20 فیلم برگزیده سال 2014 به انتخاب تحریریه 7فاز: دختر گمشده/ Gone Girl (دیوید فینچر)

پيچش ميانه داستان، سرگيجه را به خاطر مي‌آورد. اين كه مي‌فهميم همه چيز زير سر زن است. يادآور جايي در سرگيجه كه متوجه مي‌شديم جودي همان مادلن (كيم نواك) است و همه چيز نقشه بوده و اسكاتي (جيمز استيوارت) بازي خورده. همانطور كه نيك منفعل بازي مي‌خورد. ايمي بخش اول همان مادلن دوست داشتني/ قرباني است و ايمي بخش دوم جودي ويرانگر. دو تصوير از زن از دو فيلمساز كه واجد جديت و نظمي مردانه در شكل فيلمسازي خود هستند؛ هيچكاك و فينچر. ايمي گناهكار بخش دوم با آن كيسه پرپول و متل بين راه رواني و ماريون كرين (جنت لي) را به خاطر مي‌آورد. دقيقن هم مانند كرين (لي) فيلم رواني زماني كه فكر مي‌كند وقت رستگاري است بلا سرش مي‌آيد.

7فاز:
احسان ميرحسيني:
فينچر اين بار با استفاده از داستان گيليان فلين، بستر يک رابطه‌ي زناشويي را براي جهان‌بينيِ قيراندودش برمي‌گزيند. با استفاده از مهمترين عناصر فرهنگ عامه، از استفاده از ستاره‌هاي سريال‌هاي تلويزيوني گرفته تا فم‌فتالي که از کودکي الگوي يکي از عامه‌پسندترين کاميک‌ها بوده، موفق مي‌شود در قالب يک تريلرِ جذاب سرگرم‌کننده، به يکي از بدبينانه‌ترين نگاه‌ها نسبت به فرهنگ آمريکايي دست پيدا کند. داستان گيليان فلين اين مجال را به فينچر داد تا به عميق‌ترين شکل ممکن به مفهوم رابطه در جهان مدرن بپردازد و دستاوردش در اينباره، عاشقانه‌اي است وحشتناک و تراژيک يا به کلامي ديگر رابطه‌ي عاشقانه به مثابه رابطه‌اي سادومازوخيستي. نکته‌اي که گان‌گرل را به لحاظ برقراريِ نسبت بين عشق و سادومازوخيسم، در کنار ديگر شاهکار اين بيست سال اخير، آزمون بازيگريِ تاکشي ميکه قرار مي‌دهد. فينچر در داستان اغراق آميزش، فانتزي‌اي را به تصوير مي‌کشد که شايد همگي‌مان به نوعي در اعماق وجودمان با خود حمل مي‌کنيم.

احسان سالم: فينچر بعد از زودياک و شبکه‌ي اجتماعي، باز هم به سراغ رسانه رفته و بر خلاف آن دوتاي قبلي، نگاه تا حدي شوخ و کاريکاتوري‌اي به اين موضوع داشته. در عين حال قصه و اجرا آنقدر تيره و تار بوده که انتظار داشته باشيم پرداختش به رسانه هم در همان کلاس قرار بگيرد. نکته‌ي قابل ذکر ديگر اما ادامه‌ي همکاريِ خواستنيِ فينچر با ترنت رزنر و آتيکوس راس در موسيقي فيلم است که در کنار عناصر بصريِ حالا مي‌شود گفت تثبيت شده‌ي فينچر به يک پکيجِ ديداري شنيداري آشنا تبديل شده‌اند.

صوفيا نصرالهي: شخصي‌ترين فيلم سال 2014 براي نگارنده. بهترين فيلم سال گذشته نيست ولي قطعا يکي از مناقشه‌برانگيزترين و درگيرکننده‌ترين‌هاست. فينچر اين‌بار سراغ کتاب عامه‌پسندي رفته که مولفه‌هاي موردعلاقه کارگردان مثل هوش برتر سياه و قدرت رسانه در آن برجسته هستند اما به وضوح ضعف‌هايي در داستان‌پردازي دارد که فينچر آن نقاط ضعف را با کارگرداني، گروه بازيگران و تمرکز بيشتر روي کاراکترها جبران کرده است. مهم‌ترين و برجسته‌ترين نکته «دختر گمشده» کاراکتر ايمي اليوت دان است. ترسناک و در عين حال قابل تحسين. چطور مي‌شود هوش برتر را ستايش نکرد حتي اگر در مسير تباهي از آن استفاده شود؟!«دختر گمشده» انگار حلقه اتصال «زودياک» و «شبکه اجتماعي» است که اين‌بار با قهرمان زن روايت مي‌شود. دو سوم ابتدايي فيلم شوکه‌کننده از کار درآمده. ايرادگيران از جايي مي‌توانند کارشان را شروع کنند که پاي دسي و ماجراي او وسط کشيده مي‌شود. اينجاست که قدرت واقع‌گرايي فيلم نزول مي‌کند. قدرتي که تا اين لحظه باعث شده ديدن مسير شخصيت‌هاي اين فيلم تبديل به تجربه‌اي ترسناک شود. با اين حال مي‌شود اين لغزش را با توجه به تصميم آخر نيک توضيح داد. اگر ماجراي قتل دسي پيش نمي‌آمد تاثير تصميم نيک در پايان فيلم تا اين اندازه ويران‌کننده نبود. اين يکي از عميق‌ترين فيلم‌هاي سينما درباره رابطه زناشويي است. با سوالاتي که ذهن‌تان را به کار مي‌گيرد و درگيرتان مي‌کند که در يک رابطه مشترک تا کجا مي‌شود پيش رفت. چطور رابطه مثل يک جنين در حال رشد دائم تغيير مي‌کند و چطور بايد از آن حفاظت کرد و دست آخر فاصله بين عشق، نفرت و عادت چقدر است. همه اين‌ها فقط با يک سوال: تو سرت چي مي‌گذره؟

امين نور: معرکه. بي‌نقص. مولف در اينجا خيلي فراتر از دو  تريلر ديگر شاخص خود - هفت و زودياک - مي‌رود، ژانرها را ادغام مي‌کند، فيلم‌نامه را زير و رو مي‌کند و تا آنجا که مي‌تواند نفست را مي‌گيرد. فيلم مثال جمله مشهور بيلي‌ وايلدر است که مي‌گفت"فيلم موفق آن است که از همان لحظه نخست يقه‌ات را بچسبد و ولت نکند" فينچر اينجا سياه‌تر و گزنده‌تر از هر زماني‌است. او ازدواج به سبک امريکايي خودش را رو مي‌کند، انقدر عالي کنترل همه‌چيز را به دست گرفته که افلک برخلاف هميشه نه تنها قابل تحمل است بلکه تنها باهمان نگاه خيره و لش اول فيلم مي‌تواند نشان دهد که چقدر بازيگر خوبي مي‌تواند باشد. سکانس قتل، قدرت فينچر در کارگرداني را نشان مي‌دهد و سکانس بازگشت امي يعني کولاژي محشر از چند تم ملودرام-کمدي-تريلر. فيلمي که بايد بارها ديد.

ندا ميري: فينچر در مصاحبه‌اي اشاره کرده بود رزاموند پايک در فهم ايمي اليوت گيج مي‌زده، درنتيجه انتخاب ايده‌الي بوده است. در اجرا هم ثابت مي‌شود؛ يکي از بهترين نقش‌آفريني‌هاي سال. آن هم در يکي از رمزآلودترين‌ نقش‌هاي سال. فينچر به شکل ارادي روايت و شخصيت‌پردازي آخرين فيلمش را به نحوي چيده است که مخاظبش را با نقش اول مرد هم‌داستان کند. "در سر تو چه مي‌گذرد؟" سوالي که نيک از ايمي مي‌پرسد و ما از کارگردان/فيلم. خط روايي پرحرارت فينچر مملو است از دام‌هايي که به قصد گيرانداختن بيننده طراحي شده‌اند. تلفيق ژانري و تلو زدن فيلم ميان لحني جدي، تاريک و ترسناک و در سوي ديگر شوخ‌طبع و سرگرم‌کننده. در عين حال چرخش‌هاي مدامِ زن و مرد داستان در باريکه احساساتِ اکستريم از کرانه عشق به مرز نفرت. در اين خط روايي پرتنش، پرشور و داغ، اهميت انتخاب درست فينچر براي آفرينش زني در مقياس ايمي (که تقريبا هيچ نمونه‌ي متاخري ندارد) امري حياتي‌ست. زني که پيش از آنکه قرار باشد خودش مرکز توجه (تحسين/نفرت) قرار گيرد، سويه‌ي فعال يک رابطه‌ي عاشقانه مريض اما سطح بالاست. چيزي که نمايشش، نقطه هدفِ فينچر است. رزاموند پايک در اين مسئوليتِ جدي حيرت‌انگيز است. چه در هنگامِ قالب کردنِ زني آسيب‌ديده و شکننده به تماشاگر، چه در پرده‌برداري از سطحِ هوشش که از شدت کمال، خبيثانه جلوه مي‌کند و تردستي را به اوج مي‌برد , چه وقتي در نقش يک سوئيت‌هارت آمريکايي براي رسانه‌ها و مردم فرو مي‌رود و بازي را از همه مي‌برد. فاحشه به خانه‌اش برگشته است. در يک نماي باشکوه از زيبايي سپيدپوشِ و آغشته به خون (شمايلي از پاکي اعلا/چرکي اعلا) به بغلِ مردي که به خوبي مي‌داند منتظر اوست. چرا که اينجا تنها جايي‌ست که نيک مي‌تواند از خودش راضي باشد. ايمي او را وادار مي‌کند بازي کند، از بازي لذت ببرد و در دلِ بازي ارتقا بيابد.

وحيد جلالي: دختر گمشده در يک سطح فيلمي است درباره‌ي بحران زناشويي، رابطه و خانواده و همين‌طور رسانه و اخلاق و در سطحي ديگر يک تريلر جنايي مدرن با لحني هجوآميز نسبت به مفهوم عشق، ازدواج، کمدي رمانتيک‌ها، جريان اصلي هاليوود و صنعت سريال سازي آمريکا به عنوان پر مخاطب‌ترين رسانه‌ي روز. ناديده گرفتن هر کدام از اين سطوح به درک و دريافت ناقصي از جهان آخرين فيلم ديويد فينچر مي‌انجامد. فينچري که هنوز نگاه تيره و تارش به انسان به قوت آثار نخستينش حفظ شده. رزاموند پايک شگفتي تازه‌ي دنياي فينچر است. چه از جهت تمرکز نيروي شر در آثار او و چه از جهت بازي باظرافت و تحسين‌ برانگيز پايک.

زرتشت کاشفيان: فينچر در دختر گمشده مثل بهترين‌هايش با استفاده درست از بازيگرهايي چون رزاموند پايک با آن چهره سرد و باهوش و بن افلکي که موج انزجار به سمت خودش بر‌مي‌انگيزد و کارگرداني استادانه، بدون خودنمايي و در خدمت قصه، خانواده تيپيکال آمريکايي و رابطه‌اش با رسانه را بررسي کرده و زن را به نمادي از غريزه و هوش تبديل مي‌کند که براي داشتن همه چيز (و نه مثل بقيه راضي به کوچک ها)، با مرد و رسانه و جامعه شهري وارد بازي مي‌شود و بازي را مي‌برد. فينچر اينبار در تحليل سيستم جامعه آمريکايي يک قدم از بازي (که به نظر مشابهت‌هايي با دختر گمشده دارد) جلوتر مي‌رود و جامعه و رسانه را بازنده بازي زن اسرار آميزش مي‌گرداند، زني که انگار تنها براي فهميده شدن شورش کرده، چون خيلي ساده، کسي پيدا نمي‌شود که بفهمد او به چه فکر مي‌کند.

پويان عسگري: صرف‌نظر از حس و حال فيلم که يادآور هيچکاک و پيروان متاخري چون غريزه اصلي (پل ورهوفن) است، شباهت‌هاي بسياري در داستانگويي و حس متناقضي که شخصيت‌ها از خود به تماشاگر مي‌رسانند وجود دارد. پيچش ميانه داستان، سرگيجه را به خاطر مي‌آورد. اين که مي‌فهميم همه چيز زير سر زن است. يادآور جايي در سرگيجه که متوجه مي‌شديم جودي همان مادلن (کيم نواک) است و همه چيز نقشه بوده و اسکاتي (جيمز استيوارت) بازي خورده. همانطور که نيک منفعل بازي مي‌خورد. ايمي بخش اول همان مادلن دوست داشتني/ قرباني است و ايمي بخش دوم جودي ويرانگر. دو تصوير از زن از دو فيلمساز که واجد جديت و نظمي مردانه در شکل فيلمسازي خود هستند؛ هيچکاک و فينچر. ايمي گناهکار بخش دوم با آن کيسه پرپول و متل بين راه رواني و ماريون کرين (جنت لي) را به خاطر مي‌آورد. دقيقن هم مانند کرين (لي) فيلم رواني زماني که فکر مي‌کند وقت رستگاري است بلا سرش مي‌آيد. آنجا در يکي از حيرت انگيزترين پيچ‌هاي داستاني در تاريخ سينما کرين (لي) کشته مي‌شد و اينجا ايمي مجبور مي‌شود از نقشه ديگري استفاده کند. زوج نيک و ايمي که زن پيچيده‌تر است و ويژگي‌هاي عجيب غريب دارد و مرد مجبور است مراقب او باشد و با مخاطرات همراهي با چنين زني مواجه شود، تماشاگر هيچکاک بين را ياد مارني مي‌اندازد. ايمي فيلم فينچر شبيه به نسخه روزآمد شده تيپي هدرن مريض و رنجور فيلم هيچکاک است. موقعيت سوتفاهم برانگيز دان بابت کاري که مرتکب نشده در بخش اول فيلم يادآور هنري فوندا در مرد عوضي است و نيل پاتريک هريس و فرجامش هم که تبديل به بخشي از نقشه ايمي مي‌شود، کلود رينز بدنام را به خاطر مي‌آورد. به خصوص که وقتي ايمي بدحال و بيمار است پيش او مي‌رود و پاتريک هريس هم در جايي از فيلم به شراب‌هاي توي زيرزمين اشاره مي‌کند! و در نهايت حس ترسناکي که ايمي از نيک مي‌گيرد و ترسش از او يادآور سوظن و جون فونتين آن فيلم است.

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
سجاد پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 عجب فيلميه اين گان گرل...يادداشت نويسنده ها هم مثه هميشه عالي...
3 2
پاسخ

سايه پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 خون چکان و لب سوز ، براي انها که ميفهمند!
3 2
پاسخ

امير پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 1-فيلم به هيچ وجه نمي تونه درباره بحران ژناشويي و رابطه باشه چون چند زوج مي شناسين که شرايط همانند زوج فيلم داشته باشند؟
2-اگه قرار باشه فيلم درباره رسانه باشه که نگاه فيلم به مقوله رسانه بشدت سطحيه!
3-فيلم منطق روايي مضحکي داره که نياز به بازگويي نواقص و گاف هايي روايي فيلم نيست.
4-فيلم فضاسازي خوبي داره و بازي هاي قابل قبول و متاسفانه از نيمه دوم فيلم دستش براي تماشاگر رو مي شه که براي اين مُدل فيلم هاي مي تونه خيلي بد باشه!
5-بقول تامسون نگاه فينچر بيشتر انسان بيزاري هست تا نگاه تيره و موشکافانه!

6 6
پاسخ
سامان پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 همه نکتش اين است که اين يک فيلم هستش و نه اسيب شناسي رسانه ها و بحران به قول شما زناشويي.منطق روايي مضحک را هم بايد توضيح بدي تا بفهميم گيرت به چيست.دستش براي تماشاگر رو ميشه هم از اون حرفهاست.انسان بيزاري هم لزومن بار منفي نداره.شما فيلمهاي کلود شابرول رو ببيني چي ميگي؟!
امير پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 1-منظورم نقد ها و حتي نوشته هاي بالاست که اغلب فيلمُ درباره رسانه و بحران زناشويي مي ذونن و اگر از اين منظر به فيلم نگاه کني فيلم بشدت سطحيه،وگرنه هيچکسي نگفته که اين فيلم يا فيلماي ديگه بايد آسيب شناسي مقوله هاي مختلف جامعه شناسي و ...باشن! 2-صرف اينکه بگيم زن ديونه س نميشه کلي اکت غير منطقي از اون سربزنه بدون هيچ پيش زمينه خاصي که به هيچ وجه با منطق جور در نياد،چرا پليس ها زنُ به سادگي توي آخر فيلم آزاد مي کنن؟چرا اينقدر زن با اين سطح هوش و کمالات به اون شکل در فيلم سرشُ کلاه مي ذارن؟کلا زن چه مرگش بود؟چرخش ها و تغيير عقيده زن با منطق جور در ميومد؟آشنايي و به مشکل خوردن زن و شوهر بسيار سطحي و کليشه اي هست،پليس زن فيلمُ يه تيپه کليشه ايه،رابطه مخفيانه بن افلک و کنش بعدي اون دختر جوان با منطق جور درنمياد! 3-فيلم برعکس نيمه اولش که غافلگيرکننده س نيمه دوم هيچ غافلگيري خاص آنچناني نداريم و اين حرف از اون حرفا نيست رفيق! 4-انسان بيزاري به هيچ وجه بار مثبتي نداره!از شابرول هم دختران بد و بانوي بي وفا ديدم که در اون فيلما بدبيني شابرول ديدم ولي انان بيزاري خير!
سامان جمعه 1 خرداد 1394 مرسي از جوابت امير.خيلي از اين سئوالات منطقي که داري درباره شاهکارهاي تاريخ سينما هم صدق ميکنه مثل سرگيجه.اين فيلمها تلفيقي از واقعگرايي و فيکشن هستن.اگه فلان اگه بمدان..خب ان يک فيلم ديگه است و نه گان گرل.مهمترين غافلگيري نيمه دوم عوض شدن نقشه ايمي هستش.تغيير مسيرش و برگشتش به نزد شوهر.تا نزديکتر و ترسناکتر دمار از روزگارش دربياره.انسان بيزاري به هيج وجه بار مثبتي نداره هم از اون حرفهاست.کي گفته؟باور عمومي بشر.عرف زيست ادميزاد.هر چيزي را بايد در چهارچوب خودش سنجيد.مثلا فيلمهاي جان کارپنتر يا همين شابرول که صحبتش را کرديم.شما شاهکار استاد دختران بد را ديدي و بعد ميگي بدبيني؟خيلي بدبين هستي رفيق که اين حجم از انسان بيزاري را به بدبيني تقليل ميدهي

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط










































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز