7 لحظه برگزیده مدمن/ Mad Men به انتخاب متیو وینر خالق سریال

تهيه كننده و خالق مدمن، متيو وينر، نيروي هدايت كننده و اصلي اين سريال طولاني شبكه AMC است. بعد از هشت سال، پانزده امي، و چهار گلدن گلوب، اين سريال محبوب منتقدان دور پيروزي‌اش را با شروع نيمه آخر فصل پاياني آغاز كرده است. امپاير به عنوان خداحافظي درباره هفت لحظه كليدي سريال پاي صحبت با وينر نشست. اگر كاملا به روز نيستيد سراغ جاي ديگري برويد ولي اگر مد من را تا آخرين قسمت نيمه اول فصل هفت دنبال كرده‌ايد آماده باشيد كه قرار است درباره دان دريپر و رفقايش بيشتر بدانيد.

امپاير: نويسنده، تهيه کننده و خالق مدمن، متيو وينر، نيروي هدايت کننده و اصلي اين سريال طولاني شبکه AMC است. بعد از هشت سال، پانزده امي، و چهار گلدن گلوب، اين سريال محبوب منتقدان دور پيروزي‌اش را با شروع نيمه آخر فصل پاياني آغاز کرده است. امپاير به عنوان خداحافظي درباره هفت لحظه کليدي سريال پاي صحبت با وينر نشست. اگر کاملا به روز نيستيد سراغ جاي ديگري برويد ولي اگر مد من را تا آخرين قسمت نيمه اول فصل هفت دنبال کرده‌ايد آماده باشيد که قرار است درباره دان دريپر و رفقايش بيشتر بدانيد.

1. زن چمن زن (يارو مي‌رود توي شرکت تبليغات – فصل 3 اپيزود 6)
اپيزود چمن زن فقط تلاشي براي ترکاندن حباب شيک سريال نبود. اپيزود خيلي سختي هم براي درست درآوردن داستان بود. ساختنش آنچنان سخت نبود به خصوص که آدم‌هايي که رويش کار مي‌کردند مثل کارگردانمان لزلي لينکا و تيم جلوه‌هاي ويژه به ساخت چنين صحنه‌هايي عادت دارند -  فقط در مدمن تا حالا اين کار را نکرده بودند. تا آن موقع بيشترين جلوه‌هاي ويژه‌مان منحصر به استفراغ مي‌شد. چيزي که من دوست داشتم ولي دراماتيزه شدن پيچ داستاني بود.
مي‌خواستم عاقبت مشروب خوردن توي محيط کار را نشان بدهم. کلي داستان در اين مورد شنيده بودم و بالاخره در بخشي از قصه بايد اتفاق فاجعه‌واري مي‌افتاد. در عين حال مي‌خواستم داستاني درباره انتظار داشتن هم بگويم و براي همين کمي طول کشيد تا بفهمم چطور اين دو به هم مربوط مي‌شوند.
من و خيلي از نويسنده‌هامان عاشق اين ايده بوديم که داستان به طرز غير قابل بازگشتي به سمت مسير مشخصي حرکت کند. دان از آمدن انگليسي‌ها هيجان زده است چون حرفش بود که قرار است ترفيع بگيرد، که همه اعضاي دفتر قرار است ارتقا بگيرند و اينکه اين فرصت خيلي خوبي است. بعد گاي مک کندريک مي‌آيد که مشخصا قرار است جاي دان را بگيرد. ما بازيگرهايي را انتخاب کرديم که بيننده‌هامان با ديدنشان بگويند "آها اين قراره بازيگر جديد سريال باشه".
بعد ماشين چمن زني از روي پايش رد شود و همه چيز بلافاصله به جاي اولش برگردد. براي من اين قصه جذابي بود. يک دريافت جالب درباره نوع بشر: اگر من امروز بگويم اتفاق فوق‌العاده‌اي قرار است برايتان بيافتد و فردايش بگويم نه همه چيز مثل سابق است، واقعا هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. شما چه تغييري مي‌کنيد؟ خب حساب‌هايي که روي اين خبر باز کرده بوديد احتمالا زياد بوده.
اين روش ما براي چرخاندن داستان بود. درباره غلظت نمايش خشونت هم، من حتي بهش فکر هم نکردم. فقط به نظرم بامزه است. خيلي از چيزهاي بامزه در نهايت خيلي خيلي غم‌انگيز از آب درمي‌آيند. اين يکي از آن جاها است. ادرار فردي رامسون توي شلوارش توي سرم بامزه به نظر مي‌آمد اما در تصوير نه. خيلي هم غم‌انگيز بود.
 
2. رفاقت دان و پگي / خرابکاري داک در ريدن (چمدان – فصل 4 اپيزود 7)
ريدن داک روي صندلي راجر؟ اون مطمئنا قرار بود که بامزه باشد. هميشه فکر مي‌کردم که قرار بوده بامزه باشد. (مي‌خندد) خيلي خوشحال بودم که بازيگرها و کارگردان‌ها بهش متعهد ماندند. اين قصه‌اي بود درباره مدير آمريکايي مشهوري که هربار کسي را اخراج مي‌کرد ميرفت و روي صندلي اش مي‌ريد. اينکه به دفتر اشتباهي رفته حتي بامزه‌ترش هم مي‌کند.
موقع تماشاي دوباره سريال دو اتفاق مي‌افتد که تجربه خودم هم هست. اول اينکه همه قصه‌هايي که با هم بوده‌اند را فراموش مي‌کنيد. هميشه موقع تماشاي دوباره يک اپيزود به خودتان خواهيد گفت "اين مال اين قسمت بود؟" حتي با وجود اينکه همان موقع اين قصه‌ها طراحي شده بودند که فقط با هم کار کنند و در راستاي وحدتي تماتيک بودند ولي بازهم متعجب مي‌شوم. اپيزودهاي زيادي هستند که داستان معروفي درشان دخالت دارد. دوم اينکه طنز زيادي توي سريال هست. هميشه مي‌خواستم که بامزه هم باشم و پيش از اين هم روي چند سيت کام کار کرده بودم، براي همين فکر مي‌کنم اين هم نکته عجيبي براي ديگران است، اينکه واقعا طنز زيادي توي سريال هست. و فکر مي‌کنم طنز ما بر اساس نوعي پاسخگويي منطقي به موقعيتي پوچ و ابزورد شکل گرفته، و اين چيزي است که بخش‌هاي غم انگيز را هم غم‌انگيزتر مي‌کند.
در "چمدان" به خصوص، بله چيزي که براي پگي و دان اتفاق مي‌افتد غم انگيز است، ولي آدم سعي دارد اپيزودي درباره نزديک شدن دو شخصيت بنويسد، مي‌شود يک نسخه قلابيش را نوشت که زيادي احساساتي است و آخرش يکي‌شان به آن يکي کمک مي‌کند، يا نوعي دادگاه قضاوت از هم را از سرشان مي‌گذرانيد، مثلا در طي يک وضعيت دشوار و ناجور. هردوتاشان از دست هم عصبانيند. همه در زندگي دنبال همچين چيزي هستند: "آره ما زياد با هم دعوا مي‌کنيم ولي همديگر رو دوست داريم". با همه اين وجود فکر مي‌کنم آخر آن اپيزود به خصوص، تاثيرگذار از آب در آمده.

3. دعواي لين با پيت (سيگنال 30 – فصل 5 اپيزود 5)
به نظرم زندگي مرتب با مشت توي صورت پيت مي‌زند. و بحث‌هايش هميشه درمورد اين است که چطور از جايش بلند مي‌شود. فکر کنم در نهايت وقتي در فصل شش با باب بنسون مواجه مي‌شود و او درست مثل دان است و براي همين عقب مي‌کشد چيزي ياد گرفته. اين رشد را نشان مي‌دهد.
اما اين را که پيت باورش نمي‌شود نبستن دهنش باعث مي‌شود کارش به جايي بکشد که کسي در محل کار باهاش دعوا کند را دوست دارم، آن هم با لين که خيلي محق است. بخشي از جذابيت اين موقعيت در اعتماد به نفس زياد پيت از وضعيتش در شرکت است. مرتب زور مي‌گويد و انتظار هم ندارد کسي جوابش را بدهد. راستش را بگم احتمالا خيلي از ما موقعيت پيت را درک مي‌کنيم؛ وقتي زبانت از کنترلت خارج مي‌شود. ماس اليسون آهنگي عالي دارد که مي‌گويد : مغرت رفته تعطيلات ولي زبونت واستاده اضافه کاري" و اين موقعيت خيلي شبيهش است. فکر نمي‌کرد همچين آدم آرامي از دستش عصباني شود، که مردي اينطور ضعيف بخواهد از خودش دفاع کند.
بخش ديگري از جاذبه‌اش هم اين است که پيت کمبل انتظار بودن در دنيايي فيزيکال را ندارد. بيشتر ادا در مي‌آورد. و با اين وجود هيچ وقت ازش کناره نگرفته. به نظر مي‌رسد که ترسيده ولي مي‌بينيم که تجربياتي در درگيري‌هاي فيزيکي داشته. حتي اگر پيروزي‌اش را در هيچ دعوايي نبينيم (به جز بي‌هوا مشت زدن به کن در فصل اول) مطمئنا تجربه‌هايي از دعوا براي خودش دارد... اما مي‌دانيد، اين اصطلاح چي بود که مي‌گفت... "خشونت آخرين پناهگاه بي‌عرضه است"، با در نظر داشتن اين حرف، پيت هميشه فکر مي‌کند مي‌تواند با حرف زدن خودش را از اين مخمصه‌ها بيرون بياورد.
لحظه‌اي هست که يک‌دفعه فهميدم وينسنت (کارتايزر) بازيگر خيلي فيزيکي است. بايد بگم که همه بازيگرهامان هستند، ولي واقعا، در فصل اول جايي که پيت از دان اخاذي مي‌کند، کارگردان خيلي خوب اين اکشن را درآورده که دان بلند مي‌شود و به طرف ديگر ميز مي‌رود و مي‌گويد "تو بودي چي کار مي‌کردي؟" و پيت با بدنش عقب مي‌کشد. فکر نکنم از جان ترسيده بود و قرار هم نبود خشونتي خارج از متن نشان داده شود اما همان موقع فهميدم که پيت هم مثل اکثر ما فقط ادا است. حرف هاي گنده‌اي مي‌زند ولي حالا احتمال برخورد فيزيکي پيش مي‌آيد و...

4. خودکشي لين (قيمت و کميسيون – فصل 5 اپيزود 12)
خوشحالي و موفقيت و رشد، همه در بالارفتن از پله‌هاي کمپاني اصلا سرگرم کننده نيست. بعضي بيننده‌ها ممکنه چنين چيزي بخواهند اما در واقعيت اين خيلي خيلي خيلي خسته کننده است. هيچ کس همچين کاري نکرده. يک‌جورهايي واقعا به خودمان افتخار مي‌کردم که توانستيم در بخش اول فصل هفت يک قصه موفقيت از دان دريپر بسازيم. ما مردي را نشان داديم که توي شرکت خودش کار مي‌کرد و با اين وجود تنش زيادي را تحمل مي‌کرد و اين تنها دليلش زبان سريال بود. "صبر کن ببينم چه خبره؟ قراره چي بشه؟ چه اتفاق ناجوري قراره بيافته؟  نمي‌شه همه چي خوب برگزار بشه"
اما درمورد لين بايد اين را روشن کنم. اين اتفاق را ننوشتم فقط براي اين که مي‌خواستم يک‌نفر خودکشي کرده باشد. توي فصل اول اين قصه را شنيده بودم که کسي توي دفترش خودکشي مي‌کند و همکارهايش نمي‌توانند در را باز کنند چون جلوي در بوده. اين موقعيتي واقعي از زندگي و يک اتفاق جالب بود. اينطوري بود که شروع شد.
نمي‌خواستم اين ايده را زود خرج کنم. مي‌خواستم ازش سر فرصت استفاده کنم. لين در تبديل شدن به آدمي متفاوت دقيقا نقطه مقابل دان بود. نمي‌خواهم از انگليسي‌ها انتقاد کنم ولي تبديل شدن به يک‌نفر ديگر آن هم به شکلي که دان انجام داده بود براي يکي از اهالي آمريکا آسان‌تر است تا يک بريتانيايي. مي‌تواند به خاطر لهجه‌شان باشد يا به خاطر آن حس بيولوژيک استايلي‌اي که دارند و ما نداريم.
جامعه ما کاملا برمبناي پول است. و به نوعي خودکشي‌اش بازتاب شرف کهنه و نخ‌نماي لين است. اين فقط نمايش نا‌اميدي آدمي افسرده نبود، کاري بود که بايد مي‌کرد.
پس قرار دادن لين در چينين موقعيتي باعث مي‌شد تا ببينيد که دان تغيير کرده و لين نه. به خاطر کمرويي‌اش بود؟ شايد به خاطر لاس زدنش با زندگي جديد آن هم در نبود همسرش بود؟ شايد هم به خاطر عشقش به آمريکا و تمايلش براي وفق پيدا کردن؟ نمي‌توانست ديگر تحمل کند. خود جرد هريس يکي از ديالوگ‌هاي اينجا را اضافه کرد: " اين يکي خيلي به خصوص بريتانياييه". با اينطور شکست خوردن نمي‌توانست برگردد خانه. جرد يکي از اپيزودهاي بخش دوم فصل هفت را هم کارگرداني کرد که تصادفا اپيزود 11 هم بود.

5. تجربه LSD راجر (جاهاي دوردست – فصل 5 اپيزود 5)
LSD بايد بخشي از سريال مي‌بود. نمي‌توانستم وانمود کنم که نيست. اما از اول قرار بود راجر LSD مصرف کند. حس مي‌کردم و هنوز هم فکر مي‌کنم که برت کوپر احتمالا اولين کسي بود که دستش به LSD رسيده. تا 1965 هم توي ايالت متحده قانوني بود و آدم‌هايي مثل برت احتمالا توي اينجور مخدرات پيشرو بوده‌اند.
کمي از جذابيت انتخاب راجر براي اين بخش تصور رسيدنش به درکي ناگهاني از زندگي بود. و براي همچين مردي چه چيزي درک ناگهاني خواهد بود؟ اين ايده که يک‌دفعه مي‌فهميد ديگران هم فکر مي‌کنند. اين ايده يک‌دفعه به سرش افتاد چون هميشه در هاله‌اي از امکانات زندگي مي‌کرده. راجر به دوست داشتني‌ترين شکل ممکن هم خوش قلب است و هم خودخواه. فکر کردم لحظه بيرون آمدن راجر از درون خودش موقعيت مناسبي براي وارد کردن LSD به سريال است. مثل خيلي چيزهاي تاريخي ديگر کار سختي پيش رويمان داشتيم چون قبل از اين بارها نمونه‌هاي مشابهش ساخته شده بود و ما هم نه مي‌خواستيم شبيه بقيه باشيم و نه بيش از اندازه متفاوت. فقط مي‌خواستيم تا آنجا که مي‌شود واقعگرا باشد.
بارها اينطور صحنه توي فيلم‌ها ديده شده و هميشه پر از رنگ‌هاي جيغ و چيزهايي شبيه آن است. من البته تا به حال خودم استفاده نکرده‌ام اما تقريبا مطمئنم در واقعيت اينطور نيست. خوشبختانه خيلي از اطرافيانم استفاده کرده‌اند و من هم رابطه بيش از اندازه نزديکي با واقعيت دارم. براي همين از اين‌ها به نفع خودم استفاده کردم. پس حکم اين بود، شخصيت ما تحت تاثير مواد مخدر است ولي دوربينمان نه.
بعدا مي‌شنويد که شخصيت‌هاي ديگر مثل کينزي که عضو دسته مذهبي‌اي هم شده LSD استفاده کرده اما اگر بخواهيم به شکلي نمايش دهيم که انگار يکي از اطرافيانمان تجربه‌اش را داشته، مجبوريد که در قصه بگنجانيدش. و راجر هم به تغيير احتياج داشت و اين هم راه معرکه‌اي براي انجامش بود. نکته اين است که اکثر شخصيت‌هاي ما براي جزئي از دهه شصت بودن زيادي پير هستند. و اين بخشي از منطق سريال است، دهه شصت از ديد بزرگسال‌ها. و از بين بزرگسال‌هايمان فکر کنم دان مي‌توانست مصرف کند ولي انتخاب واقعي راجر بود. چون راجر يک ماجراجوي واقعي است. شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد و مي‌گويد "به جهنم، چرا که نه".

6. بتي شات گان (شليک کن – فصل 1 اپيزود 9)
وقتي داشتيم بتي شات گان را مي‌نوشتيم اصلا فکر نمي‌کرديم تا اين حد از سريال را اشغال کند. آن موقع فصل اول بود و من فقط مي‌دانستم که يک فصل قرار است ادامه بدهيم. براي من اين چيزي بود که رويش کار مي‌کرديم: قرار گرفتن بتي در آن موقعيت عالي. بخشيش سياسي بود و بخشي هم بر اساس شخصيتش، اما اين ايده سرگشتگي بين چيزهايي که گاه و بي‌گاه حس مي‌کند مسئله اصلي بود، بي‌مصرفيش به عنوان مادر، جاه طلبي‌هايش و تعريف شدنش – که بعضا شخصي هم بود – به عنوان يک شي زيبا. صحنه شات گان براي من حد اعلاي همه اين‌ها بود.
مي‌دانستيم از نقطه نظر ما اين لحظه بزرگي براي سريال‌مان است. ولي هيچ وقت فکر نمي‌کردم کس ديگري به جز ما هم اينطور ببيندش. حول و حوش دوران پخش اپيزود اول بود که کليپي مونتاژي از تکه‌هاي مختلف اپيزودهاي آتي سريال سرهم کردند تا بيننده جذب کنند و چند نما از اين صحنه را هم در آن گذاشتند. بعد از پخش کليپ بهشان گفتم که ديگر نمي‌توانند آن را نشان دهند. دوست نداشتم تا بيننده‌ها قبل از رسيدن به آن اپيزود آن صحنه را ببينند.
جادوي واقعي موجود در آن - که بر اساس اتفاق واقعي‌اي است که براي مادر دستيار نويسنده هاي‌مان افتاده بوده - جمع شدن بخش‌هاي زيادي از شخصيت بتي است؛ عصبيت و واکنش ناگهاني و بي‌مقدمه به موقعيتي بن‌بست‌گونه. مي‌خواهد از بچه‌هايش دفاع کند و از اينکه نمي‌تواند همه چيز را داشته باشد سرخورده شده است. جنوري جونز قبلا تيراندازي کرده بود چون اهل آن بخش‌هايي از کشور است که تيراندازي رايج است و خودش هم عاشقش بود. نوشته بوديم که سيگار روي لبش است اما اصلا فکر نمي‌کرديم تا اين حد کلينت ايستوودي از آب دربيايد.
کار صحنه موقع پيدا کردن موسيقي مناسب براي همراهي سخت‌تر هم شد. "My Special Angel" بابي هلم چيزي بود که سمتش رفتيم. خيلي هم شيرين است و احتمالا درباره دختر و پسري تين‌ايج.

7. آهنگ "Tomorrow never knows" بيتل‌ها (بانو لازاروس – فصل 5 اپيزود 8)
خيلي دوست دارم اين مسئله را روشن کنم که موقع گرفتن آهنگ "Tomorrow never knows" بيتل‌ها اصلا مسئله پول مطرح نبود. Apple records هيچ وقت نگفته بود که اگر قيمت درستي بدهيد آهنگ مال شماست. تا آن موقع من سه بار سعي کرده بودم حق آهنگي از بيتل‌ها را براي سريال بگيرم، چون نه تنها بيتل‌ها بخش خيلي مهمي از آن دوران بودند بلکه نبودن موسيقي‌شان همه چيز را دروغ جلوه مي‌داد. باعث ميشد همه سريال ساختگي به نظر بيايد مثل... خب مثل سريالي تلويزيوني. و اگرچه اين درسته که ما هم سريال تلويزيوني بوديم ولي در عين حال دوست داشتم همه چيز تا آنجايي که مي‌شود قابل درک باشد، تا نشان بدهيم فرهنگ آن دوران واقعا چطور بوده.
پس ما با "I wanna be your man" رولينگ استونز شروع کرديم - فکر کنم اين اولين آهنگي بود که سعي کردم حقوقش را بخرم - و براي اپيزود اول فصل چهار کنارش گذاشتيم. بعد سعي کرديم براي اپيزود دست‌ها و زانوها "Do you want to know a secret" را بگيريم که مجبور شديم از نسخه ايتالياييِ سانتو و جاني استفاده کنيم. و من مي‌دانستم که دان بايد "I want to hold your hand" را بخواند ولي فقط توانستيم کاري کنيم که ملوديش را سوت بزند و اين واقعا مثل گذاشتن آهنگي از بيتل‌ها نيست. يادم است دنبال آهنگي از پيتر و گوردون هم بودم که معلوم شد آن را هم پل مک کارتني نوشته بوده.
بعدها فهميدم که بعضي از وراث از سريال خوششان مي‌آيد. بعضي از بازيگرهامان اليويا هرسيون و چند نفر ديگر را ديده بودند و آن ها هم طرفدار سريال بودند. اما چيزي که بالاخره کار را تمام کرد رفتنم براي ديدن جف جونز، رييس Apple records در لندن بود. اين تنها دليل سفرم به لندن نبود اما به هر حال نشستيم به حرف زدن و مشکل را بررسي کرديم. فکر نمي‌کنم تا آن موقع سريال را ديده بود و واقعا هم مسئله پول مطرح نبود. بخش عالي قضيه اما انتخاب آهنگي از 1969 و دانستن اينکه "Tomorrow never knows"  است و در عين حال داشتن قصه‌اي براي گنجاندنش بود.
عاشق اين آهنگم چون درمورد ريسک کردن است و اين کاري بود که بيتل‌ها آن سال‌ها مي‌کردند؛ گيج کردن بعضي‌ها با دروني‌تر شدن و انجام دادن کاري که مي‌خواستند. و پخش آن ترک در دوران محبوبيت شديدشان و موقعي که آن همه کارهاي پيشرو در حال انجام بود... اين حرفي بود که مي‌خواستم از طريق دان بزنم. دان از وقتي فهميد که ديگر نمي‌خواهد همسرش کار کند فانتزي‌هاي رمانتيکش نسبت به او را از دست داد. آن صحنه درمورد پرت بودن و قديمي فکر کردن دان نبود، درباره نياز به گوش دادن آهنگي از بيتل‌ها بعد از کشيدن زجر زخمي نارسيستيک بود. درباره خلا تسليم شدن.

زرتشت کاشفيان
نظرات
سعيد جمعه 8 خرداد 1394 فوق العاده بود براي من و تمام کساني که در چند سال طرفدار سريال بودن و حالا که تمام شده دلشان براي دان دريپر تنگ خواهد شد
3 1
پاسخ

:) يكشنبه 29 آذر 1394 عالي بود
0 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز