نیک پیتزولاتو در گفتگو با اینترتینمنت ویکلی از «کارآگاه حقیقی» می‌گوید

كشتن افراد در صفحه ي تلويزيون به عنوان يك ميانبر براي جلب احساسات بيننده ديگر تكراري شده است. پس ما دو راه داشتيم: يا اين دو را بكشيم، يا دنبال جرياني مرموزتر باشيم؛ مثلاً فرستادن آنها به جهان پس از مرگ اِرول و ناپديد شدن آنها و اينكه هيچكس نداند چه بر سر آنها مي‌آيد. در هر صورت، به نظر من، اتّفاقات بچّه گانه‌اي مي‌بود و تمام چالش‌هايي كه در سريال گنجانده شده را به حاشيه مي‌برد. سخت‌ترين قسمت براي من اين بود كه نه تنها اجازه بدهيم كاراكترها زنده باقي بمانند، بلكه سير تحوّل آنها در اين مسير را هم به تصوير بكشيم؛ كه تأثير ملموسي از عبور آنها از سوراخ سوزن در عمق تاريكي را ببينيم.

اينترتينمنت ويکلي: سازنده‌ي اين سريال عجيب از انتخاب‌هايش در اين سريال دفاع مي‌کند. نيک پيتزولاتو، نويسنده‌ي اثر (که بيشتر به خاطر رمان جنايي گالوستون‌اش شناخته مي‌شود) به نظر از به پايان رسيدن اين مجموعه‌ي پرهياهو خرسند است. او مي‌گويد: "کابوس ملّي طولاني ما به سرانجام رسيد!"
پيتزولاتو، در مصاحبه‌اي کوتاه، از رويکردي که براي آينده‌ي سريال در نظر گرفته است مي‌گويد:

خب، بيا راجع به پايان غيرقابل پيش‌بيني فصل اوّل صحبت کنيم: راست کول و مارتي هارت زنده از مخمصه بيرون مي‌آيند و اين چيزي نبود که من انتظارش را داشتم. همينطور انتظار نداشتم که اين دو کارآگاه، سير اتّفاقات را تا اين حد پيش ببرند. و بالأخره، آن يادداشت عميق و خوشبينانه‌ي پايان سريال! چرا خواستي داستان اين‌طور تمام شود؟
نيک پيتزولاتو: به چند علّت: ما، از اين به بعد، ديگر هرگز با اين دو نفر همراه نخواهيم شد، و اينکه کشتن افراد در صفحه ي تلويزيون به عنوان يک ميانبر براي جلب احساسات بيننده ديگر تکراري شده است. پس ما دو راه داشتيم: يا اين دو را بکشيم، يا دنبال جرياني مرموزتر باشيم؛ مثلاً فرستادن آنها به جهان پس از مرگ اِرول و ناپديد شدن آنها و اينکه هيچکس نداند چه بر سر آنها مي‌آيد. در هر صورت، به نظر من، اتّفاقات بچّه گانه‌اي مي‌بود و تمام چالش‌هايي که در سريال گنجانده شده را به حاشيه مي‌برد. سخت‌ترين قسمت براي من اين بود که نه تنها اجازه بدهيم کاراکترها زنده باقي بمانند، بلکه سير تحوّل آنها در اين مسير را هم به تصوير بکشيم؛ که تأثير ملموسي از عبور آنها از سوراخ سوزن در عمق تاريکي را ببينيم.
چالش اصلي، رسيدن به يک پايان پرطنين احساسي بود که ارزش ديدن اين سريال را حفظ مي‌کرد و به دنبال راهي بودم که رابطه‌ي نزديکم با کاراکترها را طوري تمام کنم که آنها با اتمام اين قسمت، به يک زندگي ناميرا در خارج از اين سريال ادامه دهند. اين دو به شايستگي صحنه را ترک کردند، موافقي؟ ما نمي‌دانيم چه چيزي پيش روي آنها خواهد بود، امّا مي‌توانيم مطمئن باشيم که هر کدام از آنها به دنبال بخشش خواهند رفت. اين يکي از موضوعاتي است که هر دو در آن ضعف داشتند. من نمي‌خواستم در اين سفر آنها را به سمت رهايي يا تغيير هدايت کنم؛ هدف من مستقيماَ به سمت رستگاري بود. هرچند که هيچ کدام هنوز به اين هدف نرسيده‌اند، امّا براي اوّلين بار، مي توان چنين مقصدي را براي آنها تصوّر کرد.

شما سريال را با صحبت‌هاي کول درباره‌ي ستارگان به پايان برديد. استعاره‌اي از خير و شر، نور و تاريکي، و اينکه چطور او در کودکي با نگاه به ستاره‌ها داستان‌بافي مي‌کرد. همه‌ي اينها مرا به عهد عتيق و نسبت دادن افسانه‌ها به ستاره‌ها مي‌برد. معني اين سکانس براي شخص شما چيست؟
قسمتي از سريال که حذف شد، به دقّت زندگي کول در آلاسکا را به تصوير مي‌کشيد. جايي که او هيچ تفريحي نداشت و براي گذران وقت، راهي به جز پرسه‌هاي شبانه نمي‌شناخت. او در حسّ متقارن خود مي‌توانست صداي تلألو ستاره‌ها را بشنود. اين برنامه‌ي تلويزيوني سرگرم کننده‌ي او بود. به نظر من، چيزي که کارآگاه واقعي همواره سعي در بيانش دارد اين است که همه چيز يک داستان است. تصوّري که از خودتان و جهان اطرافتان در ذهن ساخته‌ايد، مذاهب، ايدئولوژي‌ها، همه داستان‌هايي هستند که براي خودتان تعريف مي‌کنيد. پس بايد در انتخاب داستاني که براي خود مي‌خوانيد دقّت کنيد.

گفتيد که قرار نبود در داستان به سمت تغيير بروند، امّا به نظر مي رسد کول حالا به زندگي پس از مرگ و تجربه نزديک به مرگ معتقد شده است.
اين يک اعتقاد نيست؛ او صرفاً از يک تجربه مي‌گويد، نه از ديدار دوباره بامعشوقه‌اش که مرده. اگر به حرف‌هايش گوش دهي، مي‌گويد: من رفته بودم. ديگر مني در کار نبود. فقط عشق... و بعد از خواب پريدم.
اين مونولوگ در طول سريال بسيّار مهم است: و بعد از خواب پريدم. تنها چيزي که از او مي‌شنويم و شبيه گفتگو است، وقتي است که مي‌گويد: تو داري از منظر اشتباه مي‌بينيش. به نظر من، نور پيروزه. و اين گفتگو، بيش از آنکه يک گفتگو باشد، يک روشن‌بيني است. کسي که هيچ نوري در انتهاي تونل نمي‌ديد، حالا مي‌گويد شايد حکمتي در آن است. به نظر من، اين اشاره‌ي مستقيمي است به اينکه بايد در انتخاب داستاني که براي خود مي‌بافي، دقّت کني.

اِرول چايلدرس خيلي به جادو و جمبل علاقه داشت. ديدگاه شما در مورد شخصيّت مرموز سريال چيست و در قسمت آخر، چگونه او را نمايش داديد؟
شخصيّت خبيث را پشت پرده نگه داشته بوديم، ولي نياز داشتيم که او را بيشتر بشناسانيم. گوشه‌هايي از شخصيّت او و نحوه‌ي پيدايشش را نشان داده بوديم و مي‌توان گفت حدّاقل اطّلاعات مورد نياز براي توصيفش را داشتيم. در قسمت پاياني، به نظرم رسيد که حقّ بيننده است که از نزديک با او آشنا شود، همانقدر نزديک که شخصيّت‌هاي اصلي سريال را ديده بود.
هيچ ديو و قهرماني به جز خود انسان وجود ندارد. چالش ما، نشان دادن عقبه و طرز فکر کنوني يک ديو در زماني محدود بود. از آنجا که اين زمان در قسمت پاياني جا داشت، به نظرم رسيد جا براي يک زاويه‌ي ديد ديگر هم هست: شبح تاريکي که کاراکترها - ندانسته - در هفده سال اخير به دنبالش بودند؛ زنان و کودکاني که در طول تاريخ محکوم خباثت مردان بوده‌اند و کشته شدند.

اِرول از رويّه‌اي مرموز مي‌گويد؛ از معراجي شگفت‌آور! منظور او چيست؟ او چه مي‌خواست؟
سوال جالبي است، امّا نمي‌دانم پاسخ به آن به نفعم است يا ضرر. ما قطعاً ذهنيّتي درباره‌ي ماهيّت اين قاتل، علّت اعمال او، و نحوه‌ي زندگي گلن فلشلر، بازيگر نقش اِرول در سر داشتيم. در ابتدا، او مي‌گويد: معراج من دايره را از گشت خارج مي کند. او از فلسفه‌ي نظام کيهان شناسي و تکرارشوندگي شخصيّت‌هايي که کول و رِجي ليدو به آنها بر مي‌خورند مي‌گويد و در واقع از اسطوره شناسي شخصي‌اش خبر مي‌دهد. وقتي مي‌گويد: هفته‌ها است که از نشانه ام دور شده‌ام، آيا آنها بصيرت ديدنش را دارند؟ مي شود گفت که به فرضيه‌اي در مورد زورآزمايي فکر مي‌کند و بي صبرانه منتظرش است. او معتقد است که قتل‌ها، پس از دوره‌اي، به صورت آييني به منصه‌ي ظهور مي‌رسند و با مرگ او، اجازه‌ي عروج و جدا شدنش از چرخه‌ي تکرارشونده‌ي کارما صادر مي‌شود. تمام تئوري تکرار شدن تاريخ که به نيچه و نظريه‌ي کوانتوم نسبت داده مي‌شود، در واقع همين چرخه‌ي کارما است. امّا اگر واژه‌ي کارما را به شخصي مثل کول بگوييد، احتمالاً قي کند!

پس اگر از قسمت پاياني استنباط کنيم که اِرول بي‌صبرانه منتظر مرگ خود بود، درست است؟
بله، کاملاً. او مرگ را به خود دعوت مي‌کرد.

آيا عادلانه است که از مجموع سريال به اين نتيجه برسيم که اِرول تلاش مي‌کرد با به جا گذاشتن عمدي نشانه‌هايي، خانواده‌اش - ديوهايي که او را متولّد کرده بودند - را افشا کند؟
بله، لحظه‌هايي هست که او مي‌خواست مردم متوجّه حضورش باشند. اِرول حضور خود، و همچنين حضور کساني که او را ساخته‌اند، را به مقامات اعلام مي‌کرد. کول و هارت هم در نهايت به عدل واقعي نمي‌رسند. کول مي‌گويد: ما همه‌شان را دستگير نکرديم. امّا شاخه‌اي کلفت از درختي پوسيده را قطع کردند. هارت مي‌گويد: ما سهم خودمان را انجام داديم، قطع کردن بقيه‌ي درخت با سايرين است.

اِرول از فرهنگ عامّه بهره‌ي زيادي مي‌برد؛ تعداد زيادي دي‌وي‌دي و کتاب و مجلّه در خانه‌اش داشت و از تلويزيون، شمال به شمال غربي را تماشا مي‌کرد. اين رابطه چگونه بود؟
من يک بيوگرافي کامل از اِرول ساخته بودم. مثلاً او هنگام تماشاي فيلم، تقليد صدا مي‌کرد. به همين خاطر است که در يک لحظه مي‌تواند صدايش شبيه اندي گريفيث باشد که شما را به ماهيگيري دعوت مي‌کند و در جايي ديگر، شبيه جيمز ميسون و حتّي کسي خارج از کره‌ي زمين. بنابراين، اين قاتل که در آخرين قسمت به شناختش رسيديم، شخصيّتي کامل دارد، امّا بنا به نياز، فقط قسمت‌هايي از آن به نمايش درآمده.

آيا آماده‌ي شنيدن تئوري‌ها و تعابير عجيبي که از پايان سريال خواهد شد، هستيد؟
تقريباً هفته‌ي پيش بود که فهميدم بايد از اينترنت دور بمانم، و فعلاً همين کار را کرده‌ام. وقتي معروف شدم و مردم شروع کردند به خريد شاه زردپوش، مي‌خواستم بگويم اين را نخريد! به جايش گالوستون را بخريد. بعدها فهميدم که هر کس بايد سير خود را با سريال داشته باشد. هر نتيجه‌اي که آنها بگيرند، و هر تئوري‌اي که در سر بپرورانند، نشانه‌ي ارتباط گرفتن با مخاطب است. از جالب‌ترين چيزهايي که از دوست داران اين سريال مي‌شنوم اين است که باعث شکوفايي خلّاقيّت آنها شده است. وب‌سايت‌هايي به وجود آمده که آثار هنري مربوط به اين سريال را نمايش مي‌دهد و من نمي‌خواهم کسي را از آن محروم نگه دارم. براي من مفهوم مشخّصي دارد، ولي نمي‌خواهم تعابير ديگران را به سمت مفهومي که خودم مي‌خواهم برگردانم. اگر برداشتي دارند، بدين معني است که فکر من در آنها زنده مانده و آنها در سريال غرق شده‌اند.

کارآگاه حقيقي بسيّار به مذهب پرداخته. اين موضوع براي شما چه اهمّيتي دارد؟
اين هم يکي از داستان‌هايي است که براي خودمان مي‌خوانيم. من در دهات جنوب و در خانواده‌اي بسيّار مذهبي بزرگ شده‌ام. چيزي که من فهميده‌ام اين است که فرق بزرگي است ميان کسي که مي‌داند و کسي که مي‌خواهد. ما در فرهنگي زندگي مي‌کنيم که فرق گذاري ميان واقعيّت و خيال را بسيار دشوار کرده؛ حتّي وقتي گفته شده که چيزي خيالي است، باورش سخت است. کساني از هم سالان خودم مي‌پرسند آيا اين شو خيالي است؟ و بعد ادامه مي‌دهند نظر تو درباره‌ي لوئيزيانا چيه؟، انگار که من مستندساز باشم! اين يک اثر داستاني است و نمايانگر موضوعات انساني و فرهنگي جالب از ديدگاه من است. مي‌بينيد چه تعابيري از اين داستان شده؟! براي من درس خوبي بود. اين سريال ضدّمذهب يا اساساَ ضدّ هيچ چيز نيست. صرفاً ضدّ فکر نکردن است.

از فصل دوم چه خبر؟
هنوز در حال طرّاحي آن هستم. ايده ي اوّليه: زنان سرسخت، مردان خبيث، و اتّفاق عجيب در سازمان حمل و نقل ايالات متحّده. خيلي مشغول نوشتن بودم، امّا سر و صداي پايان فصل اوّل فعلاً مانع ادامه‌ي کار شده.

آيا واقعيّت دارد که شما حقّ تأليف کول و هارت را براي خود نگه داشته‌ايد؟
بله، شايد وقتي از هاليوود اخراج شدم، رمان‌هاي کول و هارت را ببينيد. محتمل است ديگر!

امير محبتي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز