26 نکته درباره دختر گمشده/ Gone Girl از زبان دیوید فینچر - بخش اول

لحظه‌اي كه روزاموند پايك، زن بلوند فيلم هيچكاك را يادآور مي‌شود.
از همان ابتدا فيلم فينچر را با فيلم آلفرد هيچكاك مقايسه كردند و حالا فينچر به نمود لحظه‌ايِ بسيار مشخص‌تري از اين شباهت اشاره مي‌كند. دقيقا لحظه‌اي كه نيك پيش از خارج شدن از خانه ايمي را هل مي‌دهد. فينچر در اين باره مي‌گويد: "آخرين نما از روزاموند در اين لحظات واقعا براي من شبيه به زن بلوند هيچكاك است. آن لحظه واقعا حس حضور گريس كلي تداعي مي‌شود، زاويه ديد و لكه‌هاي اشك و آب بيني روي صورت ايمي واقعا به او شباهت دارد."

استيج فيلم/ جوردان راپ: بلوري يکي از بهترين عناوين 2014 يعني دختر گمشده ديويد فينچر عرضه شد. بيشترين جذابيت اين نسخه مربوط به کامنتري (نظرات) کارگردان از آغاز تا پايان فيلم است. اکيدا توصيه مي‌کنيم که شما هم تمام و کمال به آن گوش دهيد. در اين مطلب تنها قرار است بهترين بخش‌هاي صحبت‌هاي ديويد فينچر کارگردان را با شما در ميان بگذاريم.
در طول اين مستر کلاس دو ساعت و سي دقيقه‌اي، فينچر تقريبا از بازي تمام کاراکترهاي اصلي‌اش صحبت مي‌کند و همچنين توضيح مي‌دهد که چگونه فيلم‌هاي آرواره‌ها، لوليتا، سرگيجه، سيد و نانسي، بر باد رفته و منهتن بر فيلم او تاثيرگذار بودند. او همچنين درباره مشکلات و دست‌اندازهاي مرحله تبليغات فيلم حرف مي‌زند و لحظاتي در فيلم که همه چيز به شدت عجيب و غريب مي‌شود و همچنين جواب "گور پدرتون"‌اي که به همه نقدهاي منفي نوشته شده درباره برداشت‌هاي بلند فيلم مي‌دهد. فينچر همچنين توضيح مي‌دهد که چگونه براي پايان فيلم سر صحنه فيلمبرداري به نتيجه رسيدند و بسياري نکات مهم ديگر هم براي اولين بار از زبان اين کارگردان شنيده مي‌شود. برگزيده صحبت‌هاي او را در زير خواهيد خواند و البته که خطر لو رفتن داستان هم وجود دارد.

1. تقريبا همه صحنه‌هاي فيلمبرداري شده از روزاموند پايک از نو ترميم شدند.
فينچر درباره فيلمبرداري صحنه‌اي که تصوير آن را در بالا مي بينيد توضيح مي‌دهد که "کار مشکل‌سازي بود چراکه  ما آن موهاي مصنوعي بلند را براي او داشتيم و در هرصورت بايد ستودني به نظر مي‌آمد. تقريبا همه نماهاي گرفته شده از ايمي بعدا دوباره ترميم و رتوش شدند. تکنولوژي موهاي مصنوعي واقعا از زمان شکسپير تا حالا هيچ تغييري نکرده و هيچ تهيه‌کننده يا تکنيک جديدي براي اين فيلم پيدا يا طراحي نشده که آن‌ها را از چيزي که پيش از اين بودند بهتر کند. لااقل خدا را شکر مي‌کنم که امکان روتوش ديجيتال وجود دارد."

2. فينچر در صحنه شکرهاي پراکنده در هوا از فيلم سيد و نانسي تاثير گرفته است.
وقتي که نيک و ايمي براي اولين بار شروع به قرار گذاشتن مي کنند و از کنار آن دکان شيريني‌پزي عبور مي‌کنند، آن‌جا تنها جايي‌ست که فينچر از از محوطه پشتي کمپاني يونيورسال براي فيلمبرداري استفاده کرده است. او در اين باره مي گويد که "من ايده خلق رومانس درميان آت و آشغال را دوست دارم. اين صحنه يادآور پوستر سيد و نانسي براي من بود. آن‌ها درحال بوسيدن هم هستند و تمام آن قوطي هاي خالي و دستمال‌هاي مصرف شده و چيزهاي ديگر در فضاي اطراف آن دو پراکنده شده‌اند و پشت سر آن‌ها در هوا پرواز مي‌کنند."

3. فينچر مي‌گويد کيسي ويلسون يکي از جالب‌ترين آدم‌هايي‌ست که تا به حال ديده.
"بخش عمده پاسخ اين سوال که کاراکتر نوئل چه بايد بکند در اين فلاش بک‌هاي صامت و ساکت نهفته است، در اين صحنه‌ها ما شاهد اين هستيم که چگونه رابطه بين امي و نوئل درحال پيشرفت است. بيشتر اوقات ما فقط کيسي را داخل اتاق مي‌آورديم و به او مي گفتيم که "بسيار خب، تو فقط در حال گذراندن اوقاتي دخترانه در يک بعد از ظهر هستي و به همراه ايمي درباره زندگي جنسي او صحبت مي‌کنيد." ما شروع به فيلمبرداري مي کرديم و آن‌ها فقط اين چهار يا پنچ دقيقه را به صحبت و اشک ريختن و باز هم صحبت و صحبت و صحبت مي‌گذراندند، کاملا يک چيزي شبيه به برنامه‌هاي اپرا وينفري بود. به شدت خالصانه و حقيقي بود و کيسي يکي از جالب‌ترين آدم‌هايي‌ست که شما مي توانيد به تماشاي او بنشينيد. ما در اتاق تدوين بوديم و صدا کاملا خاموش شده بود. من حتي نمي‌دانستم که آن دو در اتاق بغلي دارند درباره چه چيزهايي حرف مي‌زنند، فقط داشتم به صورت او نگاه مي کردم."

4. فيلم آرواره‌ها در شکل گيري گروه تجسس براي يافتن ايمي تاثيرگذار بوده است.
فينچر درباره صحنه‌اي که گروهي از مردم داوطلبانه براي يافتن ايمي به جستجو مي پردازند توضيح مي‌دهد که "من از تصور اينکه کسي گم شود و براي پيدا شدنش نياز به يک گروه تجسس باشد و اين حس توسل به کمک عمومي مردم در طي اين ناپديد شدن پديدار شود لذت مي‌برم. اينکه همين موضوع در يک روز تابستاني يک شهر کوچک تبديل به کاري براي انجام دادن شود واقعا براي من دوست‌داشتني‌ست. بچه‌ها در حال دويدن‌‌اند که به سالن برسند تا بتوانند دستورات لازم را بگيرند و بفهمند که چه جاهايي را بايد جستجو کنند و براي يافتن يک سرنخ زير بوته‌هاي کدام منطقه را وارسي کنند. اين صحنه تا حدودي من را ياد آرواره ها انداخت." فينچر ادامه مي دهد که "وراي يک اتفاقي که در روز 4ام جولاي رخ مي‌دهد و وراي اين ايده که يک گروه تجسس براي يافتن بقاياي يک فرد شروع به پياده‌روي مي‌کنند، هر زمان که شما دالي شات داريد و راه رفتن و حرف زدن روي ماسه‌ها، بايد که ياد آرواره‌ها بيفتيد."

5. فينچر در ابتدا کاملا مطمئن نبوده که يکي از نماهاي مورد علاقه‌اش را در کجاي فيلم جاي دهد.
"يکي از صحنه‌هايي که ما پيش از موعد مقرر شروع به فيلمبرداري آن کرديم صحنه‌اي بود که بچه‌ها در حال دوچرخه سواري اند. واقعا صحنه خوبي از آب درآمده بود و قرار بود که در آنونس فيلم از آن استفاده کنيم و واقعا در داستان اصلي جايي براي آن نداشتيم . بعد با خودمان گفتيم که اين لحظه بسيار خوب وجود دارد، قبل از اينکه به مارگو و نيک برسيم، آن‌جا جايي بود که مي‌شد از آن استفاده کرد. بنابراين صحنه دوچرخه‌سواري هم آن‌جا جاخوش کرد و حالا يکي از لحظات محبوب من است. دوباره همان حس را تداعي مي کند؛ يک شهر کوچک در مرکز آمريکا."

6. علت اصلي وجود کارکتر اميلي راتايکوسکي دقيقا براي ايجاد دو دستگي و تفرقه بين تماشاگران است.
"من ايده معرفي کارکتري به نام اندي را که مثل دخترهاي گرگ‌نما شب‌ها از در پشتي وارد خانه مي‌شود و نيک را فلج و از خود بي خود مي‌کند دوست داشتم." فينچر با خنده ادامه مي‌دهد که "واقعا اين چيزي نيست که نيک در مقابل آن استقامت به خرج دهد. وقتي درحال گشتن براي بازيگر مناسب اين نقش بوديم براي من اول از همه اين نکته واجب و ضروري بود که بازيگر اين نقش بايد بتواند در لحظه تماشاگران را به دو دسته تقسيم کند. يعني به شکلي که بتوانيد به اصطلاح همان‌جا با يک شمشيرعريض سالن نمايش را به دو نيم برش دهيد. زن‌ها بايستي که به صندلي‌هايشان تکيه بدهند و دست به سينه از جايشان تکان نخورند و فقط احساس انزجار داشته باشند و بگويند " اين مرد يک عوضي به تمام معناست." مردها هم رو به جلو خم شوند، دستشان را زير چانه‌شان بگذارند و بگويند "درسته، اما خب اين هم قابل درک‌ست." و اميلي راتايکوسکي اين کار را کرد، او توانايي ايجاد اين تفرقه را داشت. بخشي از وجود شما مي گويد که من کاملا متوجه‌ام که او چرا مرتکب اين اشتباه شد اما با اين حال باز هم گناه بسيار بسيار وحشتناکي‌ست و بايد با مجازات همراه باشد."

7. ايده ديالوگ "بيرون رفتن"، در حين فيلمبرداري به ذهن فينچر رسيد.
فينچر براي نمايش ازدواج به انحطاط کشيده شده دان يک صحنه معاشقه سرسري و بي‌عشق را به تصوير مي‌کشد و سپس آن را با يک ديالوگ بي‌نقص ادامه مي‌دهد که ايده خود او بوده است. "من بعد از آن صحنه از نيک خواستم که همان‌طور که فاصله مي‌گيرد رو به ايمي بگويد که "امشب بايد بريم بيرون." و از روزاموند هم خواستم که بدون شوخي و مسخره‌بازي از آن پيشنهاد به عنوان يک شب دونفره بيرون از خانه استقبال کند. ما قبل از آن مدت خيلي زيادي را در کيپ ژراردو گذرانده بوديم و عوامل فيلم روزشان را در هتل دروري که کاملا جاي دورافتاده‌اي بود گذراندند. به محض اينکه اين برداشت را گرفتيم و آن‌ها اين ديالوگ را شنيدند همه ناگهاني شروع به خنديدن کردند."

8. لحظه‌اي که روزاموند پايک، زن بلوند فيلم هيچکاک را يادآور مي‌شود.
از همان ابتدا فيلم فينچر را با فيلم آلفرد هيچکاک مقايسه کردند و حالا فينچر به نمود لحظه‌ايِ بسيار مشخص‌تري از اين شباهت اشاره مي‌کند. دقيقا لحظه‌اي که نيک پيش از خارج شدن از خانه ايمي را هل مي‌دهد. فينچر در اين باره مي‌گويد: "آخرين نما از روزاموند در اين لحظات واقعا براي من شبيه به زن بلوند هيچکاک است. آن لحظه واقعا حس حضور گريس کلي تداعي مي‌شود، زاويه ديد و لکه‌هاي اشک و آب بيني روي صورت ايمي واقعا به او شباهت دارد."

9. چگونه سر و کله نوشيدني الکي "سينگني 63" استيون سودربرگ در فيلم پيدا شد.
فينچر درباره انتخابي که به استيون سودربرگ داد توضيح مي‌دهد که "سينگني 63" يک نوشيدني الکلي‌ست که واردات آن به کشور بر عهده استيون سودربرگ است و من به او يک انتخاب دادم که مايل است در کدام يک از صحنه‌هاي فيلم، سينگني او نشان داده شود. او صحنه‌اي را انتخاب کرد که روزاموند پايک با يک شيشه مشروب به خودش آسيب مي‌زند. روزاموند اما بعدها بنا به دلايل خودش بين يک شيشه شاردوني فرانسوي و اين سينگني، اولي را انتخاب کرد." بنابراين نوشيدني الکي سودربرگ تنها در صحنه‌اي حضور دارد که افلک پس از شنيدن خبر حاملگي زن‌اش ليوان را مي‌شکند.

10. تنها بازيگري که خراب کاري نکرد.
يکي از بازيگراني که تاثير غيرقابل انکاري بر فيلم گذاشته، گربه دان است، هماني که به نظر مي‌آيد کارکتر افلک به او از همسر گمشده‌اش توجه بيشتري نشان مي‌دهد. فينچر درباره اين گربه مي‌گويد: "من عاشق اين گربه‌ام. اسم او چيتو است چون واقعا هم شبيه به چيتوست (چي‌توز). چيتو هنگام فيلمبرداري زياد حال خوبي نداشت. فکر کنم که آب بدن‌اش کم شده بود. پشم‌هاي بدن‌اش کمي چرب شده بود و يک حالت کرک شده به خود گرفته بود. به نظر نمي‌رسيد صداها را خوب مي‌شنود، نمي‌دانم بينايي‌اش چقدر درست عمل مي‌کرد اما خوبي چيتو در اين بود که شما هرکجا او را مي‌گذاشتيد مابقي ساعات روز را همان‌جا مي‌ماند. بنابراين استمرار فيلمبرداري با چيتو اصلا مسئله‌ساز نبود. اگر شما چيتو را روي پله‌ها مي‌گذاشتيد بعد از آن مي‌توانستيد 9 ساعت پياپي را فيلمبرداري کنيد و آخر روز هم برويد چيتو را از روي همان پله ها برداريد. چيتو محشر بود."

11. رويکرد لوليتا در مواجهه با تابو بر فيلم فينچر تاثيرگذار بوده است.
"هنگامي که در حال خواندن کتاب بودم به آن نقطه چرخش داستاني رسيدم و ناگهان متوجه شدم که يک چيز کاملا اجتناب‌ناپذير درباره اين آشکارسازي وجود دارد. اينکه اين فيلم هيچ جايي نزديک به يک داستان ساده درباره يک زن باردار قرباني نمي‌ايستد غيرقابل اجتناب است. اين سخنراني يک "دختر باحال" همان‌ چيزي‌ست که شما واقعا در تمام طول مدت فيلم تماشايش مي‌کرديد و آن همان چيزي‌ست که سرعت شما را با فيلم هماهنگ مي‌کند. آن لحظه، لحظه به شدت فريب‌آميزي بود. يکي از چيزهايي که من و گيليان درباره آن صحبت کرديم اين بود که اين فيلم در ابتدا قصد دارد که درباره چيزهاي خيلي کثيف و زشتي صحبت کند. اما بايد از راهي متحيرکننده و سرگرم‌کننده درباره اين چيزهاي زشت صحبت کند و آن‌جا بود که حرف "لوليتا" به ميان‌آمد."
"اين فيلم در سال 1962 درباره داستان يک پدوفيلي ساخته شد و با اين حال درباره پدوفيلي بودن نيست . اين يک داستان عبرت‌آميز و يک پيام اخلاقي درباره اينکه يک فرد باتجربه را به خانه‌ات بياوري و پرستار دختر نوجوانت کني نيست." فينچر ادامه مي‌دهد "اين فيلمي‌ست که مي‌خواهد درباره چيزهاي به شدت آشفته و مشوش صحبت کند و زماني مي‌رسد که شما به هيچ وجه اجازه استفاده از کلماتي را که کتاب براي توضيح مطلب اصلي‌اش از آن‌‌ها کمک گرفته نداريد. بنابراين اينجاست که شما براي درگير کردن مردم وارد محدوده‌اي فراتر از پرهيزهاي آن‌ها مي‌شويد و اين يک روش براي دخول به محدوده استفاده از کنايه‌هاست. قطعا هنگامي که به کاراکتر دزي کالينگز (همکلاسي سابق ايمي) رسيديم مدت زيادي درباره کلر کوئلتي صحبت کرديم و اينکه کاراکتر او لزوما نبايد در دنياي واقعي وجود داشته باشد. او به راحتي مي‌تواند زاده تصورات ما باشد."

12. نارضايتي فينچر از يکي از صحنه‌هاي سرگيجه بر دختر گمشده تاثيرگذار بوده است.
فينچر درباره افشاي نقشه بزرگ ايمي در نيمه دوم فيلم توضيح مي‌دهد که "اين لحظه‌اي بود که ما درباره سرگيجه حرف زديم. براي من بزرگترين نارضايتي از سرگيجه آن نامه‌اي بود که در آن همه چيز براي اسکاتي توضيح داده مي شود. من به شدت احساس کردم که اگر قرار است زنجيره‌اي داشته باشيم که غلظت و حجم اطلاعات در آن به شکلي ناگهاني بالا مي‌رود و درواقع از اتفاقي که واقعا افتاده پرده‌برداري مي‌شود پس لازم است که اين توالي به اندازه کاراکتر شرورش، باهوش باشد و فکر مي‌کنم که گيليان به خوبي اين را به روي کاغد آورد و فکر مي‌کنم که چگالي اطلاعات و پروسه تفکرات پشت همه اين اتفاقات واقعا به شکلي شما را جذب اين کاراکتر مي‌کند. در عين حال در همين لحظات است که ايمي از نظر اخلاقي شديدا متناقض جلوه مي‌کند. و در عين حال هم افسون‌کننده است و فکر مي‌کنم همين چيز باعث رستگاري او مي‌شود. او واقعا جلب توجه مي‌کند."

13. فينچر با کمپاني فاکس براي عرضه تنها 54 دقيقه از فيلم‌اش براي مارکتينگ يک دعواي درست و حسابي داشته است.
"يکي از چيزهايي که واقعا زمان‌بر بود، تا جايي که من خبر داشتم، و يکي از چيزهايي که براي چندين ماه باعث شد از جواب مثبت به اين فيلم صرف نظر کنم، درگيري من با مدير کمپاني فاکس، جيم جيانوپلوس بود. من نمي‌خواستم که از هيچ صحنه‌اي پس از برملا شدن نقشه ايمي براي آنونس فيلم و تبليغات آن استفاده کنيم." فينچر ادامه مي‌دهد "نمي‌توانستيم از آن بخش فوتيج استفاده کنيم و بايستي خودمان را محدود مي‌کرديم که ايمي را تنها در فلاش‌بک‌ها نمايش دهيم. من نمي‌خواستم که شمايل جديد ايمي آشکار شود . اما تنها صحنه‌اي که اجازه استفاده از آن را دادم صحنه نمايش جسد او زير آب بود، چراکه دوست داشتم اين زمينه را براي تماشاگران فراهم کنم که مدام از خود بپرسند: آيا او زن‌اش را کشت يا نکشت؟ مهم نيست که چه اتفاقي افتاد، اما بالاخره زن‌اش را کشت يا نکشت؟"
کارگردان ادامه مي‌دهد "احساس کردم که آن فوتيج به ما کمک کرد که معماي ما سر و شکلي کنايي به خود بگيرد، اما واقعا ممانعت تبليغاتي و سرسختانه و جالبي بود. همان‌قدر که همه در حرف به اين معتقدند که "بله، ما نمي‌خواهيم که گره داستاني‌مان لو برود" اما در عمل وقتي که فشار روي آدم‌ها وجود دارد و روند پيشرفت فيلم نامشخص است و مردم نگران‌اند که اصلا کسي مي‌رود اين فيلم را تماشا کند يا نه، آن موقع‌ اولين چيزي که همه مي گويند اين است که "خب، ما بعد از آن هم اين شوخي بزرگ را داريم که ايمي با بدني آغشته به خون بازمي گردد. و اين عالي‌ست." بحث درباره اين مسئله با جيم و اما واتس، يکي ديگر از اعضاي کمپاني فاکس به تنهايي سه ماه زمان برد. آن‌ها مي‌گفتند که "تو بايد با اين موضوع موافقت کني. اگر مي‌خواهي که سرخط داستان گم نشود بايستي که بازي را برگرداني. اگر مي‌خواهي روي اين فيلم با اين نگاه که اينجا داستان يک مرد احمق و زن ديوانه‌اش وجود دارد سرمايه‌گذاري کني پس اصلا دليلي براي ساخت اين فيلم وجود ندارد. بايد دست کم بگذاري مردم از اينکه خودشان از ماجرا سر در مي‌آورند لذت ببرند." در نهايت همه موافقت کردند اما کشاندن مردم به سينماها واقعا سخت بود چراکه ما در ارائه تيزر و آنونس فيلم به شدت دچار محدوديت شديم. رويکرد تبليغاتي ما بايد فقط معطوف به اين سوال مي‌شد: آيا بن افلک زن‌اش را کشت يا نه؟"

ادامه دارد...

ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز