نگاهی به آنچه در دنیای یخ و آتش می‌گذرد؛ «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی» - بخش دوم

در سريال و در فصل اول تيريون داستان ازدواجش با تايشا را براي شي و برون چنين تعريف مي‌كند:
من و برادرم جيمي در راه مي‌رفتيم كه به دختركي برخورديم در محاصره چند مرد خشن كه مي‌خواستند به او تجاوز كنند. جيمي متجاوزين را ناكار كرد و من و دخترك شب را به عيش سپري كرديم. او با من آن قدر مهربان بود كه تقاضاي ازدواجم را پذيرفت. وقتي پدرم از داستان باخبر شد تايشا را به قصر آورد و او را وادار كرد با تمام نگهبانانش بخوابد و مرا هم مجبور كرد كه تمام مدت تماشايش كنم. دست آخر پدرم و جيمي برايم تعريف كردند كه تمام آن صحنه تجاوز در جاده ساختگي بوده و تايشا فقط فاحشه‌اي است كه ماموريت محوله از طرف لرد تايوين را انجام داده و دستمزدش را گرفته است. 

7فاز:
درباره قاعده اشتداد در فلسفه گفتيم و اکنون:
از اين اصل مي‌توان بحثي جامع به راه انداخت درباره نسبت کلمه و تصوير و در حول و حوش سريالي که از کتاب‌ها توليد شده کنکاش کرد. اصل فلسفي اشتداد در زيبايي شناسي نيز حضوري همه گير دارد و موفقيت ابزارهاي بياني را در نسبت با ميزان بيانگري‌شان تعريف مي‌کند. پس در بين هنرها موسيقي جايگاهي ازلي و ابدي دارد چرا که از همه مکتوم‌تر و سر به مهر تر است. چنان که تصوير در بين هنرها از همه غيرقابل اعتمادتر است چرا که از همه آشکارسازتر و بيان گرتر است. پس اکنون مي‌دانيم براي تبديل دنيايي که با مصالح حروف و کلمات بنا شده به دنيايي تصويري با چه محدوديت‌ها و الزامات ويژه‌اي سر و کار داريم.
حالا مي‌شود فهميد چرا بنيوف و وايس مجبورند بعضي از شخصيت‌ها را برجسته‌تر کنند و داستان‌هايي ديگرگون برايشان بيافرينند و در بعضي از داستان‌ها دست ببرند و آنها را به سياق قوانين و مختصات دنياي تصاوير بازطراحي کنند. مثلا خاندان لنيسترها و در راسشان لرد تايوين در دنياي کتاب‌ها همچون ناظري از دنياي مدرن است که با سفري در زمان به ASOIAF برگشته‌اند تا ضدمدرن بودن عوالم خيال و فانتزي را برجسته‌تر کنند. او درباره ديوار(The Wall) با لحني کاملا مدرن موضع گيري مي‌کند:
«ديواري به طول پانصد مايل و ارتفاع هفتصد پا ساخته شده و نمي‌توان وجودش را انکار کرد، اما برخلاف آنچه استارک‌ها معتقدند براي ساخته شدن اين بناي عظيم نه جادويي در کار بوده و نه نيرويي مافوق بشري. ديوار يک نقطه اوج در قدرت مهندسي و ساخت و ساز بشري است.»
(تاريخ دنياي يخ و آتش، نسخه باس اول، قسمت اول)
در سريال ولي او تنها در مواقع لزوم و آن هم براي حفظ منافع خانواده دست به جنايت و ظلم مي‌زند، چيزي شبيه دون ويتو کورلئونه در پدرخوانده يک. او در فصل دوم با آريا استارک به عنوان دخترکي ريزنقش و باهوش در هرنهال مواجه مي‌شود و او را پادوي شخصي‌اش مي‌کند. در ادامه مي‌بينيم که تايوين چقدر هوش و توانايي‌هاي دخترک را جدي مي‌گيرد و به نظر مي‌رسد که حتي حاضر است با وارد مکالمه هم بشود. در مواقعي مي‌بينيم که گويي لرد تايوين زيبايي را مي‌شناسد و بدان احترام مي‌گذارد: مثلا براي دخترک از بچگي‌هاي سرسي مي‌گويد و از دشواري‌هاي باسواد کردن پسرش جيمي، دانش دخترک را به سر ايموري لورچ بي‌سواد مي‌کوبد و با او درباره پدرش تايتوس لنيستر و خوبي‌ها و ضعف‌هايش درد دل مي‌کند. اما هيچ‌يک از اين اتفاقات در کتاب‌ها نمي‌افتند و آريا هرگز با تايوين لنيستر مواجه نمي‌شود. تمام اينها، به کلي ساخته سازندگان سريال است و البته از نظر زيبايي شناختي يکي از بهترين و مناسب‌ترين تغييراتي است که "دي اند دي" در سريال «بازي تاج و تخت» نسبت به کتاب‌ها ايجاد کرده‌اند. اما آنچه در کتابها مي‌خوانيم تايوين واقعي است. او در کتاب‌ها کچل است و خط ريش‌هايي پرمو به سبک لردهاي ظالم قرون وسطي دارد. آن قدر روي طلاي خاندانش و قابل خريد و فروش بودن همه چيز(از شرف گرفته تا شراب دورني) تاکيد مي‌کند که حتي رنگ و روي موي و صورتش نيز طلايي شده است و مردمان مطمئنند که او به جاي سرگين طلا دفع مي‌کند. داستاني که بين جيمي و تيريون در واپسين روز زندگي تايوين مي‌افتد روشنگر است و پايان کار او همان قدر مهيب و تکان دهنده است که تلخ و تحقيرآميز:
در سريال و در فصل اول تيريون داستان ازدواجش با تايشا را براي شي و برون چنين تعريف مي‌کند:
من و برادرم جيمي در راه مي‌رفتيم که به دخترکي برخورديم در محاصره چند مرد خشن که مي‌خواستند به او تجاوز کنند. جيمي متجاوزين را ناکار کرد و من و دخترک شب را به عيش سپري کرديم. او با من آن قدر مهربان بود که تقاضاي ازدواجم را پذيرفت. وقتي پدرم از داستان باخبر شد تايشا را به قصر آورد و او را وادار کرد با تمام نگهبانانش بخوابد و مرا هم مجبور کرد که تمام مدت تماشايش کنم. دست آخر پدرم و جيمي برايم تعريف کردند که تمام آن صحنه تجاوز در جاده ساختگي بوده و تايشا فقط فاحشه‌اي است که ماموريت محوله از طرف لرد تايوين را انجام داده و دستمزدش را گرفته است.   
در "طوفاني از شمشيرها" ابتدا همراه تيريون درمي يابيم که تايشا فاحشه نبوده و آن صحنه تجاوز نيز کاملا واقعي بوده است. جيمي و تيريون دخترک مظلوم را نجات مي‌دهند و دختر هم پس از ديدن چنين بزرگواري و لطفي از طرف تيريون کوتولگي‌اش را فراموش مي‌کند و به راستي با او وارد رابطه‌اي عاشقانه مي‌شود... اما:
«"ممنونم برادر"، تيريون اضافه کرد: "براي نجات زندگيم."
"اين.. من بدهکارت بودم." صداي جيمي غريبه بود.
"بدهکار؟" تيريون گوش‌هايش را تيز کرد. "متوجه نمي‌شم"
"بهتر، بعضي درها بهتره براي هميشه بسته بمونن"
"واي خداي من." تيريون اضافه کرد: "يعني مي‌خواي بگي يه چيز تلخ و زشت در کاره، آره؟ مثلا يه نفر يه روزي يه چيز ظالمانه درباره من گفته؟ باشه بهم بگو، قول مي‌دم گريه نکنم."
"تيريون.." جيمي ترسيده بود.
"بهم بگو." تيريون اصرار کرد.
برادرش نگاه خود را دزديد: "تايشا.." جيمي زير لب اين اسم را به زبان آورد.
"تايشا؟" دل و روده تيريون به هم پيچيد: "خب؟ ادامه بده"
"اون فاحشه نبود و من هم اون روز اون صحنه تجاوز رو برنامه ريزي نکرده بودم. همه اون داستان دروغي بود که پدر دستور داد بهت بگم. تايشا يه... اون همون چيزي بود که اون روز فک مي‌کردي هست: دختر يه رعيت که اتفاقا اون روز تو اون جاده بهش حمله شده بود."
تيريون به ناگهان احساس کرد دارد صداي زوزه مانند نفسهايش را از بين سوراخ‌هاي دماغ بريده‌اش مي شنود. جيمي نمي‌توانست چشم‌هاي برادرش را نگاه کند. تايشا.. او سعي مي‌کرد تا به ياد بياورد دخترک چه شکلي بود: يه دختر، فقط يه دختر که تقريبا هم سن و سال سانسا بود، همسرش. "من و اون باهم ازدواج کرده بوديم جيمي، اون زنم بود."
"پدر مي‌گفت اون فقط دنبال طلاهاته. اون يه رعيت زاده بود و تو لنيستري از کسترلي راک. اون فقط طلا مي‌خواست، پس واقعيت اينه که اون دختر يه فاحشه بود. پس.. پس مي‌بيني که من واقعا بهت دروغ نگفتم...پدر مي‌گفت تو به يه درس درست و حسابي احتياج داري..اون مي‌گفت تو بعدها به اين خاطر ممنون من مي‌شي تيريون."
"ممنونت مي‌شم؟؟"
(اين همان جايي است که تيريون و جيمي براي آخرين بار يکديگر را مي‌بينند و در ادامه تلخ‌ترين اتفاق ممکن روي مي‌دهد و تيريون در خشمي اندازه ناگرفتني در صورت برادرش نگاه مي‌کند و با تلخي مي‌گويد:
"پس تو هم بدون که پسر حرومزاده تو من کشتم برادر..."
(يازدهم تيريون، طوفاني از شمشيرها)
تيريون لنيستر
مي‌بينيم که تايوين با تطميع شي او را وادار مي‌کند که روي يکي از قشنگ‌ترين و افسانه‌اي ترين عشق‌هاي ممکن (عشق فاحشه‌اي به يک کوتوله زشت. فراموش نکنيد که تيريون در کتابها فقط يک کوتوله نيست، او زشت و کج و کوله و چپول و لنگ هم هست و بعد از جنگ "بلک واتر" بي دماغ هم مي‌شود.) تف کند و با گردنبندي از طلا روي تخت وزيراعظم تن زيبايش را اجاره دهد. همان‌طور که سال‌ها پيش هم تايشاي بينوا را فاحشه کرده بود و اولين تجربه‌هاي برادري و عشق و وفاداري و خانواده دوستي در بين پسرانش را همان‌گونه به لجن کشيده بود که آخرين وداع دو برادر با يکديگر را. تيريون در ادامه شي را با همان گردنبند شيرنشان خفه مي کند و به سراغ پدرش در مستراح مي‌رود. در ادامه خواهيم ديد که تايوين در آن زمان در اثر زهر "خون زن بيوه" / Widow’s Blood و توسط مارتل‌هاي همراه شاهزاده اوبرين مسموم شده بود و تيريون تنها موفق شد پدر درحال مرگش را روي سنگ خلا و بي‌احترام خلاص کند. "خون زن بيوه" يکي از ترسناک‌ترين زهرهاست. سم راههاي دفع بدن را طوري مسدود مي‌کند که فضولات شخص مسموم در بدنش جمع مي‌شوند و سرانجام بيمار در کثافت خودش غرق مي‌گردد:
«بوي بد وحشتناکي که در مستراح جمع شده بود برهاني قاطع بود بر اينکه مشهورترين اعتقاد مردم درباره پدرش نيز تنها يک دروغ ديگر بوده است و بس:
سرانجام همه دانستند که مدفوع لرد تايوين لنيستر طلايي نيست.»
(تيريون يازدهم، طوفاني از شمشيرها)

اين تغييرات و تغييراتي از اين دست به خوبي ثابت مي‌کنند که در اقتباس آنچه نقش اصلي را ايفا مي‌کند تفاوت مديوم‌هاست. براي تبديل يک دنياي مکتوب به دنيايي تصويري قاعده اصلي دراماتولوژي که همانا انتخاب درست بين چيزهايي است که بايد گفته شوند و آنهايي که نبايد گفته شوند به مختصاتي تازه نياز دارد. تصوير نياز به بيننده‌اي دارد که براي دريافت داستان مورد نظرش بيانگري حداکثري را طلب مي‌کند، پس سازندگان سريال مجبورند از نقشه‌هاي سراسري (Masterplots) عبور کنند و با خرد کردن آنها لقمه‌اي آماده را تحويل بيننده دهان گشوده پاي صفحه تي وي يا پرده سينما بدهند. پيچيدگي قرين پوشيدگي و پنهان‌کاري است و پنهان کردن و رمزگذاري در ساحت کلمات عملي‌تر و مقرون به توفيق‌تر است تا در دنياي افشاگر تصاوير. آنچه در مديوم تصوير به کار اعتبار مي‌بخشد بيانگري است و آنچه دنياي ساخته شده از کلمات را پيش مي‌برد نشانه گزاري و پنهان کاري. "ميري مازدور" (زن جادوگري که دني نجاتش داده و به او اجازه مي‌دهد زخم سينه کال دروگو را مرهم نهد) در سريال تنها يک ساحره عصباني است که با کشتن دروگو انتقام هم ولايتي‌هايش را مي‌گيرد. اما او در کتاب‌ها يکي از دانش آموختگان استادي به نام "ماروين"(Marwyn) است که يکي از عقول منفصل پيش برنده دنياي يخ و آتش به شمار مي‌رود. (يکي ديگر از شاگردان "مستر ماروين" کايبرن است که با درمان جيمي اعتماد سرسي را جلب مي‌کند و به ملکه نزديک مي‌شود، يادتان هست آخرين بار کايبرن را مشغول چه کاري ديديم؟؟)ميري مازدور از طرف ماروين و به موازات کساني ديگر ماموريت دارد که با جلب اعتماد دني تخمهاي اژدها را بدزدد. او با ديدن زخم دروگو پا پيش مي‌گذارد تا با درمان کال اعتماد کاليسي را به خود جلب کند، ميري با مهارت خاصي زخم عميق دروگو را مي‌بندد و به او اکيدا توصيه مي‌کند که از خوردن مشروب و شيره خشخاش(Milk of the Poppy) پرهيز کند، دروگو به اين توصيه عمل نمي‌کند و زخمش عفونت مي‌کند و از دنيا مي‌رود. در ادامه وقتي که زمان زايمان دني فرا مي‌رسد در سريال مي‌بينيم که او را به درون چادر ميري مي‌برند. بعدا مي‌فهميم که بچه مرده به دنيا آمده و به همين دليل دني جادوگر را به مرگ محکوم مي‌کند. حال آنکه بطلان اين يکي اتهام را نه فقط در کتاب که در خود سريال نيز شاهديم، جايي که ميري مازدور به دني مي‌گويد:
«وقتي شروع به خواندن ورد کردم کسي حق قدم گذاشتن در اين چادر را ندارد، چون امشب مرگ در اين چادر قدم مي‌زند.»
پس مقصر آن کسي است که دني را براي زايمان به چادر ساحره برده است.
بياييد يک نمونه ديگر را دنبال کنيم:
در کتاب‌ها ند جواني سي و چهارساله است و کاتلين هم چند سالي از او کوچکتر است. کت قسم خورده برندون استارک برادر بزرگتر ند بوده و پس از اعدام نامزدش بلافاصله به عقد ند در مي‌آيد. به اين ترتيب ادارد استارک هميشه خود را زير سايه برادرش مي‌ديده (همان طور که از جهتي ديگر هميشه زير سايه خواهر جوانمرگش لياناست) و فکر مي‌کرده کت تنها از روي وظيفه همسر او شده است. در کتابها رابطه عاطفي ند و کت بي نظير توصيف مي‌شود، صحنه‌اي در همان اولين صفحات کتاب اول هست که با توصيف صحنه زناشويي لرد استارک و همسرش شروع مي‌شود و ند را بعد از تمام شدن عشق بازي‌اش و از زاويه ديد کت توصيف مي‌کند:
«وقتي تمام شد ند به سرعت از کنار کت غلت خورد و از روي تخت برخاست و از آن دور شد، چنانکه هزاران بار قبلا چنين کاري را تکرار کرده بود. او به سمت ديگر اتاق رفت و پرده‌هاي بزرگ را کنار زد و يکي يکي شروع به باز کردن پنجره‌ها کرد تا هواي خنک شب وينترفل وارد اتاق شود. باد بر او مي‌وزيد وقتي که دست خالي و عريان رو به تاريکي شب ايستاده بود. کاتلين پتو را تا زير چانه‌اش بالا کشيد و به همسرش نگاه کرد: يک جورهايي انگار کوچک‌تر شده بود و آسيب پذيرتر، شبيه آن جواني که پانزده سال قبل با او در سپت ريورران ازدواج کرده بود. کمرش همچنان از عصبيت و شتابي که ند هميشه موقع عشق بازي به خرج مي داد درد مي کرد و اين درد زيبايي بود، مي‌توانست آنچه همسر لردش به او هديه کرده بود را احساس کند.. احساس مادري. با خود گفت کاش زودتر از راه برسد، چون از تولد ريکون سه سال گذشته بود و او مي‌دانست که هنوز آن قدر پير نشده که نتواند فرزندي ديگر براي ند بياورد.»
(دوم کاتلين، بازي تاج و تخت)
نيازي به توضيح نيست که بنيوف و وايز آن قدر به کارشان وارد هستند که بدانند چنين توصيفي از چنين شخصيت‌هايي به زبان تصوير اثري ديگر بر مخاطبين مي‌گذارد، اثري در نقطه مقابل آنچه خوانندگان کتابها از آنچه خوانديد مي‌گيرند و اين همان قاعده و مرام و ممشاي ابزارهاي بياني است: هرچه به عمق بروي بايد که ناپيداتر شوي و برعکس.   

همه چيز بسته به اين است که بازي تاج و تخت براي شما چه مفهومي دارد. آيا تنها يک سريال عالي تلويزيوني براي تماشاگران سختگير سينما و تي‌وي است؟ آيا يک مجموعه رمان شگفت‌انگيز با هزاران شخصيت مرده و زنده و تاريخ و اعتقادات‌شان براي اهالي جدي ادبيات است؟ آيا اين دنياي تشکيل شده از دين و فکر و تجربه و س.ک.س و شجره نامه و تاريخ چراغ راهنمايي براي طرفداران بيان مفاهيم سنتي به زبان نو است؟ آيا جهاني فانتزي براي کوچ کساني است که حوصله‌شان از زندگي در دنياي حوصله سر بر مدرن سر رفته است؟ آيا منبع الهامي براي نقاشان و طراحان و موزيسين‌ها و نويسندگان چهار گوشه جهان است تا جان تازه‌اي بگيرند و خود و هنرشان را وقف ASOIAF کنند؟؟ هر کدام از اينها که باشيم يا بشويم نگاهمان به آواز يخ و آتش تغيير مي‌کند و شايد هر کداممان با هر تغيير نگاهي به آدمي ديگر تبديل شويم با نگاهي ديگر و اين بازي به لطف خداوند مي‌تواند تا ابد ادامه يابد.

فهرست کامل کتابها:
کتاب اول: بازي تاج و تخت /Thrones  Game of A  
کتاب دوم: نبردي ميان پادشاهان / A Clash of Kings
کتاب سوم: طوفاني از شمشيرها / A Storm of Swords
کتاب چهارم: ضيافتي براي کلاغ ها / A feast for Crows
کتاب پنجم: رقصي با اژدهايان / A Dance with Dragons
کتاب ششم (هنوز منتشر نشده): بادهاي زمستان / The Winds of Winter
کتاب هفتم (هنوز منتشر نشده): رويايي از بهار / A Dream of Spring
...............
شرح عکس:
لرد ادارد استارک بعد از مرگ رفيقش زياد دوام نمي آورد، آيا حضور او در ASOIAF به راستي پايان يافته است؟
تيريون لنيستر تنها يک کوتوله نيست. او زشت رو، چپول و دماغ بريده نيز هست.

اميرحسين جلالي
نظرات
حميد سه شنبه 19 خرداد 1394 بسيار عالي شنيدم کتابي در مورد جملات هوشمندانه تيريون نوشته شده ميخواستم بپرسم اطلاع دارين که ترجمه شده يا نه؟
1 0
پاسخ
جلالي سه شنبه 19 خرداد 1394 براي اطلاع کامل و شامل از هر اونچه درباره دنياي يخ و آتش وجود داره رجوع کنيد به سايت "A Wiki of Ice and Fire" به اين آدرس: http://awoiaf.westeros.org/index.php/Main_Page

مبين جمعه 28 خرداد 1395 سلام و درود
خوندن تفاوتهاي واژه و تصوير در قلم ـتون خيلي کمکم کرد تا نسبتا درک کنم عدم وفاداري دوستان رو به قلم مارتين ( بي وفايي ها رو نه تحريفاتو :| :d )
هر چند بعضا به نظرم بي سليقگي رخ داده :d
في المثل همين ديالوگ تيريون و جيمي ... تاثيراتش توي کتاب 4ام و 5ام به شدت محسوسه
يا ديالوگ اوبرين مارتل و تيريون ... مصاديق زياده
و در کل نگاه زيباتون افق جديد برابرم باز کرد :)
سپاس
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط








































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز