آنا لیلی امیرپور از "دختری در شب تنها به خانه می‌رود" می‌گوید

هميشه كلي فيلم تو سرم هستن. وقتي "دختري..." رو ساختم خيلي فيلم‌ها رو با اعضاي مختلف گروهم به دلايل متفاوتي تماشا كردم. با ماهي مهاجم (Rumble Fish) و روزي روزگاري در غرب و قسي‌القلب (Wild At Heart) شروع شد. واقعن نمي‌تونيد به ديويد لينچ ارجاع بديد جز از اين راه كه به مخاطب نشون بديد هيچ چيز اونجور كه بايد نيست. گامو (Gummo) هم فيلم ديگه‌اي بود كه همه رو نشوندم پاش.

امپاير: "هيچ چيز جذاب‌تر از يه ومپاير/ خون‌آشام نيست..."
"مي‌رم يه قهوه بگيرم چون داريم زودتر از اوني که فکر مي‌کرديم صحبت رو شروع مي‌کنيم" آنا ليلي اميرپور اين را از طريق خط هاتلاين امپاير گفت و ادامه داد "کاملن بي قهوه شدم و هيچي تو خونه‌م ندارم. در شرف شروع يه فيلم جديد هستم و وقتي تو اين موقعيت هستيد، واقعيت مرسومتون رو کاملن ناديده‌ مي‌گيريد."
حالا ‌که آنا ليلي اميرپور به دنبال قهوه رفته، بيايد در مورد اين صحبت کنيم که چرا قرار است با اين کارگردان و نويسنده‌ي  ايراني - آمريکاييِ زاده‌ي انگليس گفت و گو کنيم. فيلم اول او با عنوان "دختري در شب تنها به خانه مي‌رود" که تا حدي شبيه به يک وسترنِ [سرجو] لئونه‌اي و تا حدي هم [ديويد] لينچي است، زندگي شبانه‌ي ومپايري اسکيت‌سوار (شيلا وند) را دنبال مي‌کند که خيابان‌هاي يک شهر خياليِ ايراني به اسم "شهر بد" را سير کرده و عدالت مورد نظر خودش را روي عده‌اي ضد زنِ از همه جا بي خبر اجرا مي‌کند. با نمايش ابسورد، سرزنده و سر و شکل‌ داري از افسانه‌هاي خون‌آشامي طرف هستيم که محزون و مطبوع است و با فرم سياه و سفيد جذابي فيلمبرداري شده.

فيلمساز دوست داشتنيِ ما بعد از سفارش يک قهوه‌ي آمريکانو و آب پرتقال، مي‌نشيند تا درباره‌ي همه چيز از سياست‌هاي ايران گرفته تا ميمون‌هايي با کُت صحبت کند...

انگيزه‌ي اوليه‌ت براي "دختري در شب تنها به خانه مي‌رود" چي بود؟
يه فيلم کوتاه از "دختري در شب تنها به خانه مي‌رود" ساختم که فقط پنج دقيقه بود، بدون هيچ ديالوگي. فقط دختره بود که يه نفرو مي‌کشت - اين مال قبل از زمانيه که اين ايده رو براي يه فيلم کامل داشته باشم. به يه دختر چادري فکر کردم و به کليتِ شخصيتش، حس و حالش خيلي شبيه يه رمان تصويري بود، واقعن سورئال و عجيب غريب. خارج از روال مزخرف فيلمسازي تو هاليوود بودم بنابراين رفتم آلمان و فکر کردن بهش رو ادامه دادم و تصميم گرفتم يه فيلمِ بلند ازش بسازم.

چه چيز افسانه‌هاي خون‌آشامي رو دوست داري؟
چه چيزش رو دوست نداشته باشم؟ جدي مي‌گم. مُردني در کار نيست، به علاوه اينکه هيچ چيز جذاب‌تر از يه خون‌آشام نيست. اگه يکيشون پيداش بشه مي‌گم "زود باش دست بکار شو، مي‌خام تا ابد زندگي کنم."

فيلم‌هاي خاصي بودن که تو ذهنت بچرخن؟
هميشه کلي فيلم تو سرم هستن. وقتي "دختري..." رو ساختم خيلي فيلم‌ها رو با اعضاي مختلف گروهم به دلايل متفاوتي تماشا کردم. با ماهي مهاجم (Rumble Fish) و روزي روزگاري در غرب و قسي‌القلب (Wild At Heart) شروع شد. واقعن نمي‌تونيد به ديويد لينچ ارجاع بديد جز از اين راه که به مخاطب نشون بديد هيچ چيز اونجور که بايد نيست. گامو (Gummo) هم فيلم ديگه‌اي بود که همه رو نشوندم پاش.

چرا داستان فيلمت رو بردي تو شهر خياليِ بد سيتي (شهرِ بد)؟
اين يه افسانه‌ي خون‌آشاميِ ايرانيه و دلم نسخه‌ي عامه‌پسند و سر و شکل‌دار از يه شهر اشباحِ ايراني رو مي‌خواست. اون مدل فيلمايي که با دوست داشتنشون بزرگ شدم هميشه يه جور فيلم‌هاي افسانه‌ي پريان بودن. حتا [کارهاي] ديويد لينچ هم از نظر من قصه‌ي پريان تيره و تار محسوب مي‌شه.

هميشه سياه و سفيد تصورش مي‌کردي؟
هميشه. اون فيلم کوتاهه، سياه و سفيد بود. سر و شکل دختره هم، سر و شکل ساده‌ي هندسيه، مثل کاراکترهاي کاميک بوکي.

کاميک بوکي هم حول اين شخصيت درست کردي؟
همزمان که مشغول داستان‌هاي پس‌زمينه ي شخصيت‌ها بودم، کاميک بوک رو هم کار کردم. من 187 سال داستان پر از جزئيات در مورد اين شخصيت داشتم، پس مي‌خواستم از اون داستان‌ها استفاده کنم.

خون‌آشامت - شيلا وند- رو از کجا گير آوردي؟
وقتي اولين بار سال 2007 به لس آنجلس نقل مکان کردم، يه فيلمنامه ديگه نوشتم، يه درام ايراني. اون فيلمنامه چندتايي جايزه برد و همه‌ي بازيگراي ايراني شروع کردن به زدنِ ردِ من. ايراني‌هاي اينجا تو نقش‌هاي "شخصيت 1" و "شخصيت 2" گير کردن. هيچ نقش جذابي براشون پيدا نمي‌شه. اينجوري شد که اين فيلمنامه رو نوشتم و اونا مثل چي افتادن دنبالم. شيلا رو اون موقع ديدم و بلافاصله از هم خوشمون اومد. فکر مي‌کنم خيلي از اونو تو خودم و خيلي از خودم رو تو اون ديدم. اون يه مخلوق ويژه‌ست. مي‌تونم به چهره‌ش نگاه کنم و هيچ وقت خسته نشم. اين نقش رو اختصاصن براي اون نوشتم.

اينکه اون روي اسکيت‌ خوب بود کمکي کرد؟
اون من بودم. بدلش بودم.

ومپاير‌ اسکيت‌سوار ديگه آخرشه.
راستش اولين چيز، چادر بود. اونو از يک فيلم ديگه با خودم آورده بودم. سرم کردم و بلافاصله احساس خفاش يا يک‌جور موجود سفره‌ماهي‌طور بهم دست داد و دلم خواست سوار اسکيت‌بردم بشم؛ باد بهش مي‌خورد و تو هوا تکون مي‌خورد.

بيشتر چيزهايي که در مورد فيلم نوشته شده، اونو به عنوان تمثيلي از نقش زن تو جامعه‌ي ايران نگاه کردن. اما اين فقط يک فيلم خون‌‌آشاميه، مگه نه؟
خيلي خوشحالم که اينو ازت مي‌شنوم! فيلم يه آينه‌ست و همه اون چيزي که مي‌خوان رو توش مي‌بينن. هر کس چيز متفاوتي مي‌بينه، اما من با تو موافقم. نسبتش با ايران پيچيده‌ست. از طرفي من ايراني‌ام و چيزهايي هستن که به طور ويژه‌اي به تجربه‌ي من ايراني بودنِ من مربوطن اما اينم از خيلي جهات فرق داره. بودن تو دل جامعه‌ي ايران و تجربه کردن چيزهايي که مردم اونجا، روزمره تجربه‌ش مي‌کنن، اين واقعيتِ مورد نظر من نيست. اما تو نمي‌توني ايراني باشي و قدم از قدم برداري بي اينکه قضاوت و تفسير بشي، چپ بري مي‌گن سياسيه.
(مترجم: اصلش اين بوده؛ نمي‌توني ايراني باشي و بگوزي بي اينکه تفسيرش کنن. اگه گاز ازت خارج شه مي‌گن سياسي بود!)

تو بخشي از کودکيت رو تو مارگِيت (شهري در انگليس) گذروندي. چي ازش يادته؟
کوچيک بودم بنابراين چندان چيزي از مارگيت بخاطر ندارم. وقتي بچه بودم، اونجا يه نمايشگاه ساحلي بود. ميموني اونجا بود که کت تنش بود و مي‌پريد رو شونه‌تون. کلي خارپشت اونجا بود که خيلي هم خوب بودن.  کلي اسب سواري کردم. اوقات خوبي داشتم. فکر مي‌کنم مادرم چندان هيجاني براي مارگيت نداشت. مصمم بود که بياد آمريکا.

اون نقطه‌اي که تصميم گرفتي فيلمساز بشي رو يادت هست؟
وقتي 12 سالَم بود اولين فيلمم رو ساختم، فيلم ترسناک بود. يه مهموني شب‌ماني داشتيم. چهارتا دختر با هم شب رو گذرونديم. يکي از دخترها قاتل بود، تو خونه راه مي‌افتاد و بقيه‌ي دخترها رو مي‌کشت. يه فيلم 6 دقيقه‌اي بود و خوب از آب دراومد. يادم مياد تماشاش مي‌کرديم و آدم‌ها سر قتل سوم از جاشون مي‌پريدن. راستي يه سري تيزرهاي تبليغاتي معروف رو هم با دخترعموهام دوباره‌سازي مي‌کردم. وقتي اومدم آمريکا، فيلم‌ها و فرهنگ عامه بودن که بهم ياد دادن آمريکايي باشم. فيلم پشت صحنه‌ي ساختن موزيک ويدئوي تريلر مايکل جکسون (ساخته‌ي جان لنديس) رو هزاران بار تماشا کردم.

چطور علاقه‌ت رو به کارِت تبديل کردي؟
قبل از اينکه برم مدرسه‌ي فيلم (تو دانشگاه UCLA) رفتم مدرسه‌ي هنر تو سن فرانسيسکو. وقتي واسه تفريح اونجا بودم فيلم هم مي‌ساختم. يه داستان کوتاه نوشتم که منتشر هم شد و تهيه‌کننده گفت "داستان بتي پيجي‌ت (1) رو خوندم، گمونم خيلي مناسب تلويزيون باشه. مي‌توني طرح داستاني‌ش رو بنويسي؟" گفتم "معلومه" و بعد تو گوگل زدم "طرح داستاني (پلات) چيه؟" پلاتِ  ساينفيلد رو پيدا کردم، ديدم چه شکليه و بعد اولين نوشته‌م رو به صورت دستي مرتب کردم. همش توي Word دکمه‌ي Tab رو مي‌زدم و سعي مي‌کردم بهش سر و شکلي شبيه فيلمنامه بدم. واقعن ترسناک بود اما فهميدم که مي‌تونم از پسش بربيام.

به عنوان آخرين سوال، درباره‌ي فيلم جديدت "دسته‌ي بدها" (The Bad Batch) با بازي جيم کري، کيانو ريوز و جيسون موموآ، چي داري که بهمون بگي؟
چيز چنداني نمي‌تونم بگم. يه داستان عاشقانه‌ي آدم‌خواريه که تو تگزاس مي‌گذره. خيلي هيجانشو دارم. ساندترکش ديوونه کننده‌ست.

با اين عبارت توصيفش کردي "ترکيب جنگجوي جاده (قسمت دوم مدمکس) با زيبا در لباس صورتي (اثر جان هيوز)"
نه کاملن ولي تا حدي آره، حدسم اينه يه چيز تو همين مايه‌هاست. هم وحشيانه‌ست، هم رمانتيک و هم در حد مرگ عجيب و غريب.

1- بتي پيج: مدل آمريکايي مشهور در دهه‌ي 50.

احسان سالم
نظرات
ليلا يكشنبه 17 خرداد 1394 ترجمه خوب و رسم الخط مسخره
3 1
پاسخ

حسن بكس: فيوري رود يكشنبه 17 خرداد 1394 فيلمساز ارزنده و داف هموطن.
6 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز