برايمان نگه مي‌داشت.
همانقدر که منطقا نمي‌توانستم دليل مستقيمي براي وجود اين صحنه بياورم، از بعد حسي براي من اين سکانس همه فيلم، قلب فيلم بود. اين نظر شخصي خودم است و ربطي هم به خانواده‌ام که هميشه حمايتم مي‌کرده‌اند نداشت... فقط اين حس عدم توانايي در فهماندن اينکه چه چيز خاصي مي‌تواند برايت مهم باشد را در خودش داشت.
براي همين نگهش داشتيم و در نهايت تبديل شد به اولين صحنه‌اي که فيلمبرداري کرديم. نشستيم و همه‌اش را گرفتيم. مايلز خيلي کيف کرد که همان اول تکه چرب و نرمي از شخصيت را به دندان بکشد.
آدم هيچ وقت نمي‌داند چي قرار است درست جواب دهد و چي قرار است زياده روي باشد. قرار بود توهين‌هاي زيادي بين برادرها بچرخد و ما هم بهترين‌ها را انتخاب کرديم اما بعد برايمان اين سوال پيش آمد که شايد اندرو زيادي عوضي بازي در مي‌آورد و براي اولين بارموقع نمايش اوليه براي تماشگران فهميديم که اتفاقا چقدر بيننده‌ها طرف اندرو را مي‌گيرند. لحظه قشنگ ولي تعجب‌آوري بود.

تصادف
تصادف ماشين؟ سکانس‌ها را به ترتيب فيلمبرداري ما داريد جلو مي‌بريد! از صحنه شام تا تصادف. بيشتر البته به خاطر اين بود که مي‌خواستيم صحنه‌هاي غير موسيقايي را زودتر بگيريم تا تمرين‌هاي درامِ مايلز به جايي که مي‌خواستيم برساندش. انقدر برنامه‌ريزي کوتاه مدت بود که مجبور بوديم خيلي از صحنه‌هايي که شرايط جغرافيايي سخت‌تري داشتند را زودتر بگيريم.
صحنه تصادف ترکيب نامرئي‌اي از سه نماي متفاوت است که يکي‌شان پرده سبز بود. ما نمايي از جلوي کاميون و چپه شدن يک ماشين را فيلمبرداري کرديم. هيچ وقت کاري با اين سطح از جلوه‌هاي ويژه نکرده بودم. کار خيلي ترسناکي براي انجام دادن توي روز دوم فيلمبرداري بود. ترکاندن آن ماشين با آن بدلکار بيچاره داخلش و چپ کردنش آن هم با دوربيني که داخل ماشين کار گذاشته شده بود.
قبل‌تر برنامه ريزي کرده بوديم تا برداشت‌هاي مختلفي از تصادف را بگيريم اما توي همان برداشت اول ماشين به شدت آسيب ديد براي همين نمي‌شد با امنيت کامل برداشت‌هاي بيشتري گرفت. تک برداشته از آب درآمد. خوشبختانه بدلکار آسيب نديد و نما هم همان چيزي شد که مي‌خواستيم. لحظه‌اي بود که مو روي گردن سيخ مي‌کرد.
درآوردن گريم مايلز با آن شمايل درب و داغان بعد از تصادف خيلي جالب بود. ما عکس بانمکي داريم از مايلز که همه سر و صورتش با خون مصنوعي پوشيده شده کنار بدلش که شتسش را طرف دوربين گرفته آن هم درست جلوي ماشين داغان شده صحنه تصادف.

تند مي‌زدي يا کند؟/ تمپوي من نبود
اصلا فکر نمي‌کردم که "تند ميزدي يا کند؟" يا "تمپوي من نبود" تبديل به اين چيز خارج از فيلم بشوند. من حتي نمي‌توانم همه ارزشش را به پاي خودم بريزم چون دقيقا چيزي بود که مربي درام‌ام هميشه توي دبيرستان بهم مي‌گفت. اين کلمه‌ها به خودي خود بي‌گناه هستند ولي وقتي يکدفعه مثل من بشنويدشان تبديل به کلماتي مي‌شوند که ديگر دوست نداريد اصلا بشنويد.
هدف من به عنوان درامر اين بود که اين کلمات را نشنوم پس من نويسنده داشتم چيزي را مي‌نوشتم که مستقيما مي‌شناختم. واقعا دوست داشتم که اين جمله‌ها در پس زمينه فيلم همان قدري جان بگيرند که زمان جواني من داشتند.  ولي اصلا انتظار زندگي اين کلمات خارج از فيلم را نداشتم. شايد اين راه حل خوب و کاتارسيستي‌اي براي مقابله با آن جملات لعنتي بود.

تو يکي از آن آدم‌هاي تک اشکي هستي؟
کار نسبتا سختي است وقتي خودت را موقع نوشتن فيلمنامه توي موقعيتي مي‌اندازي که يکي از بازيگرهاي اصليت بايد موقع مشخصي از فيلم فقط يک قطره اشک بريزد. (مي‌خندد) اما وقتي بازيگرهايي به خوبي مايلز و جي کي داريد همه چيز خيلي آسانتر از چيزي که فکر مي‌کرديد از آب در مي‌آيد.
ما البته چندتايي برداشت داشتيم. به خاطر زمانبندي مسخره‌مان معمولا نمي‌توانستيم زمان زيادي صرف گرفتن برداشت‌هاي بيشتري کنيم و همش در حال اينطرف آنطرف رفتن بوديم اما با همه اين وجود براي اين صحنه وقت بيشتري گذاشتيم.

پرت کردن صندلي
صحنه پرتاب صندلي ترکيبي بود از نمايي وايد از بدل مايلز سر جاي او و بعد نماي نزديکتري از مايلز و صندلي پرت شده. کار سخت‌تر در اين صحنه تدوينش بود؛ اينکه چطور کات بخورد تا بيشترين تاثير را بگذارد. از بعد صدا هم موقع ميکس حس کرديم صدا بايد بلندتر و بلندتر باشد. صداي واقعي خوردن صندلي به ديوار کاري را که مي‌خواستيم انجام نمي‌داد و براي همين به درنگ دورونگ اضافه نياز داشتيم. فکر مي‌کنم کلک‌هاي ريز زيادي توي آن صحنه هست که باعث مي‌شود ترسناک‌تر به نظر بيايد.

سيلي‌ها
بعضي از سيلي‌ها واقعي بودند، بعضي هم آرام‌تر بودند و بيشتر بنظر مي‌آمدند که محکم‌اند. بعضي‌هايشان هم زيادي قلابي بودند جوري که اصلا به گونه نمي‌خوردند ولي از زاويه فيلمبرداري شده بودند. اگر حالا به سکانس نگاه کنم ترکيبي است از همه اين‌ها ولي لحظه‌اي هست که گونه مايلز قرمز مي‌شود و اين اصلا گريم نبود. قرمز شده بود چون واقعا سيلي مي‌خورد؛ آن هم سيلي‌هاي محکم.

شکمت رو مثل خوک پاره مي‌کنم
توي فيلم اين ديالوگ رو مي‌شنويم: "اگه از قصد گروه موسيقي من رو خراب کني مثل خوک ترتيبت رو مي‌دم"، که توي تريلر "مثل خوک پارت مي‌کنم" بود. از همان ابتدا هم البته پاره کردن ديالوگ اصلي بود که جي کي تغييرش داد و من هم موافق بودم. موقع تدوين تريلر دنبال ديالوگ ترسناک و محکمي مي‌گشتيم و نمي‌توانستيم از ديالوگ عيني داخل فيلم هم استفاده کنيم و به جايش "مثل خوک پاره‌ات مي‌کنم" را گذاشتيم که مي‌دانستم مانده براي وقت مبادا.

به هم زدن (Breakup)
مدل‌هاي مختلفي از صحنه‌هاي به هم زدن وجود داشت. قبل‌تر اندرو يک‌جورهايي دختر را دک مي‌کرد و اين تغيير کرد به يک صحنه به هم زدن. رويکرد ما هم اينطور بود که اندرو حرف‌هايش را انگار پيشتر جلوي ديواري چيزي تمرين مي‌کند و بعد کلمه به کلمه به آدمي واقعي در شرايطي واقعي تحويل مي‌دهد و تفاوتي هم حس نمي‌کند.
يادم هست که جيسون رايتمن که يکي از تهيه کننده‌هاي فيلم هم بود کمکم کرد که بفهمم اين صحنه چطور بايد برگزار شود و روش کلي نگاه به آن چي بايد باشد. اين واقعا صحنه‌اي است که من را خيلي مديونش مي‌کند.
و اين سکانسي بود که ازش به عنوان امتحان براي انتخاب بازيگر دختر انتخاب کرده بوديم. مي‌دانستم که مي‌خواهم دوربين بيشتر روي دختر باشد تا صدمه انساني‌اي را که اندرو کورکورانه وارد مي‌کند کاملا ديده شود. همان ترکيب درد و عصبيت و قدرت و ضعف و دلسوزي که براي همچين صحنه‌اي نياز داريم تا تاثير بگذارد و مليسا بنويي که در نهايت نقش را هم بازي کرد موقع انتخاب بازيگري اين صحنه فوق‌العاده بود.
به نوعي همين باعث شد آسان‌ترين سکانس براي فيلمبرداري هم باشد چون بعد از انتخاب بازيگر دقيقا مي‌دانستيم چه کار بايد بکنيم و با آن نوع خاصي هم که نوشته شده بود مي‌دانستم مي‌توانيم خيلي سريع همه‌اش را بگيريم و همين کار را هم کرديم. باور کنيد يا نه موقع فيلمبرداري اين صحنه بود که مليسا و مايلز براي اولين بار همديگر را ديدند براي همين يک‌جورهايي اينطور بود که "سلام، خوشبختم، حالا بيا به هم بزنيم"

کارت عالي بود
جي کي آنقدر قانع کننده بود که زير سوال رفتن چيزهايي که بهشان ايمان داشتيم نصف لذتي بود که مي‌برديم. مي‌خواستم تا بيشترين حد ممکن مجاب کننده باشد. در آن بخش از فيلم يک ساعت تمام ديده بوديد که آن شخصيت يک هيولاي تمام عيار است – سعي داشتيم غير قابل بخشايش‌ترين حرامزاده تاريخ را بسازيم – و بعد نگاه فلسفي خاصي را به هوشمندانه‌ترين و کاريزماتيک‌ترين شکل ممکن بيان کند. طوري که مردم به نحوي فراموش کنند او چه ديوانه رواني‌اي است. مجبور بوديم به نحوي اندرو را گول بزنيم و برش گردانيم همان جايي که بوده تا بتوانيم توي صحنه آخر در کارنگي هال قالي را از زير پايش بکشيم.
نسخه‌اي از آن سخنراني را توي يکي از بازنويسي‌هاي اوليه فيلمي کوتاه درباره يک نوازنده جاز نوشته بودم که در نهايت هم هيچ وقت ساخته نشد. آن موقع دانشگاه مي‌رفتم و صحنه هم درباره موزيسين جازي بود که از وضعيت موسيقي روز غر مي‌زد و داستان چارلي پارکر را مي‌گفت. موقع نوشتن اين صحنه براي فلچر به فکر افتادم که شنيدن همان حرف‌ها از دهن فلچر عالي خواهد بود.

پايان
برخلاف خيلي چيزهاي ديگر فيلمنامه پايان از همان اول به همين شکل بود. هميشه حس کلي‌اي درباره اينکه فيلم چه مسيري را بايد دنبال کند داشتم. البته هنوز کمي تغيير درمورد کارهايي که پدر اندرو مي‌کرد وجود داشت و در نهايت قرار بود لحظه مفصلتري بين اندرو و پدرش داشته باشيم که در مرحله تدوين و فيلمبرداري کمتر شد. ما صحنه‌هاي خيلي بيشتري از آن‌ها فيلمبرداري کرديم و موقع تدوين بيرون آورديم تا در آخر فقط نوعي نگاه بينشان رد و بدل شود به جاي يک صحنه کامل.
چيزهايي مثل اين ها بود که در طي پروسه فيلم تراش خورد ولي کليت قصه از همان ابتدا مشخص بود. مجبور بود که به اين شکل خاص تمام شود: که اندرو برنده شود ولي اگر با دقت بيشتري نگاه کنيد همه چيز درب و داغان و تراژيک است.

زرتشت کاشفيان
نظرات
حجرالفلاسفه يكشنبه 24 خرداد 1394 واي دوباره اين فيلم تخمي
3 25
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز