یادداشتی درباره مفهوم خانواده در فیلم‌های کریستوفر نولان

به نظر مي‌رسد غيبت خانواده در زندگي نولان‌ها، يك واقعيت مربوط به دوران بچگي‌شان است. جاناتان به "گاردين" گفته كه پدرشان كه يك تبليغاتچي بوده، معمولاً در سفرهاي كاري بوده است. نويسنده فيلم‌نامه درباره پدرش مي‌گويد: «هميشه يك سؤال مفرح براي ما اين بود كه: "الان" او كجاست؟ يادم مي‌آيد وقتي بچه بودم هميشه مشتاق بودم بدانم پدر چه موقعي برمي‌گردد، و او هر وقت برمي‌گشت هديه يا سوغاتي و همچنين داستان‌هايي بزرگ به همراه داشت. من فقط پيش خودم تصور مي‌كردم كه اوضاع ساير بچه‌ها با پدر و مادرشان به چه شكل است. شور و شوق پدرم را وقتي به خانه برمي‌گشت به ياد دارم».

اليور ليتلتن/ ايندي واير:
وجه تمايز کريستفر نولان با اغلب فيلم‌سازان چيست؟ خب خيلي چيزها: دلبستگي‌اش به تکنيک‌هاي قديمي فيلم‌سازي، از فيلم‌برداري روي نوار فيلم تا بهره‌گيري از افکت‌هاي کاربردي؛ توانايي‌اش در به‌فرمان درآوردن همه‌چيز، نگاه جدي‌اش به سوژه فانتزي، که آميخته است با اشتياقي براي توضيح دادن به جاي گيج کردن مخاطب، و حسي از قصه‌گويي در ابعادي بسيار وسيع. اما شايد وجه تمايزش بيش از هر چيز اين باشد که او کارگرداني است که همزمان يکي از بازيگران دنياي بلاک‌باسترهاست و در عين حال از آن‌جا که عمدتاً فيلم‌هاي ابرقهرماني يا علمي‌ ـ تخيلي‌هاي محيرالعقول مي‌سازد، براي خودش يک پا مؤلف است.
تم‌هاي زيادي هستند که آثار نولان را به يکديگر مربوط مي‌کنند: مسائلي همچون زمان، اخلاق، حافظه و عدالت. اما منتقدان او (و حتي بعضي از مدافعانش) بعضاً راجع به اين بحث کرده‌اند که اين‌ها صرفاً مفاهيمي روشنفکرانه‌اند که در آثار نولان آن‌طور که بايد و شايد کار نمي‌کنند، و فيلم‌هاي او چيزي فراتر از تجربه‌هايي سرد و بي‌روح نيستند. اما «ميان‌ستاره‌اي» به‌عنوان فيلمي در ادامه «تلقين» و «شواليه تاريکي برمي‌خيزد» از طريق به‌هم ريختن ذهنيت ما از يک سه‌گانه غيررسمي، روشن مي‌کند که آثار اخير نولان مي‌توانند حول يک تم شديداً احساساتي و در عين حال خيلي شخصي تعريف شوند.
هرچند در ظاهر خيلي متفاوت هستند، اما «پرستيژ»، «تلقين» و «ميان‌ستاره‌اي» از طريق يک مضمون جزئي به يکديگر مربوط هستند و آن عبارتست از تعادل بين کار و زندگي (راستش را بخواهيد مجموعه فيلم‌هاي "بتمن" و علي الخصوص اين آخري هم درصدي از اين تعادل را دارد). نولان و همسرش اِما تامس ـ که تهيه‌کننده فيلم‌هايش هم هست ـ چهار فرزند دارند: فلورا، روري، اليور و مگنوس. هرچند جناب کارگردان از حرف زدن راجع به زندگي شخصي‌اش اجتناب مي‌کند، اما پدرانگي در قلب جهان تماتيک آثارش حضور دارد؛ دست‌کم از «بتمن مي‌آغازد» به بعد (جا دارد اشاره کنيم که آثار قبلي وي مربوط به دوران پيش از به دنيا آمدن بچه‌هاي او بوده‌اند).
مشخصاً اولين فيلم از مجموعه "بتمن" راجع به پسري است که به واسطه يک مرگ هولناک از والدينش جدا شده ـ هرچند اين مسأله در گذشته يک شخصيت 80 ساله در فيلم اتفاق افتاده است. اما جالب است که وقتي نولان براي اولين بار مايکل کين را مي‌بيند تا با او راجع به بازي در نقش الفرد در اين مجموعه صحبت کند، او نقشش را نه صرفاً به‌عنوان يک پيش‌خدمت، بلکه به‌عنوان يک پدر جايگزين توصيف مي‌کند. به هر حال با فيلم بعدي وي يعني «پرستيژ»، اوضاع واقعاً جالب‌تر هم شد.
در «پرستيژ» که برمبناي رماني از کريستفر پريست بود و در سال 2006 اکران شد، کريستين بيل را در نقش شعبده‌بازي به نام الفرد بوردن مي‌بينيم که عاشق سارا با بازي ربکا هال است و از حاصل عشقشان دختري به نام جس دارند. بوردن، نيمي از زمان روزمره‌اش را پدر و همسري فداکار است، اما در نيمه ديگر، بيش از هر چيز مجذوب و شيفته کار شعبده‌بازي و رابطه عاشقانه با دستيارش اليويا (اسکارلت يوهانسن) است؛ رابطه‌اي که سرانجام به خودکشي سارا ختم مي‌شود (شايان ذکر است که فيلم‌نامه اين اثر که به‌طور مشترک توسط کريستفر نولان و برادرش جاناتان نوشته شده، تفاوت قابل ملاحظه‌اي با منبع اقتباس آن که به قلم پريست است دارد). در ادامه، جس تبديل به پياده‌نظام بوردن در نزاعش با رقيب يعني رابرت انجي‌ير (هيو جکمن) مي‌شود. وي پس از اين‌که انجي‌ير خودش را به مردن زد و اتهام قتلش را به گردن بوردن انداخت، با تهديد مجبور شد که نگهبان انجي‌ير شود.
آن‌طور که معلوم مي‌شود، بوردن درواقع دو نفر است؛ يک دوقلوي هم‌سان که يکي از آن‌ها عاشق سارا (و پدر جس) است و ديگري عاشق اوليويا. هر دو شخصيت بوردن به‌منظور مخفي نگاه داشتن ترفندهاي کسب و کارشان، هر از گاه به مبادله و تعويض مکان‌هايشان مي‌پردازند. در آخر با يک پايان خوش مواجه هستيم: يکي از بوردن‌ها به خاطر قتل اعدام مي‌شود، در حالي که ديگري انتقام سختي از انجي‌ير مي‌گيرد و جس را نجات مي‌دهد و به اين ترتيب رقابت خصمانه و خودايثارگري تمام زندگي‌اش يک‌جا در پايان فيلم محقق مي‌شوند. اما اين لايه بيروني ماجراست: در حقيقت بوردن به‌خاطر کمال‌گرايي در هنرش، چيزي نمانده است که ارزشمندترين چيزش را از دست بدهد، و درواقع مجبور بوده که يک زندگي را به نفع ديگري رها کند تا به معشوقش برگردد.
هرقدر بچه‌ها در «شواليه تاريکي» عمدتاً غايب هستند، در «تلقين» حضور سنگيني دارند. در اين فيلم، کاب (لئوناردو دي‌کاپريو، که شباهت انکارناپذيري به کارگردانش دارد) سال‌هاست که از فرزندانش جدا شده؛ زيرا پس از اين‌که همسرش (ماريون کوتيار) به او قبولاند که هنوز در رؤيا زندگي مي‌کند خودش را کشت و وي را به اتهام قتل گرفتار و رهسپار تبعيد کرد. تنها نيروي محرکه کاب در فيلم اين است که مي‌خواهد آخرين کارش را انجام دهد و در ازاي آن از خودش اعاده حيثيت کرده و بخت بازگشت به خانه و فرزندانش را به دست آورد؛ فرزنداني که در تمام فيلم خيلي کم ديده مي‌شوند و هر بار هم چهره‌هايشان پنهان است.
يکي از جذاب‌ترين عناصر «تلقين» در شيوه خارق‌العاده‌اي است که يک توازي بين رؤيا در رؤياهاي ناگهاني کاب و پروسه فيلم‌سازي برقرار مي‌کند: معمار داستان (اِلن پيج)، به‌نوعي شبيه به يک طراح است که هزارتوهاي پازل مانند مي‌سازد ـ همان چيزي که فيلم‌هاي بغرنج نولان معمولاً با آن مقايسه مي‌شوند. شخصيت جاعل فيلم (تام هاردي) معادل بازيگري است که شخصيت ديگران را به خود مي‌گيرد. شخصيت پشتيبان (کِن واتانابه) همان رئيس استوديو است؛ او اين قدرت را دارد که به بقيه اجازه دهد بروند خانواده و فرزندانشان را ببينند، اما فقط زماني که کارشان را به‌ درستي انجام دهند و رضايت او را جلب کنند. و خود کاب کارگردان است؛ کسي که مسؤول کل عمليات است و تعليق‌هاي شخصي‌اش (همسر مرده‌اش، و قطار) وقفه‌اي در روايت مي‌اندازند و آن را به مرحله‌اي پرمخاطره هدايت مي‌کنند.
درست است که فيلم‌سازي ضرورتاً ابزار بازگشت به خانه است، اما در عين حال همان وسواس روحي است که باعث جدايي ابتدايي کاب از فرزندانش شده: او و مل معادل رؤياوار پنجاه سال را صرف ساختن دنيايي کرده‌اند، و مل از ترس فروپاشي نمي‌تواند به آن دست بزند؛ آن هم زماني که تقريباً به خانه بازگشته‌اند. همه اين کارها در پايان به نتيجه مي‌رسند، به‌طوري که کوب و مل داستاني را مي‌سازند که باعث کاتارسيس مخاطب‌شان (سيليَن مورفي) مي‌شود. اما آيا واقعاً اين‌گونه است؟ ما چهره فرزندان کاب را در هنگام بازگشتش به خانه مي‌بينيم، اما اين آرامش نصفه و نيمه ظاهراً بيش از هر چيز حاکي از اين است که وي در ميانه يک روايت تازه گير افتاده باشد.
«شواليه تاريکي برمي‌خيزد» هم راجع به مردي است که نمي‌تواند به‌طور کامل بازنشسته شود. اصلاً نگاه نولان به "بتمن" عبارتست از شخصيتي به نام بروس وين که آن‌قدر در کارش دوام مي‌آورد تا اين‌که بتواند با خيال راحت کهنه‌ردايش را آويزان کرده و ميدان را به ديگران بسپارد (در «بتمن مي‌آغازد» او در جواب الفرد که مي‌پرسد چقدر طول مي‌کشد تا از گاتهام برگردد مي‌گويد: نمي‌دونم. هرچقدر که طول بکشه و در ادامه مي‌گويد: "من به‌عنوان يک نماد، مي‌تونم فناناپذير باشم و تا ابد دووم بياورم"). او از يک زندگي بالقوه با عشقش ريچل داوز (کيتي هولمز/مگي جيلنهال) ربوده شده، و تنها به اين دليل کنج عزلت گزيده که بتواند آن زندگي را بازيابد. و ظاهراً دارد خودش را قرباني مي‌کند تا به آن نوع از نمادبودگي/شهادت برسد که خيلي وقت پيش حرفش را مي‌زد؛ خودش را بازنشسته کرده و همراه سلينا کايل به اروپا مي‌رود، و در عين حال خيالش آسوده است که ردايش در دستان شمايل يتيم‌شده جوزف گوردن لويت در امان است.
و سپس مي‌رسيم به «ميان‌ستاره‌اي» که در آن، تم به‌اندازه‌اي که در متن هست در زيرمتن نيست. پيش‌نويس اوليه فيلم‌نامه جاناتان نولان که براي استيون اسپيلبرگ نوشته شده بود، بيشتر شامل ماجراجويي‌هاي فضايي، همراه با صحنه‌هايي مينيمال از مورف (جسيکا چستين) و تام (کيسي افلک) بود که به زمين بازمي‌گشتند، و تم آن بيشتر درباره جنگ بر سر بقا و منابع بود. پس از حذف اسپيلبرگ از پروژه و زماني که کريستفر نولان نگاهي به فيلم‌نامه برادرش انداخت، به نيويورک تايمز گفت: «داستان، بيش از هر چيزي مثل يک پدر با من حرف زد. داشتن فرزند، به‌درستي و دقت، احساس شما را از زمان و گذر آن تنظيم مي‌کند. يک ميل سرسخت در شما جريان دارد تا زمان را همان‌گونه بچه‌هاي‌تان دارند بزرگ مي‌شوند دريابيد».
فيلم‌نامه اوليه زمان نسبتاً کمي را به رابطه بين کوپر (متيو مک‌کاناهي) و مورف پيش از رفتن به فضا اختصاص مي‌داد. کوپر بيش از سه هزار سال در فضا مي‌ماند؛ به‌طوري که بچه‌هايش خيلي پيش از اين‌که بتواند به زمين بازگردد از دنيا مي‌روند و او سرانجام به يکي از نوادگان بسيار دورش مي‌پيوندد. فيلم‌نامه مي‌گويد زماني که کوپر مجبور بود مرتکب يک ايثار دردناک شود و بچه‌هايش را تنها بگذارد، او با يک تير دو نشان زد و اين کار را با اطمينان از نجات پيدا کردن نوع بشر به‌طور کل انجام داد، و اين کار در نهايت بهترين کاري بود که مي‌شد کرد: بزرگ‌ترين خوبي براي بيشترين تعداد.
مسائل در فيلم نهايي پيچيده‌تر از اين هستند. دست‌کم رابطه کوپر با مورف (که مکنزي فوُي نقش کودکي وي را بازي مي‌کند) در پرده ابتدايي فيلم مرکزيت بيشتري دارد، و کوپر به‌خاطر تصميم به ترک وي، در يک رنج جانکاه است اما بر اين باور است که اين جدايي، چند سال بيشتر طول نمي‌کشد. اشتباه‌هاي محاسباتي کوپر و همچنين تناقضات مربوط به جاذبه زمين منجر به اين مي‌شود که غيبت وي خيلي بيشتر از آن‌چه فکر مي‌کرد طول بکشد، و صحنه‌اي که او پيش از ديدن مورف، پيغام‌هاي ويديويي از طرف تام را مي‌بيند (لازم به ذکر است که اين صحنه در فيلم‌نامه اوليه تقريباً به همين شکل نوشته شده بود) حاوي مهم‌ترين وقايع زندگي مورف هستند که وي از دست داده است. وقتي که سرانجام مورف را مي‌بيند، او يک زن بزرگ و در همان سن و سالي است که خودش زمين را ترک کرده بود؛ و اين مخرب‌ترين بحران براي کوپر است.
به نظر مي‌رسد غيبت خانواده در زندگي نولان‌ها، يک واقعيت مربوط به دوران بچگي‌شان است. جاناتان به "گاردين" گفته که پدرشان که يک تبليغاتچي بوده، معمولاً در سفرهاي کاري بوده است. نويسنده فيلم‌نامه درباره پدرش مي‌گويد: «هميشه يک سؤال مفرح براي ما اين بود که: "الان" او کجاست؟ يادم مي‌آيد وقتي بچه بودم هميشه مشتاق بودم بدانم پدر چه موقعي برمي‌گردد، و او هر وقت برمي‌گشت هديه يا سوغاتي و همچنين داستان‌هايي بزرگ به همراه داشت. من فقط پيش خودم تصور مي‌کردم که اوضاع ساير بچه‌ها با پدر و مادرشان به چه شکل است. شور و شوق پدرم را وقتي به خانه برمي‌گشت به ياد دارم».
و به نظر مي‌رسد اين مسأله براي کريستفر به‌عنوان يک بزرگسال به‌صورتي کلي‌تر وجود داشت. آقاي کارگردان به همان روزنامه گفته: «اين گناه بزرگي است که براي فيلم‌برداري از خانوادت دور باشي. واقعاً يک گناه بزرگ. غم و اندوه فراوان ناشي از خداحافظي با کساني که عشق و علاقه فراواني بين تو و آن‌ها وجود دارد، تأثير عميقي بر جاي مي‌گذارد. اين حس را منتقل مي‌کند که زندگي دارد تو را جا مي‌گذارد و بچه‌هايت دور از چشمانت بزرگ مي‌شوند. جالب است که همين احساس را شديداً با ديدن "پسربچگي" ريچارد لينکليتر داشتم؛ فيلمي خارق‌العاده که به‌طرز عجيبي همين کار را به شيوه‌اي متفاوت انجام مي دهد. همه ما درگير معماي بزرگ‌تري هستيم که در همه زمان‌ها وجود دارد».
«ميان‌ستاره‌اي» نهايي، جمع‌بندي اميدوارانه‌تري از فيلم‌نامه اوليه جاناتان نولان دارد. در آن فيلم‌نامه کوپر هيچ‌گاه دوباره بچه‌هايش را نمي ديد. در حالي که در فيلم موجود، کوپر قادر است با مورف در بُعد پنجم و پس از ورود به سياه‌چاله ارتباط برقرار کرده و براي نجات بشريت و همچنين کسب بخشش به وي کمک کند. در عين حال مورف مي‌فهمد کوپر همان "روح"اي است که هميشه مراقب او بوده (به نظر مي‌رسد اين تمهيد توسط کريستفر به فيلم اضافه شده چراکه در فيلم‌نامه اوليه نيست. و در عين حال احساس مي‌شود اداي دِيني است به «دکتر هو»ي دوران استيون موفات که معمولاً از اين نوع از استعاره عشق ـ ماورا ـ فضا و زمان استفاده مي‌کرد ـ مي‌شود شرط بست که نولان يا خودش طرفدار پر و پا قرص بوده، يا دست‌کم پابه پاي بچه‌هايش به تماشاي اين برنامه مي‌نشيند). وي حتي با اين‌که نمي‌ماند، با مورف سالخورده (اِلن برستين) هم متحد مي‌شود: به اذن او کوپر دوباره عازم کشف فضا مي‌شود. اين در طبيعت اوست.
حتي با فيلم‌سازي به‌عنوان يک مشغله خانوادگي ( اِما همسر نولان، تهيه‌کننده‌اش است)، ايده استمرار حضور براي بچه‌ها، و در عين حال گذراندن چندين ماه روي يک يخ شناور در ايسلند براي فيلم‌برداري، قطعاً با هم جور نمي‌آيند و ناگزير به‌معني دوره‌هايي از جدايي است که دردهاي عاطفي براي کارگردان به ارمغان مي‌آورد. او در ساخت فيلم‌هايش، فرزندانش را ستايش مي‌کند: «شواليه تاريکي» اسم رمز "اولين بوسه روري" را گرفته بود، به «تلقين»، "کمان اليور" داده شده بود، «شواليه تاريکي برمي‌خيزد»، "مگنوس پادشاه" بود و اسم رمز «ميان‌ستاره‌اي»، "نامه فلورا"ست. و در ضمن خود اين بچه‌ها هم نگين‌هاي کوچکي در اين فيلم‌ها بوده‌اند: اليور نقش دختربچه بِيل و هال را در «پرستيژ» بازي کرد، مگنوس پسر کاب در «تلقين» بود و فلورا نقش "دختر سوار بر کاميون" را در «ميان‌ستاره‌اي» بازي کرد (ظاهراً فيلم به‌خاطر او تغيير شکل داده است: نولان به "دِيزد اند کانفيوزد" گفته است: «در فيلم‌نامه اوليه، مورف پسر بود. نمي‌دانم، شايد به‌خاطر بزرگ‌ترين فرزندم تصميم گرفتم مورف را به دختر تبديل کنم»).
اما کارگردان از دوگانگي خودش هم آگاه است؛ از ديگر عشق بزرگش. در فيلم او هم مثل فيلم‌هاي ديويد فينچر، وسواس فکري و کمال‌گرايي، ساير تم‌هاي برجسته هستند. و مهم نيست چقدر، اما شايد او مثل کاب مي‌خواهد آخرين کارش را به انجام برساند، و همين است که او را به دنبال خود مي‌کشاند: يک شهر ديگر براي نجات دادن، جهاني ديگر براي کشف، رؤيايي ديگر براي ساختن، و يا يک شعبده ديگر. و به نظر مي‌رسد بسياري از آثار نولان تلاشي براي مصالحه بين اين دو وجه اوست. نقطه‌اي که در آن يک هنرمند وسواسي و يک مرد خانواده، به‌خوبي به هم پيوند مي‌خورند.

فربد رهنما
نظرات
رحمان پيلتن سه شنبه 16 خرداد 1396 مي اغازد يعني چي؟؟
چنين کلمه اي مگه داريم؟
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز