کریستوفر نولان در گفتگوی طولانی با هالیوود ریپورتر از کارنامه فیلمسازیش می‌گوید - بخش دوم

خب، هيچ وقت از اي‌ميل استفاده نكردم چون ديدم به هيچ‌كدوم از كارهايي كه انجام مي‌دم كمكي نمي‌كنه. واقعن نمي‌تونستم بذارم اذيتم كنه. همين‌طور در مورد تلفن همراه؛ شنيديد كه مي‌گن "تو نيويورك‌سيتي هرجا كه باشيد تو شعاع نيم‌ متري شما يك موش پيدا مي‌شه"، تو شعاع نيم متري من هرگز يك تلفن همراه پيدا نمي‌شه. منظورم اينه كه خب من با ده نفر ديگه سر كاري هستم و همه‌شون تلفن همراه دارن، پس وقتي كسي كارم داره دسترسي بهم خيلي راحته. وقتي اين شغل رو شروع كردم، آدم‌هاي زيادي نبودن كه تلفن همراه داشتن، من هم نداشتم. تابحال نگران اين نبودم كه يكي از اونها بخرم و خوشبختانه پيوسته كار كردم پس هميشه يكي دور و برم بوده كه اگه كسي كارم داشت بزنه روي شونه‌م و گوشي رو بده دستم. واقعيتش اصلن مايل نيستم داشته باشمش چون [نبودش]‌ بهم فرصت مي‌ده تا فكر كنم، وقتي يك گوشي هوشمند داشته باشيد و ده دقيقه وقت گيرتون بياد زود مي‌ريد سر وقتش و بنا مي‌كنيد به نگاه كردن به اون.

هاليوود ريپورتر:
آيا يک فيلمِ بتمن، چيزي بود که مدت‌ها روياي ساختنش رو داشتي؟ و آيا چيز به خصوصي بود که دوست داشتي توش نشون بدي؟
آره. اون داستان يک‌جور جالبي سراغم اومد، مدير برنامه‌هام دن آلوني بهم زنگ زد و گفت "يه چيزي هست که بعيده جذبت کنه اما وارنرز يه جورايي داره براي کاري که مي‌خوان با بتمن بکنن دنبال آدم مي‌گرده." [بتمن] به آخرهاي عمرش رسيده بود و اون روزها کسي از اصطلاح reboot براش استفاده نمي‌کرد- هنوز اين اصطلاح باب نشده بود- پس مسئله واقعن اين بود که "مي‌خواهي باهاش چکار کني؟" منم گفتم "خب، راستش اين چيزيه که بهش علاقه دارم" چون يکي از فيلم‌هاي محشري که ازش تأثير گرفتم و تابحال ازش صحبت نکرديم سوپرمنِ ريچارد دانر بود که 1978 اکران شد و تأثير عظيمي روي من گذاشت. هنوز آنونس‌هاي فيلم رو يادمه، هنوز فيلم سوپرمن رو به خاطردارم، تمامش رو. برام خيلي روشنه که برداشت تيم برتون از بتمن در سال 1989 با تمام درخششي که داشت - و واقعن هم خيلي درخشان بود - و همه مي‌دونيم که فروش جهاني خيلي زيادي هم داشت اما يک ‌جور داستان ريشه‌اي بتمن نبود، از اون فيلم‌هاي حماسي با دنياي واقعي نبود، خيلي تيم برتوني بود، يک شاهکار خيلي شخصيِ گوتيک. اما يک خلاء جذاب تو فرهنگ عامه به وجود آورد، مي‌دوني... فيلم سوپرمن رو تو 1978 داشتيم اما هيچ وقت يک‌جور بتمن 1978 نداشتيم، بتمني که بره سراغ ريشه‌هاي داستان بتمن، که دنياش همين دنيايي باشه که توش زندگي مي‌کنيم اما اون شخصيت خارق‌العاده هم توش باشه، کاري که به خوبي تو فيلم سوپرمنِ ديک دانر انجام شده بود. پس اين شد که تونستم برم داخل استوديو و بگم "خب، اين کاريه که قراره باهاش بکنم." نمي‌دونم کي بود که اولين بار اصطلاح ري‌بوت رو سر زبون‌ها انداخت اما مي‌دونم بعد از "بتمن آغاز مي‌کند" بود. ما هيچ مرجع و نمونه‌ي قبلي براي از نو روايت کردن قصه‌ي يک محصول رسانه‌اي اينطوري نداشتيم. مسئله، بيشتر اين بود که "هيچ کس تابحال اين شکلي سراغ ساخت اين داستان اوليه نرفته و باهاش مثل يک فيلم اکشن و بلاک‌باستر معاصر برخورد نکرده."

بر مبناي واقع‌گرايي...
بر مبناي واقع‌گرايي - بر مبناي درجاتِ بالاي واقع‌گرايي، بر اساس حدي از واقع‌گرايي که اون زمان از فيلم‌هاي اکشن انتظار مي‌رفت، فيلم‌هاي اکشن جري بروکهايمر و سايرين که پس‌زمينه‌ي واقع‌گرايانه‌اي دارن، متوجهي؟ پس گفتيم "باشه، بريم سراغش." چيزي که تو سوپرمن عاشقشم جوريه که توش نيويورک همون حس نيويورک رو مي‌ده يا شايد به همون ميزان متروپليس حس نيويورک رو مي‌ده. متروپليس حس شهري رو داره که مي‌تونين بفهمينش - بعد يهو يه يارو پيدا مي‌شه که لاي خيابون‌ها پرواز مي‌کنه. گفتيم "فوق‌العاده‌ست، بيايد همين کار رو با بتمن بکنيم و بيايد با جمع کردن يک گروه بازيگري محشر شروعش کنيم." که همون کاريه که تو اون فيلم انجام دادن اما از اون موقع شبيهشو نديدم - اون‌ها همه، از مارلون براندو گرفته تا گلن فورد در نقش پدر سوپرمن رو آوردن، گروه بازيگراش حيرت‌انگيز بود. پس ما هم شروع کرديم به جمع کردن يک گروه بازيگري عالي حول کريستين [بيل] که براي نقش بتمن عالي به نظر مي‌رسيد و سر مايکل کين، گري اولدمن، مورگن فريمن و تام ويلکينسون هم بهش اضافه شدن. واقعن که باورنکردني بود.

اون موقع با خودت فکر مي‌کردي که "قرارداد چندتا فيلم رو همزمان امضا کردم" ؟
نه، هرگز. فقط براي ساختن يک فيلم قرارداد داشتم. فکر مي‌کنم وقتي براي اولين بار درباره‌ي پروژه با [نويسنده‌ي فيلمنامه] ديويد گوير صحبت کردم، گفتم "کاش کار موفقي بشه. ..." اون موقع همه بر حسب سه‌گانه فکر مي‌کردن که گمونم شايد ديگه اينطور نباشه چون فيلم سوم رو به دو بخش تقسيم مي‌کنن (مي‌خندد) اما اون موقع، عوامل ماتريکس داشتن دنباله‌هاشون رو مي‌ساختن، همه چيز حول سه‌گانه‌ها مي‌چرخيد. "سه‌گانه چيه؟" و دلمون نمي‌خواست اين سوال رو جواب بديم. پيش خودمون شروع کرديم به کنار هم گذاشتنِ يک ايده‌ي مبهم از اينکه فيلم دوم و سوم چي مي‌تونن باشن، و من في‌الفور ساکتشون کردم و گفتم "مي‌دونين چيه؟ بايد هرچي هست رو تو يک فيلم بگذارين و سعي کنين فيلم بزرگي بشه چون معلوم نيست باز هم اين شانس سراغتون بياد." و بعد، وقتي فيلم موفقي از آب دراومد، تونستيم در اين مورد فکر کنيم که "خب، تو دنباله چکار قراره بکنيم؟" مي‌تونستيم فيلم رو بهمون شيوه‌اي که عامه‌ي مردم فهم مي‌کردن کار کنيم يا برعکس تلاش کنيم، مي‌دوني... براي پنج شش سال يا هرچي برنامه بريزيم. از طرف استوديو بهمون زمان داده شد که ايده‌ها همينجوري بيان، پس شد سه سال بين اين فيلم و شواليه‌ي تاريکي و چهار سال بين شواليه‌ي تاريکي و شواليه‌ي تاريکي برمي‌خيزد، گرفتي؟

يک‌جورهايي جالبه که حتا تو اون فواصل نسبتن کوتاه بين فيلم‌هاي بتمن، پرستيژ و تلقين رو ساختي. اون پروژه‌ها هم از اونهايي بودن که مدت‌ها قصد ساختنشون رو داشتي؟
آره، اگه واقعن سعي کني که يک محصول تجاري رسانه‌اي (يک فرنچايز) رو بپروروني، چيزي که قبل‌تر يک باور عمومي بود - و فکر مي‌کنم الآن به خاطر فشاري که استوديوها دارن، کنار اومدن باهاشون يک مقدار سخت‌تر شده - اينه که شما نيازمند زمان هستيد و اين لزومن حتا به معناي کار کردنِ تمام‌وقت هم نيست و به معناي زمانيه که نيازه تا يک سري ايده بروز کنن، کنار هم قرار بگيرن، برن و کار ديگه‌اي انجام بدن، بازخورد داشته باشن و ببينيم که کدوماشون هستن که هنوز هم خوب جواب مي‌دن. به طور کنايه‌آميزي فکر مي‌کنم ساختن يک تريلوژيِ منسجم خيلي ارزشمند بود چون واقعن مي‌تونستي حسي از اين بگيري که هر فيلم براي مخاطب‌ها قرار بود چي بشه اون هم قبل از اينکه داستان رو جلو ببري.

چطور شد که درگير ميان‌ستاره‌اي شدي؟ و اميد‌واري از طريقش چي بگي؟
پروژه‌ي ميان‌ستاره‌اي در اصل توسط ليندا اوبست پرورونده شد. اون دوستي نزديکي با کيپ تورن - يک اخترفيزيکدان در کَل تِک - داره و روياشون اين بود که يک فيلم علمي-تخيلي با جنبه‌هاي عجيب و غريب بسازن که از علم دنياي واقعي نشات گرفته باشه. اول اونها فيلم رو تو پارامونت با استيون اسپيلبرگ پيش بردن و برادرمو استخدام کردن که بره سراغ داستان و فيلمنامه. من و اون درمورد همه چيز حرف مي‌زنيم، چه با هم روش کار بکنيم يا نه. طي چهار سالي که اون روش کار مي‌کرد من هم ازش درباره‌ي کار مي‌شنيدم و واقعن حس مي‌کردم موقعيت فوق‌العاده‌اي براي گفتن يک داستان نزديک و صميمي در مورد ارتباط انساني و روابط و روبرو کردنش با مقياس کيهاني رويدادهاي عالم‌گير فراهمه. پس وقتي اين شانس پيدا شد که درگير کار بشم، مي‌خواستم با سر بپرم توش چون حس مي‌کنم چنين فرصت‌هايي خيلي کم و به ندرت گير ميان، اون هم وقتي که واقعن مي‌بيني چيزي چي‌ مي‌تونسته باشه، يعني از لحاظ توازن بين ورِ احساساتي داستان و مقياس چيزها و وسعت حرفي که داستان مي‌خواد در بر بگيردش.

با وجود اينکه فيلم‌هاي تو هميشه چه از ديد مردم و چه از ديد منتقدين موفق بوده و تحويل گرفته شده، به نظر بعضي‌ها در حق احساسات و عواطف کم‌لطفي کردي و چندان بهشون اجازه‌ي ظهور ندادي. آيا اين رو نقد منصفانه‌اي مي‌دوني؟ و آيا ميان‌ستاره‌اي تلاشيه در رد اين نظر؟
نه، هرگز. سعي من اينه تو کاري که انجام مي‌دم واکنش‌گرا نباشم. متناسب نگه داشتنِ واکنش‌هاتون اونقدري هم که ممکنه فکر کنيد سخت نيست، و دليلش هم اينه که بله، يک يادداشت منفي يا يک نقد به خصوص عصبانيتون مي‌کنه و وقتي هم کسي مي‌گه فيلم رو دوست داشته خوشحال مي‌شين - اما هر دوي اين واکنش‌ها رو نسبت به هر فيلمي دريافت مي‌کنين، مهم نيست کي باشين، و در مورد اين فيلم هم داستان همينه (با خنده) پس اينها جنبه‌هاي خيلي نرمالي هستن که در مورد واکنش بقيه مطرح مي‌شن و خيلي خيلي هم بسته به سليقه و درک شخصي‌ان، همونطور که در مورد من و فيلم‌هاي زيادي که تماشا مي‌کنم هم صدق مي‌کنه، بنابراين دوست ندارين که در مقابلشون انفعالي برخورد کنين. واقعيتش چند سال پيش بود که چيزهايي خوندم در اين مورد که فيلم‌هام سرد شدن يا هرچي. مي‌تونم بهت بگم وقتي تلقين رو براي مردم نمايش داديم، مردم با چشم گريان از سالن بيرون اومدن؛ وقتي شواليه‌ي تاريکي برمي‌خيزد رو نشون داديم اشک مي‌ريختن و عوامل استوديو داشتن چشم‌هاشون رو پاک مي‌کردن. هميشه بازخوردهاي خيلي احساسي نسبت به فيلم‌ها گرفتيم، از آخريشون گرفته تا خود "يادآوري". فکر مي‌کنم بازي گاي پيرس تو اون فيلم به طرز فوق‌العاده‌اي تکون‌دهنده‌ست. کار من خيلي فني، خيلي دقيق و احتمالن سرده، اما اون، چنان هسته‌اي احساساتي به فيلم مي‌ده که آدم‌ها رو تحت تأثير مي‌گذاره و فيلم بدون اون نمي‌تونست موفق بشه. گمون مي‌کنم ميان‌ستاره‌اي خيلي به وضوح شخصي‌تر و درباره‌ي عاطفه و احساسه، خيلي بيشتر از بقيه‌ي فيلم‌هام. بنابراين آره، اينجا [عواطف و احساسات] در اولويت قرار گرفتن، اما به اين خاطر که اصل قصه در اين‌باره‌ست. يعني فيلم به معناي واقعي کلمه درباره‌ي ارتباط بين انسان‌ها و چيزيه که اگه از زاويه‌ي ديگه‌اي نگاهشون کنيم ممکنه باشن. پس جواب اينه که خير، تلاش نکردم تو انجامِ کارم واکنش‌گرا باشم.

تو که نمي‌توني همه رو راضي کني...
نه. مي‌دوني، به عنوان يک فيلمساز، مهم نيست چقدر همه چيزها مثبت به نظر برسن، نظرات منفي هميشه وجود دارن، هميشه متوجه اين مي‌شي که چيزهايي که بعضي‌ها عاشقشن، مورد نفرت بعضي‌هاي ديگه‌ست، پس نمي‌توني با اين مسئله واکنشي برخورد کني. به نظر من، اصل اينه که به چيزي که اعتقاد داري عمل کني.

تعدادي از فيلم‌هات - تلقين، سه‌گانه‌ي بتمن و مطمئنن ميان‌ستاره‌اي - شامل گروه بازيگران بزرگي هستن که با بعضي‌هاشون هم مکرر کار کردي. شيوه‌ي کار کردنت با بازيگرها چطوره؟
کار کردن با بازيگر‌ها رو دوست دارم و عاشق شکل دادن رابطه‌اي‌ با اونها هستم که بشه بعدش باهاشون بيشتر از يک بار کار کرد، همونطور که در مورد اشخاص مختلفي اينطور بوده - مايکل [کين] به خصوص، همينطور کريستين [بيل]. فکر مي‌کنم چيزي که ياد گرفتم، به خصوص سر "بي‌خوابي"‌با آل پاچينو، اين بود که تو کاري که بازيگرها مي‌کنن درجاتي از رمز و راز وجود داره. يک‌جور کيفيت مرموز تو لحظاتي که اونها فن بازيگري رو به چيزي وراي اون ارتقا مي‌دن پيداست. چيزي که متوجه مي‌شم اينه که خيلي ممنونشم، پس گرچه نمي‌فهممش، خودم نمي‌تونم انجامش بدم، بازيگر نيستم و چيز زيادي از بازيگري نمي‌دونم، خوب بلدم ازش استفاده کنم، مشاهده کنم و - فکر مي‌کنم - بدونم چطور شرايطي رو فراهم کنم که بهش اجازه‌ي ظهور بده. مي‌فهمم که بازيگرها براي اينکه مرموز و در نتيجه قانع‌کننده باشن چه کارهايي انجام مي‌دن. گمونم اين توانايي - در واقع تا اندازه‌اي - جذاب‌ترين بخش کار من باشه.

به نظر مي‌رسه فارغ از فيلم‌هاي کريستوفر نولان، هر چيزي که از استوديوهاي بزرگ بيرون مياد دنباله، بازسازي، اقتباس يا امثالهم باشه. فيلم‌هاي اريجينال چي دارن که ساختنشون اينقدر سخته؟
چون [سينما] يک‌جور کسب و کاره و اين فيلم‌ها هم هزينه دارن. فيلم‌ها کارهاي دسته‌جمعي پرهزينه‌اي هستن. پس به ناچار، صنعت وارد چرخه‌ي اتکا به انواع خاصي از سرگرمي مي‌شه، هر از چندگاهي حول ايده‌هاي اريجينال مي‌چرخه و باقي اوقات مشغول محصولات داراي نام تجاري معروف يا همون فرنچايزها مي‌شه. من رو هر دو مورد کار کردم و سر هر دو هم دوران خوبي رو گذروندم، پس هيچ‌کدوم رو نقد نمي‌کنم. فکر مي‌کنم ساختن فيلم‌هاي اريجينال هميشه به صورت يک چالش مطرحه. مطمئنن الآن تو دوره‌اي هستيم که تو اين کسب و کار - نمي‌خوام با گفتن استوديوها قضيه رو شخصي کنم چون اين واقعن تقصير يک شخص نيست - اينکه که يک فيلم بزرگ - مثلن يک بلاک‌باستر - درباره‌ي چي باشه، بستگي به مالکيت ايده‌ها و افکار داره، مي‌دوني... مي‌خواد کتاب باشه يا يک شخصيت کاميک‌بوکي يا هرچي، چيزي که مردم يک‌جورهايي مي‌شناسنش، و اين در طول زمان تغيير مي‌کنه و دوره‌ش تموم مي‌شه، اما در حال حاضر مقصد سرازير شدن پول‌هاي هنگفته. اين رو متوجه شدم که استوديوها هميشه پذيراي نوآوري هستن. اونها وظيفه‌اي دارن و اون اينه که به مخاطب گستره‌تري دست پيدا کنن و مخارج فيلم رو پرداخت کنن، اما هيچ‌کس بهتر از افرادي که استوديوها رو اداره مي‌کنن اينو نمي‌دونه که مخاطب‌ها تا چه اندازه نيازمند سرگرمي‌هاي تازه و اريجينال تو فيلم‌ها هستند - اونها کاملن اين مطلب رو مي‌گيرن - پس مسئله پيدا کردن چيز درست در زمان درستيه که بتوني کنار هم قرارشون بدي. در مورد ساختن تلقين خيلي خوش‌شانس بوديم که تونستيم درست بعد از موفقيت عظيم شواليه‌ي تاريکي بسازيمش. اون موقع اعتماد خيلي زيادي جلب من شده بود، تونسته بودم لئو [دي‌کاپريو] رو براي بازي تو فيلم راضي کنم و مي‌دوني، اون هم خودش وزنه‌ايه. بنابراين مسئله اينه که تو زمان مناسب تو جاي مناسب باشي اون هم با يک ايده‌ي اريجينال مناسب، چون صرف اصالت داشتن يک ايده هرگز کسي رو راضي نمي‌کنه.

چند سوال که احتمالن با يک يا دو جمله مي‌توني جوابشون رو بدي: براي شروع، درسته که تو آدرس اي‌ميل يا تلفن همراه نداري؟
درسته.

چطور ممکنه؟ کسي که چنين کارهاي شگفت‌انگيز تکنولوژيکي مي‌سازه، ابتدايي‌ترين چيزها رو نداره...
خب، هيچ وقت از اي‌ميل استفاده نکردم چون ديدم به هيچ‌کدوم از کارهايي که انجام مي‌دم کمکي نمي‌کنه. واقعن نمي‌تونستم بذارم اذيتم کنه. همين‌طور در مورد تلفن همراه؛ شنيديد که مي‌گن "تو نيويورک‌سيتي هرجا که باشيد تو شعاع نيم‌ متري شما يک موش پيدا مي‌شه"، تو شعاع نيم متري من هرگز يک تلفن همراه پيدا نمي‌شه. منظورم اينه که خب من با ده نفر ديگه سر کاري هستم و همه‌شون تلفن همراه دارن، پس وقتي کسي کارم داره دسترسي بهم خيلي راحته. وقتي اين شغل رو شروع کردم، آدم‌هاي زيادي نبودن که تلفن همراه داشتن، من هم نداشتم. تابحال نگران اين نبودم که يکي از اونها بخرم و خوشبختانه پيوسته کار کردم پس هميشه يکي دور و برم بوده که اگه کسي کارم داشت بزنه روي شونه‌م و گوشي رو بده دستم. واقعيتش اصلن مايل نيستم داشته باشمش چون [نبودش]‌ بهم فرصت مي‌ده تا فکر کنم، وقتي يک گوشي هوشمند داشته باشيد و ده دقيقه وقت گيرتون بياد زود مي‌ريد سر وقتش و بنا مي‌کنيد به نگاه کردن به اون.

بخش مورد علاقه‌ت تو فيلمسازي چيه؟ پيش‌توليد، توليد، پس از توليد يا يک چيز ديگه؟
واقعن تمام کار و تنوعش رو دوست دارم. فکر مي‌کنم اگه مجبور به انتخاب باشم مي‌گم صدا‌گذاري، گمونم جذاب‌ترين قسمت باشه.

واکنش‌ت به بعضي انتقادها در مورد صداي ميان‌ستاره‌اي چيه؟
مي‌دوني، صداگذاري فيلم به زيبايي انجام شده و بچه‌ها کار فوق‌العاده‌اي انجام دادن. وقتي بحث بلاک‌باسترها پيش مياد، آدم‌ها درباره‌ي انتظارشون از اينکه صداها چطور بايد بالانس بشن، يک مقدار محافظه‌کاري مي‌کنن و من خوش‌شانس بودم که آزاد بودم تا اونطور که جور درمياد انجامش بدم و واقعن آزمايشش کنم و اون محدوديت‌ها رو جابجا کنم. کار جالبيه.

بزرگترين تصور غلطي که آدم‌هايي که نمي‌شناسنت ازت دارن چيه؟
راستش من... نمي‌دونم. راستش هيچ نظري ندارم. نمي‌دونم مردم چه فکري درباره‌م مي‌کنن (با خنده)

حتا از مقالات يا اين‌جور چيزها، حس نمي‌کني يک‌جورهايي بد فهميده شدي؟
راستش نه چندان. يعني من هميشه - خب، فکر مي‌کنم اين سوال رو قبل‌تر جواب دادم: مردم مي‌گن من فيلم‌هاي سرد مي‌سازم. گمون مي‌کنم شايد مردم از سليقه‌اي بودن اين اظهار نظر آگاه نيستن، چيزي که معمولن در مورد شيوه‌اي که آدم‌ها عمومن فيلم‌ها رو مي‌بينن صحت داره. اما وقتي فيلمي رو نشون کسي مي‌ديد که تعداد قابل توجهي از آدم‌ها رو به گريه ميندازه و بقيه مي‌گن فيلم سرديه دلتون مي‌خواد بگيد "خب، واضحه اين چيزيه که به خودتون مربوطه." مسئله واقعن من نيستم، بلکه فيلم‌ها هستن. در مورد خودم، نمي‌تونم چيزي بهت بگم.

حالا برعکس، چه چيزهايي هست که دوست داشتي آدم‌هايي که نمي‌شناسنت درباره‌ت مي‌دونستن؟ چيزي هست که بخواي مردم درباره‌ت بدونن؟
نه، نمي‌خوام مردم هيچ‌چيزي درباره‌م بدونن. يعني، اهل لوس‌بازي نيستم. هرچي بيشتر در مورد شخصي که فيلم مي‌سازه بدوني، کمتر حواست رو فقط مصروف فيلم‌ها مي‌کني - اين حس منه - بخاطر همينه که اين‌جور کارها [مصاحبه‌ها] هميشه يک‌جور حس... (با خنده)‌ يعني خب... شما مجبوريد مقدار معيني فعاليت‌هاي تبليغاتي براي فيلم انجام بديد، مجبوريد خودتون رو در معرض قرار بديد، اما راستش رو بخواهيد اصلن مايل نيستم وقتي مردم دارن فيلم‌هام رو تماشا مي‌کنن من تو ذهنشون بيام.

براي بيش از يک دهه، تو فقط فيلم‌هاي پرهزينه‌ اون هم با استوديوهاي بزرگ کار کردي. ممکنه باز هم يک فيلم بدون جلوه‌هاي ويژه مبتني بر اجرا و نمايشِ مستقل با بودجه‌ي 9 ميليون دلار مثل يادآوري بسازي؟
آره، قطعن. از نظر من، همه چيز به داستان بستگي داره، متوجهي؟ در مورد اون قسمت "بدون جلوه‌هاي ويژه" که گفتي هم بگم که ما تو ميان‌ستاره‌اي فقط 600 مورد جلوه‌ي ويژه استفاده کرديم و احتمالن اين عدد از نصف فيلم‌هاي [جشنواره‌ي] ساندنس کمتر باشه (با خنده) و در مورد "مبتني بر اجرا و نمايش" که گفتي، گمون نمي‌کنم مي‌شد فيلمي ساخت که بيشتر از ميان‌ستاره‌اي مبتني بر اجرا باشه، چون اجرا و بازيگري همه‌ي ماجراست. پس براي من، مسئله اندازه‌ي چيزيه براي گفتن داستان‌تون بهش نياز داريد. من مطمئنن دنباله‌روي اندازه و مقياس داستان نيستم، اما اينکه چطور منو درگير مي‌کنه برام مهمه، حالا مي‌خواد کوچيک باشه يا بزرگ.

چرا اين مهمه که يک فيلم روي نگاتيو نشون داده بشه يا به صورت ديجيتال؟
چرا مهمه؟ خب، اگه اولويت فيلمساز، ديده شدنِ فيلمش روي نگاتيو باشه اون وقت مهمه. اهميت بسيار زيادي هم داره. هيچ شخص ديگه‌اي نيست که به فيلمساز بگه ديجيتالي نمايشش بدن يا روي نگاتيو؛ و اين يک اصل اساسي و يک‌جور تصميم سرنوشت‌سازه. اگه فيلمساز بگه مهمه، مهمه.

براي تو چرا مهمه؟
چرا برام مهمه؟ چون وقتي خوب نشون داده بشه کيفيت رنگ و وضوح تصويرش به طور قابل ملاحظه‌اي بهتره. فکر مي‌کنم تو ذهن مردم مي‌مونه، وقتي به پخش فيلمي فکر کنن و پخشش بد بوده، اين اصلن چيز خوبي نيست؛ اين يک واقعيته. اما بالاترين کيفيت پخش فيلم، منظورم براي چشم‌هاي منه - و حتا از لحاظ فني - فراتر از اوني مي‌ره که پخش ديجيتال مي‌تونه ارائه‌ش بده. فکر مي‌کنم تا جايي که به استاندارد و همگون کردن صنعت سينما مربوطه، واضحه که فناوري ديجيتال يک ابزار اجرايي قدرتمند براي اين کار و براي نگه داشتنِ درجه‌ي ثابتي از کيفيته. اما هيچ دليلي براي نياز به همگون‌سازي (ديجيتالي کردن) نمي‌بينم. يعني خب آره، ارزون‌تر هست اما صنعت موسيقي دست به همگون‌سازي نمي‌زنه. هيچ صنعت ديگه‌اي اين کار رو نمي‌کنه. نمايش‌هاي برادوي دست به همگون‌سازي نمي‌زنن؛ اون صحنه‌اي رو که مي‌خواي مي‌سازي و سالن رو همون‌جوري که نياز داري دستکاري مي‌کني. ما سر نمايش اين فيلم [ميان‌ستاره‌اي] موفقيت بزرگي با سالن‌هايي که مي‌رفتيم سراغشون داشتيم و به معناي واقعي کلمه يک پروژکتور تو اون کابين مي‌گذاشتيم و مي‌گفتيم‌ "خب، در مورد نمايش اين فيلم، اين‌جوري انجامش مي‌ديم." مي‌دوني، فرقي نداره يک 70 ميلي‌متري تو سالن چيني‌ها باشه يا يک 70 ميلي‌متري تو سينه‌راما دُم يا هرجاي ديگه - اون پرده‌ها برامون عالي جواب دادن. مردم به اين قضيه مثل يک‌جور طرز فکر از مد افتاده نگاه مي‌کنن اما اين‌طور نيست. مسئله راجع به انجام دادن نمايشي براي حضار در محله، جايي که مي‌تونيم يک کار ويژه، يک کار خارق‌العاده انجام بديم. بله، براي انجام اين کار پول لازمه، اما اگه بتوني انجامش بدي، چرا که نه؟ اگه بتونه پول خودش رو دربياره، چه اشکالي داره؟

مي‌دونم گفتي خيلي دوست نداري درباره‌ي خودت صحبت کني اما ازت مي‌خوام تو يک چيز نه چندان فاش کننده سهيم‌مون کني. اوقاتي که درگير ساخت فيلمي نيستي، براي تفريح و سرگرمي چکار مي‌کني؟
راستش دوست دارم وقتمو با بچه‌هام بگذرونم. تمامش همينه.

تو از اونها نيستي که اهل گلف، شنا يا اين‌جور چيزها هستن؟
نمي‌خوام تو اين مورد وارد جزئيات بشم.

باشه، باشه...
اهل گلف يا شنا نيستم.

دوست داري آثارت شبيه کارنامه‌ي کاري کدوم فيلمساز باشن؟
خب، کلي کارگردان بزرگ هست. يعني، دوست دارم مثل خيلي از کارگردان‌هاي بزرگ - مثلن جان هيوستون - تا اواخر عمرم کار کنم. فکر مي‌کنم استنلي کوبريک توانايي شگفت‌انگيزي داشت که تو دل سيستم استوديويي تا هر وقت که دلش مي‌خواست فيلم‌هاي خيلي شخصي بسازه، چيزي که فکر مي‌کنم آرزوي بيشتر فيلمسازها باشه. فکر مي‌کنم اگه به کاري که استيون اسپيلبرگ قادر به انجامش بوده - و وجود خودش رو در اولويت مطلق چيزي که فيلم‌هاش بودن قرار مي‌ده - نگاهي بندازيم، مي‌خوام بگم چقدر عاليه که بتوني اين رويه رو ادامه بدي؟ يا کلينت ايستوود، منظورم اينه خيلي فيلمسازها هستن که امروزه همون‌قدر براي مردم جذابيت دارن که زمان ساخت اولين فيلم موفقشون داشتن. مي‌خوام بگم شايد همه‌ش اشتياق نهايي خودتون باشه: تلاشتون رو براي انجام کار بزرگ ادامه بدين.

جدا از ميان‌ستاره‌اي، فيلم محبوبت در سال 2014 چيه؟
(با خنده) خب، نمي‌دونم بايد جواب اين سوال رو بدم يا نه چون همه‌ي فيلم‌ها رو نديدم. وقتي سر کاري هستم نمي‌تونم واقعن فيلم‌ها رو ببينم. تازه کارم تموم شده، پس هنوز خودمو نرسوندم. جوابم پسربچگي (Boyhood) خواهد بود، فيلم [ريچارد] لينکليتر فوق‌العاده‌ست، يعني جاي هيچ بحثي نيست.

در آخر، خيلي سال بعد، وقتي مردم به اين دوره نگاه مي‌کنن، دوست داري وقتي درباره‌ي فيلم‌هاي کريستوفر نولان صحبت مي‌کنن چي بگن؟
(چند ثانيه مکث مي‌کند تا فکر کند) دوست دارم بگن اون فيلم‌ها هميشه جاه‌طلبانه بودن، مي‌دوني... هميشه سعي مي‌کردن تا کاري رو با نيت صادقانه انجام بدن و جاه‌طلبانه باشن. فکر مي‌کنم اين تمام چيزيه که مي‌شه آرزوش کرد. فارغ از اينکه خوب باشن يا نه، مسلمن اميدوارم مردم خوششون بياد (با خنده) - اما يک‌جورهايي گفتنش واقعن غيرممکنه.

احسان سالم
نظرات
نولانيسم شنبه 2 خرداد 1394 پاينده باشي استاد
3 1
پاسخ

reza شنبه 16 خرداد 1394 يه چيزي که من نميفهمم اينه که چرا اصرار دارين نام فيلما رو فارسي کنين خوب بنويسين inception يا هر اسم ديگه اي. به نظرم خيلي بي معنيه که از اسامي اصلي انگليسي استفاده نشه !!
3 0
پاسخ

رضا جمعه 13 شهريور 1394 ممنون بابت اين مصاحبه لذت‌بخش و جذاب
2 0
پاسخ

مهران يكشنبه 28 شهريور 1395 آقا واقعا دمتون گرم. چه مصاحبه شيرين و جذاب و جالبي بود. خيلي نکات توش وجود داشت. اونجاش هم که گفت ايميل و موبايل نداره خيلي خيلي برام جالب بود. مخصوصا با دليلي که براي نداشتنشون اورد!
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز