یادداشت نویسنده 7فاز بر اپیزود هشتم فصل پنجم «بازی تاج و تخت»

جنگ هاردهوم سومين جنگي‌ست كه در سريال نمايش داده مي‌شود. نبرد بلك واتر( جنگ استنيس و لنيسترها) و نبرد كسل بلك ( جنگ نايت واچ‌ها با وحشي‌ها) در مقابل نبرد هاردهوم به يك دعواي محلي شبيهند. بازي تاج و تخت مثل هر منظومه پررمز و راز ديگر به يك معماي پرشاخ و برگ مي‌ماند كه با حل هر پازل و جواب هر سوال، معماها و پرسش‌هاي تازه‌اي را طرح مي‌كند و با گشودن هر روزنه‌اي، شب تازه‌اي آغاز مي‌شود. وايت‌واكرها بالاخره از سياهي درآمدند. بعد از پنج فصل امساك در نمايش آنها چنين نبردي با چنين گشاده‌دستي در خرج كردن آنها غافلگيركننده بود.

7فاز: دو نماي اکستريم لانگ شات قرينه از هاردهوم در اين اپيزود هست که هراس و تاريکي و نااميدي تنيده در آن را آشکار مي‌سازد. اولي هنگام عزيمت جان اسنو به هاردهوم. تماشاي فوج عظيمي از وحشي‌هاي شمال ديوار که هيجان پيوستنشان به جان اسنو و اتحاد با او شورانگيزترش مي‌کند. و دومي همان نما با همان جمعيت هنگام بازگشت جان اسنو از نبرد. نايت کينگ يا همان پادشاه وايت واکرها دستانش را بالا مي‌برد و مردگان از جا برمي‌خيزند. حالا آنها دشمنان تازه هستند. مهيب‌تر و مخوف‌تر از هر دشمني که تاکنون ديده‌ايد.
در ميرين، تيريون و سرجوراه بالاخره به درگاه دنريس راه مي‌يابند. در ميزانسني کنايه‌آميز، دنريس از بالاي پله‌هايي بلند با مهمان تازه وغريبه‌اش گفتگو مي‌کند. و اين باز هم فرصتي براي تيريون است که با لفاظي و شيطنت خود را از مهلکه‌اي تازه برهاند. کاري که در آن خبره است. ارزش مشاوره خود را به دنريس اثبات مي‌کند و از احساس عاشقانه سرجوراه به او پرده‌برداري مي‌کند. تيريون براي نجات خويش، هوش بالا و زبان چربي دارد اما سرجوراه مورمنت، ساکت و زخم‌خورده و تلخ‌تر از آن است که مانند تيريون با زبان‌بازي از خودش دفاع کند. دنريس او را دوباره از خودش مي‌راند و سرجوراه که براي نجات تيريون دستش به سنگِ سنگ صورتان آلوده شده اينبار از سوي تيريون (که نجات خويش را واجب‌تر ديده) دفاع جانانه‌اي از خود نمي‌بيند و مانند مبارزي که هر بار از سوي رقيب شکسته مي‌شود دوباره سر بلند مي‌کند و به ميدان باز مي‌گردد.شايد لرزش صداي محبوبش را هنگام راندن خود شنيده باشد. نزد برده‌داري که او را خريده بود مي‌رود "مرا شلاق بزن. مرا بخر و متعلق به خودت کن . اما بگذار براي ملکه بجنگم" از سوي ديگر تيريون لنيستر بعد از ملاقات ابتدايي اينبار در صندلي روبه‌روي دنريس تارگرين نشسته و با او شراب مي‌نوشد. نزديک‌تر از قبل. با اشتراکاتي معنادار. به تعبير او آنها دو فرزند وحشتناک از دو پدر وحشتناک هستند. با گفتگويي جذاب بين ملکه‌اي آرمان‌گرا که مي‌خواهد چرخ هميشگي خانوادگي و اليگارشي ازلي وستروس را نابود کند و کوتوله‌اي عاقل که بايد آن را تعديل کند. واريس و جوراه هم که به آنها اضافه شوند بي‌نقص‌ترين تيم سريال خواهند شد.
در براووس، آريا وارد بازي پيچيده‌اي شده که مسير و غايتش مبهم و نامفهوم است. در مرحله اول اين تمرين و آزمون، در قالب دختري ماهي‌فروش در بندر، پي دلال قماربازي را گرفته که بي‌پناهاني، شکايت او را به خداي چندچهره برده‌اند. جاکن هاکار او را آماده بازي مي‌داند و ما هنوز چيزي نمي‌دانيم و از امساک اطلاعات اين بخش از سريال به ستوه آمده‌ايم. هرچند اقلا مي‌توانيم آريا را در لباس و مدل موي تازه هم تماشا کنيم که البته چنگي هم به دل نمي‌زند.
در وينترفل اما سوفي ترنر اگرچه با چالش‌هاي تازه‌اي در قالب نقش سانسا مواجه شده اما اين فرصت را يافته تا مهارت نقش‌آفريني خود را به خوبي نشان دهد. زنداني در اتاقي که رمزي شبها به او هجوم مي‌آورد و روزها تئون را پيش رويش مي‌بيند که مسير تئون گريجوي تا ريک بودن را طي کرده و حضيض را به کمال چشيده. اين تقدير يا شايد توفيقي اجباري براي تئون بوده که دوباره در قامت مرد (؟) تازه‌اي متولد شود. و براي اولين قدم به سانسا اعتراف مي‌کند که بران و ريکون را نکشته. هم سانسا بعد از مدتها از خبري شادمان مي‌شود و هم تئون بالاخره بر ترس از رمزي غلبه مي‌کند. رمزي که در مقابل پدرش براي دفاع از وينترفل و دوران محاصره در آن نقشه مي‌چيند از نقشه‌اي مي‌گويد که با بيست سرباز به لشکر استنيس بزند. سرماي زمستان، رمزي بولتون ترسناک و مليساندرايي که شرين را قرباني مي‌خواهد. استنيس چه جنگ سختي پيش رو دارد.
بعيد است به خاک افتادن سرسي لنيستر و تماشاي مکيدن آب از کف زمين سياهچالش راضيتان کرده باشد يا کتک خوردن تنديس زيبايي و غرور از آن راهبه بدهيبت دلتان را خنک کند. حتي اگر رنجي را که تيريون در همين سياهچال کشيد را فراموش نکرده باشيد. جذابيت انکارناپذير سرسي تمام شدني نيست. حتي وقتي آشفته و کثيف و تشنه،با موهايي که ديگر بافته نيست و چشماني که استيصال آن را به فرياد و ناله کشانده، گوشه‌اي از زندان مچاله شده و تمام راه‌ها را به روي خود بسته مي‌بيند و تنها يک امر مي‌شنود و آن هم اين است که " اعتراف کن ". آخرين روزنه اميد او کايبرن است. دکتر فرانکشتاين که تمام اين مدت در آزمايشگاهش در حال پديد آوردن مخلوقي بوده که احتمالا شگفت‌زده‌مان خواهد کرد. حالا وقت نمايش پيرمرد آرام و کم‌حرف داستان است.
جنگ هاردهوم سومين جنگي‌ست که در سريال نمايش داده مي‌شود. نبرد بلک واتر( جنگ استنيس و لنيسترها) و نبرد کسل بلک ( جنگ نايت واچ‌ها با وحشي‌ها) در مقابل نبرد هاردهوم به يک دعواي محلي شبيهند. بازي تاج و تخت مثل هر منظومه پررمز و راز ديگر به يک معماي پرشاخ و برگ مي‌ماند که با حل هر پازل و جواب هر سوال، معماها و پرسش‌هاي تازه‌اي را طرح مي‌کند و با گشودن هر روزنه‌اي، شب تازه‌اي آغاز مي‌شود. وايت‌واکرها بالاخره از سياهي درآمدند. بعد از پنج فصل امساک در نمايش آنها چنين نبردي با چنين گشاده‌دستي در خرج کردن آنها غافلگيرکننده بود.
جان اسنو به همراه تورموند به هاردهوم، محل اسکان وحشي‌هاي وفادار به منس ريدر و ارتش شکسته شده توسط استنيس مي‌روند. با اميد اينکه آنان را با خود متحد کنند و با کشتي‌هايي که از استنيس عودت گرفته‌اند آنها را به جنوب ديوار ببرند. ضمانت تورموند و صداقت و استدلال جان اسنو براي بسياري از آنها قانع‌کننده به نظر مي‌رسد. وحشت از وايت‌واکرها حتا نژاد ترسناکي مثل تن‌ها را هم (که در فصل گذشته بي‌رحمي آنها در مقابل مردم روستاهاي جنوب ديوار ديده بوديم) زبون و ناچيز ساخته. وحشي‌هايي که در فصل‌هاي گذشته يکي از منابع ترس مردم وستروس بوده‌اند و ديوار حايل بين آنها باعث امنيت مردم شده بود حالا همدلي‌برانگيز شده‌اند. اما ارتش مردگان غافلگيرشان مي‌کند و جنگ آغاز مي‌شود. با يک افتتاحيه حيرت‌انگيز و پرتعليق با ارجاعات فراوان به هارورها و زامبي‌مووي‌ها (با ايده کلاسيک حقانيت بخشيدن به کشتن يکي از نژاد خودت ). پرداخت صحنه نبرد، درخشان و پر از لحظات به يادماندني‌ست. از لحظه ورود يکي از وايت‌واکرها از ميان آتش تا نماي ريزش مردگان از بالاي دره . وايت واکرها حالا ملموس و دست يافتني شده‌اند اما مرموزتر و ترسناک‌تر از قبل. با ارتشي که بزرگتر و عظيم‌تر از قبل شده. چهره وحشت‌زده و نااميد جان اسنو بر روي قايق در حال تماشاي قتل عام مردم آزاد توسط واکرها و برخاستن‌شان در مقام يکي از آنها و سکوتي که در پس آن حاکم مي‌شود، مبهوت کننده است. تنها دستاورد اين نبرد براي او اما اين بود که دريافت شمشيري که لرد مورمنت فقيد به او داده بود قادر به نابود کردن واکرهاست. شمشيري که از فولاد والريني ساخته شده. از ميان آتش اژدهايان. اين هنوز تنها نشانه نابودي وايت واکرها و پادشاه مخوفشان است که با دستهايش جان اسنو را به نبردي سرنوشت ساز در زمستان فرا خواند.

کاوه اسماعيلي
نظرات
عليرضا سه شنبه 12 خرداد 1394 اين قسمت محشر بود. 15 دقيقه استرس کامل!
نمره imdb اين قسمت شده 9.9 يعني حتي بالاتر از عروسي سرخ که 9.7 بوده
10 0
پاسخ
سپيده سه شنبه 12 خرداد 1394 خوب بود. ولي نه 9.9. اپيزود جنگ کسل بلک جذاب تر بود به نظرم

عليرضا سه شنبه 12 خرداد 1394 ولي اين طور که رمزي حرف ميزد فکر کنم دخل استنيسو بياره! :(((
استنيس اگه بميره يعني ريـــــدم تو عدالت مارتين
16 1
پاسخ
استنيس سه شنبه 12 خرداد 1394 آقا من همين الان يه کشفي کردم! توي اولين تريلر فصل 5 که پخش شد برين ببينين! نشون ميده که زن استنيس توي برفها افتاده روي زمين گريه ميکنه! يعني به احتمال قريب به يقين رمزي برنده ميشه و ميزنه دهن استنيس و زنشو يه جا صاف ميکنه کثافت!

فردين سه شنبه 12 خرداد 1394 بهترين قسمت سريال تا الان بدون شک، اين قسمت دوباره طرفدارارو به هيجان آورد، رمزي اسنو من ميگم احتمال اينکه به پدرش خيانت بکنه بيشتره ، البته يه حدسه،
5 3
پاسخ

ع سه شنبه 12 خرداد 1394 تمام اين فصل منتظر کشته شدن رمزي هستم
بنظرم خود تيون گريجوي بدجوري ميکشش!
7 1
پاسخ

هدي سه شنبه 12 خرداد 1394 واااي كه چه اپيزودي بود. يه نوشته خوندار و خوندني براي يه اپيزود تماشايي، متچكرم :)
12 2
پاسخ

حسن بكس: فيوري رود سه شنبه 12 خرداد 1394 جناب اسم خانم ترنر رو آوردي حواست بود به لاب؟
2 1
پاسخ

ژي ژي حديد سه شنبه 12 خرداد 1394 اوي اوي داره اينجوري از سانسا نوشتن!!!
3 2
پاسخ

سحر سه شنبه 12 خرداد 1394 مگه کشتي ها رو قرض نگرفت از استانيس و اونم شرط کرد سالم برگردونه؟ پس چرا نوشتين كشتي‌هايي كه از استنيس عودت گرفتن؟
0 0
پاسخ
معين چهارشنبه 13 خرداد 1394 قرض=عودت
سحر پنجشنبه 14 خرداد 1394 از کي تا حالا؟

mehran سه شنبه 12 خرداد 1394 يعني اون بيست دقيقه آخر جون به لبم کرد خدا رو شکر که جان زنده موند.
من اول فکر کردم اون يارو وايت واکره که با جان مي جنگيد بنجن عموي جانه اينجوري خيلي جذاب تر ميشد.
3 1
پاسخ
اميد سه شنبه 26 خرداد 1394 حالا فهيدي که اگه عموش بود اصلا هم جالب نميشد .اين و ميگم چون احساسي ترين لحظه سريال رو تو تايم اخر اپيزود 10 ديدم . اشکم درامد نه اون لحظه ايي که همه ميان و يه ضربه چاقو به جان ميزنن اون لحظه که چاقو اخر رو از کسي ميخوره که بهش اعتماد داشت ...

محمد سه شنبه 12 خرداد 1394 در مورد حمله رمزي بگم که تو کتاب شيرين از سليس به نحوي جدا ميشه ودر قلعه سياه با وانگ وانگ دوست ميشه منظورم غول نچندان مهربونمونه.استنيس نمي خواد شيرين رو بسوزونه .تو کتابم مليساندر درمورد سوزاندن درخت قلعه سياه و نوزاد منس ريدر وحتي استاد ايمون بهش پيشنهاد ميده.اين حمله مقدمه ايي بر ضعيف شدن استنيسه . استنيس محتاط ميشه و داوس رو به وايت هاربر براي مذاکره مي فرسته و خودش به ديپ وود مات که که هنوز دست اهن زاده هاست حمله ميکنه ويارا گريجويي شايد بدستش اسير بشه .اون بعد از حمله شبانه رمزي احتمالا سليس رو از دست ميده پس مليساندر وشيرين رو مي فرسته قلعه سياه.پس فصل بعد هم شاهد کشمکش وحشي ها ونگهبانان وحضور مليساندر در ديوار وصد البته نامه صورتي ودوستان سرد دلمون باشيد.
2 1
پاسخ

مسعود چهارشنبه 13 خرداد 1394 بنظرم سرسي شايسته اين چنين تقديرهايي نيست. دخترش در چنگ دشمن قسم خورده اش هست يک پسرش جلوي چشمانش به قتل رسيد و تلاش براي مراقبت از آخري هم بدليل يک دعواي بچه گانه با مارجري در خطر نابوديست. وقتي در حال انتقال به سياهچال است فرياد ميزند من ملکه ام در حاليکه از زمان مرگ رابرت اين روياي او هم به پايان رسيده. اين همه استيصال را به گند آخريش که قدرت دادن به مذهبي هاي افراطي و سقوطش بود اضافه کنيم چيز جذابي نمي ماند!
در دورن همچنان روند داستانها يا زيادي کند است يا زيادي تند! نسبت به بخش هاي ديگر واقعا ضعيف است!
شايد اگر اولين ماموريت آريا را هم ميديديم بخش مربوط به او و براووس همچون ظاهر جديدش جذابيت بيشتري داشت
فصل فصل جان اسنو است و بنظرم شايسته تقدير بيشتريست. سکانس مربوط به جنگ هاردهوم عالي بود...
4 8
پاسخ
حسن بكس: فيوري رود پنجشنبه 14 خرداد 1394 در دورن همه داف هستند

حميد چهارشنبه 13 خرداد 1394 در منظومه مارتين لنيستر ها قطب شر ماجرا هستند اما جالبه که جذابيت اونها کمتر از بقيه نيست به خصوص شخصيت هايي مثل تايوين لنيستر. حتي در منفور ترين هاشون مثل سرسي هم همينطوره. اما امان از بولتون ها که هر وقت سريال به سمت اونا ميره فقط حس انزجار و آرزوي نابوديشون سراغم مياد. ميشه اين قضيه رو به اصالت لنيستر ها هم ربط داد ولي اينجا داستان پريان نيست و تو دنياي به شدت واقعي مارتين خاندان بولتون به حيات و حکومتشون بدون ذره اي شرافت ادامه ميدن و اينجاس که ياد جمله تئون گريجوي ميوفتم که هميشه حالت بدتري هم وجود داره..
8 0
پاسخ

وحيد چهارشنبه 13 خرداد 1394 ديگه عکس بي کيفيت تر از ايني که براي پست گذاشتيد نبود؟
4 2
پاسخ

فردين چهارشنبه 13 خرداد 1394 آقا اين راسته که ميگن جان اسنو آخر اين فصل کشته ميشه، کيت هارينگتون موهاشو کوتاه کرده و از اونجايي که توي قراردادش با hbo نبايد موهاشو کوتاه کنه ميگن که حتما قراردادش تموم شده، حتي اگه مليسندرا دوباره زندش بکنه، جان اسنو شخصيت معمولي و انسانيش جذاب بود نه منجي عالم بشريت بودنش
6 1
پاسخ
محمد پنجشنبه 14 خرداد 1394 اسپويلر آلرت به قول خارجي ها تو کتاب که جان اسنو رو اعضاي نايت واچ ميکشن و روحش ميره تو بدن دايرولفش
يكي پنجشنبه 14 خرداد 1394 اي بابا....اين كار مارتين خيلي بيمزه و لوس شده كه اول ميزنه دخل يكي رو مياره بعد پشيمون ميشه با هزار بامبول دوباره طرف رو بر ميگردونه. خيلي حالم بد شد. كلا اين فازش كه تا مي بينه يه شخصيت محبوب خواننده ها شده ميزنه ميكشدش رو مخمه انگار فقط محض حالگيري اين كارو مي كنه.

آراز جمعه 15 خرداد 1394 اپيزود محشري بود
نوشته خوبي بود
1 0
پاسخ

سارا سه شنبه 19 خرداد 1394 متن عالي بود. مرسي
0 0
پاسخ

علي جمعه 29 خرداد 1394 اين همه ترسيديم جان اسنو نميره آخرش تو قسمت 10 مرد
1 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز