کریستوفر نولان در گفتگوی طولانی با هالیوود ریپورتر از کارنامه فیلمسازیش می‌گوید - بخش اول

در اون نقطه وقتي كه داشتي براي اولين بار علاقه و اشتياق بقيه رو برمي‌انگيختي، تصورت از موفقيت در آينده چي بود؟ بزرگترين هدف و رويات درباره‌ي اتفاقات پيشِ روت چي بود؟
به ياد آوردنش سخته. فكر مي‌كنم احتمالن پس ذهنم هميشه اين حس بود كه مي‌خواستم چيزهايي به بزرگي فيلم‌هايي كه تو كودكيم ديده بودم بسازم، اما اين قطعن يه جور هدف آگاهانه نبود. وقتي با تور جشنواره‌اي همراه فيلم "تعقيب" سفر مي‌كردم، خيلي اوقات مردم به فيلمم به عنوان "يك فيلم كارت ويزيتي (معرف)" اشاره مي‌كردن و اين برام خيلي نااميدكننده بود. اون زمان نظرم اين بود كه "اگه مي‌خواهيد يك كارت ويزيت بسازيد بريد سراغ شركت Kinkos و سه سال از زندگيتون رو صرف ساخت يك فيلم نكنيد."  از نظر من كاري كه سر اون فيلم انجام شده بود "فيلمسازي" بود و هم اون زمان و هم در حال حاضر برام به اندازه‌ي هر كاري كه امروز انجام مي‌دم معتبر بوده و هست و سعي مي‌كنم و جوون‌ها رو تشويق مي‌كنم كه براي تجربياتي كه در كوچكترين اشلِ توليدي هم كسب مي‌كنن ارزش قائل بشن چون فيلمسازي همينه. اگه مي‌خواهيد فيلمساز بشين، يك فيلم بسازين و ازش لذت ببرين و به اين فكر نكنين كه بعدش و بعدترش چي مي‌شه.

هاليوود ريپورتر: کريستوفر نولان سازنده‌ي تعدادي از موفق‌ترين فيلم‌هاي قرن بيست و يکم چه در ميان منتقدان و چه در گيشه بوده‌است: يادآوري، بي‌خوابي، بتمن آغاز مي‌‌کند، پرستيژ، شواليه‌ي تاريکي، تلقين، شواليه‌ي تاريکي برمي‌خيزد و  در سال 2014 درام علمي تخيلي، بين سياره‌اي، چند بعدي و حماسيِ ميان‌ستاره‌اي که آن را به همراه برادرش جاناتان نولان به رشته‌ي تحرير درآورده و درکنار تهيه‌کننده‌ي قديمي‌ و همسرش اما تامس کارگرداني کرده.
ساختِ اين فيلم پرسروصدا 165 ميليون دلار خرج برداشت و بيش از 650 ميليون دلار هم در سطح دنيا فروش داشته و اين فيلم را تبديل به تنها عنوان در بين ده فيلم پرفروش 2014 مي‌کند که نه بازسازي و نه دنباله يا اقتباس، بلکه يک فيلم کاملن اريجينال بوده، چيزي که رفته رفته بدل به موردي نادر در بين محصولات استوديوهاي بزرگ مي‌شود. در حالي که بعضي‌ها درباره‌ي عناصر داستان و صداي اين فيلم بحث‌هايي دارند، خيلي‌ها - شامل تعدادي بيشتر از حد معمول فيلم‌سازان برجسته‌ي هم دوره‌ي نولان - اين انگيزه و مهارت نادر را که باعث ساخت چنين فيلمي شده ستوده‌اند.
فيلمساز 44 ساله‌ي متولد لندن که نامزدي بهترين فيلمنامه‌ي اريجينال را به خاطر يادآوري (به همراه برادرش) و تلقين را در کارنامه دارد اما با کمال تعجب تابحال هيچ وقت نامزد اسکار بهترين کارگرداني نشده - اخيرن در مصاحبه‌اي در دفترش در هاليوود - پر از پوسترها و يادگاري‌هايي از فيلم‌هاي خودش - به پرسش‌هاي هاليوود ريپورتر پاسخ داد. او در اين گفتگو درباره‌ي الهاماتش، نظراتش درباره‌ي کار با بازيگران، برداشتش از نقد‌هايي که فيلم‌هاي او را "سرد" مي‌خوانند، هدفش در ميان‌ستاره‌اي و اميدهايش براي آينده و خيلي چيزهاي ديگر صحبت مي‌کند.

وقتي بچه بودي به تماشاي فيلم‌ها مي‌رفتي؟ و اگه مي‌رفتي فيلم‌ها يا فيلمسازهايي بودن که به طور ويژه شيفته‌شون باشي؟
وقتي بچه بودم خيلي به تماشاي فيلم‌ها مي‌رفتم. مثلن اولين فيلم از سريِ جنگ‌ ستارگان به کارگرداني جرج لوکاس، که وقتي سال 1977 بيرون اومد، من 7 ساله بودم. تأثير بزرگي روي من گذاشت، از لحاظ جهان‌بيني‌ش و اين ايده که مي‌تونستي تجربه‌ي يکسره متفاوتي براي مخاطب‌ها بسازي، به معناي واقعي مي‌تونستي هر دنيايي رو بسازي، بيشتر از يک دنيا، يک کهکشان کاملن متفاوت. فيلم [استنلي] کوبريک يعني 2001 هم وقتي بيرون اومد که من 7 ساله بودم و تونستم رو پرده‌ ببينمش و مي‌تونم بگم تجربه‌ي واقعن مهيجي بود. به ياد ندارم که اصلن برام مهم بوده باشه که فيلم درباره‌ي چي يا اينکه سخت فهم و گيج‌کننده بوده (مي‌خندد) فقط حال غريزيِ ديدنِ سفينه‌ها رو به ياد ميارم، ديدنِ دنياهاي ديگه و تجربه‌ي انتقال به ابعاد ديگه. برام تجربه‌ي خيلي عظيمي بود.

اولين بار کي بود که تلاش براي فيلم ساختن سراغت اومد؟ و اولين بار کي بود که متوجه شدي چيزيه که مي‌خواي به طور بلند مدت انجامش بدي؟
خب، مي‌شه گفت همون وقت‌ها بود. همون موقع شروع کرده بودم به ور رفتن با دوربين سوپر8 پدرم و باهاش فيلم‌هاي جنگي کوچيک و از اين چيزها مي‌ساختم. اون وقت، بعد از جنگ‌ ستارگان، فيلم‌هام همه تبديل شدن به فيلم‌هاي فضايي. فکر مي‌کنم حدود 12 يا 13 ساله بودم که داشتم متوجه اين ايده مي‌شدم که کارگرداني يک‌ جور نيروي کنترل کننده‌ست، يا نزديک‌ترين مقايسه با کاري که با دوربين سوپر 8 خودم مي‌کردم، مي‌دوني، فقط ثبت تصاوير و قرار دادنشون کنار هم. يادم مياد که خيلي مرعوب فيلم بليد رانرِ رايدلي اسکات شده بودم با درنظر گرفتنِ اين حقيقت که فيلم بيگانه‌ي اسکات رو هم دوست داشتم - دو فيلم کاملن متفاوت، بازيگرهاي متفاوت، داستان‌هاي متفاوت، اما يک ذهن واحد پشت هر دو فيلم حضور داشت. و اين چيزي بود که روش تمرکز کردم، اين ايده‌ي وجود کارگردان و اينکه چطور کارگردان مي‌تونست اثر کنترلي روي وجه خلاقانه‌ي فيلم داشته باشه که تعريف‌ناپذير اما مهمه و چيزيه که احساسش مي‌کنيد. بعد هم وارد نوشتن شدم چون هيچ کس حاضر نيست متني رو به شمايي که تازه کارتون رو شروع کرديد بده تا کارگرداني‌ش کنيد، اين شد که شروع کردم به نوشتن، فقط براي خودم، فقط براي اينکه قادر باشم چيزي رو کارگرداني کنم و کم کم به اين قسمتش هم علاقمند شدم.

واکنش پدر و مادرت به اين خبر که پسرشون قراره فيلمساز بشه چي بود؟ خيلي از فيلمسازهاي جوان به خاطرش عزا مي‌گيرن چون اين مسئله براشون يک‌جور قضيه‌ي بعيد بنظر مياد.
نه، پدر و مادر من حامي بودن. پدرم تو کار تبليغات بود - شغلش مدير نوآوري بود - و مادرم معلم انگليسي بود. فکر مي‌کنم اونها از اينکه به ساختن چيز خلاقانه‌اي علاقمند شده بودم خوشحال بودن و دوربينشون رو بهم قرض دادن - که خب، مي‌دوني؟ آخرش شکوندمش (مي‌خندد). بسته بودمش به کف يک اتومبيل که افتاد و شکست و پدرم خيلي بابتش خوشحال نشد! وقتي فکر مي‌کنم چقدر جوون بودم، خوبيِ اونها رو مي‌رسونه که دوربين گرون سوپر 8 خودشون رو بهم قرض دادن! خيلي خيلي مشوق بودن و يک سال کريسمس براي من يک دستگاه تدوين فيلم خريدن، يک اديتولاي ساده، بهش مي‌گفتن دستگاه تدوين حلقه به حلقه، و اينطور شد که تونستم فيلم‌ها رو کنار هم قرار بدم. نه، ديگه بيشتر از اين نمي‌شد حامي باشن.

کي رفتي به دانشگاه؟‌ آيا رشته‌ت هم به فيلمسازي مرتبط بود يا فقط به صورت تفريح ادامه‌ش دادي؟
نه، تو دانشگاه انگليسي خوندم - ادبيات انگليسي - در دانشگاه يو سي ال [يونيورسيتي کالج لندن] در لندن، اما اونجا يه انجمن فيلم بود و همسرم - تهيه‌کننده‌م - و من درگير انجمن فيلم دانشگاه شديم و دو سال اداره‌ش کرديم. جو خيلي مفرحي داشت چون تجهيزات 16 ميلي‌متري داشتن. اونها تجهيزات ويدئويي هم داشتن - که براي يک‌جور انجمن تلويزيوني بود که در زيرزمين تئاتر بلومزبري لندن قرار داشت و مي‌تونستيم به دانش‌آموزها فيلم‌هاي 35 ميلي‌متري نشون بديم و درآمد حاصل از اون نمايش‌ها هم صرف گردوندن انجمن و توليدات 16 ميلي‌متري مي‌شد. پس مشغول گذروندن دوره‌ يا همچين چيزي نبودم - اون يه چيز کاملن دانشجويي بود که تونسته بوديم انجامش بديم و فکر مي‌کنم از مدل بامزه‌ش هم بود. هيچ نظم و قاعده‌ي دست و پا گيري به کار حاکم نبود. فقط يک‌جور دسترسي به معناي واقعي کلمه به تجهيزات و بقيه‌ي آدم‌هاي هم‌فکر بود. متوجهي؟

مي‌دونم که همسرت از وقتي ملاقاتش کردي نقش خيلي مهمي تو تمام کارهات داشته. شما دوتا بار اول چطور همو ملاقات کردين؟ و آيا جور شدنتون در جريان ساخت فيلم‌ها بود؟
همديگرو روز اول دانشگاه ديديم. ساختمون خوابگاهمون يکي بود و تو همون برخوردهاي اجتماعي و معاشرتي بود که همديگرو ملاقات کرديم و چون مي‌خواستم وارد فيلمسازي بشم و اون هم مشغول ساختن يک فيلم بود، آوردمش تو انجمن فيلم و اون هم يک‌جورهايي به کار مسلط شد و اداره‌ش کرد. بعدتر کارش رسيد به کار کردن تو انجمن فيلم - بعد از دانشگاه رفت تا براي کمپاني Working Title Films کار کنه. اين هم از قصه‌ي ديدار ما، خيلي سال پيش.

"تهيه کننده" مي‌تونه معاني خيلي زيادي داشته باشه. نقش اون تو فيلم‌هاي تو چيه اگه بخواهيم خيلي عقب بريم و به اولين کارت برسيم؟
آره، اون همه کاري در کنار من کرده. همونطور که گفتي توضيح دادن کار تهيه‌ کننده سخته و تو چيزهاي مختلف هم فرق مي‌کنه. اون درگير همه چيز مي‌شه - محرم اسرار من در طول فرآيند توليده و شخصيه که اولين بار کارها رو نشونش مي‌دم و واقعن درگير همه‌ي جوانب آماده‌سازي کار مي‌شه. اين يک‌جور رابطه نيست که فقط اونجا ايستاده باشه و صرفن بخواد کارها رو براي من راحت‌تر کنه يا همچين چيزي. ما با هم روي تمام جوانب کار مي‌کنيم، پس بيشتر اينطوره که سعي مي‌کنه نظراتي بهم بده در اين باره که کاري که دارم مي‌کنم در عمل چطور مي‌تونه باشه. چون ما از دوران 16 ميلي‌متري با هم بوديم، از... مي‌دوني صداگذاري درکنار هم روي فيلم‌هاي 16 ميلي‌متري و اون وقت‌ها، اون بيشتر از هر کسي مي‌دونه که فيلم‌ها چطور ساخته مي‌شن. اينجور نيست که حالا بخواد اينو تو بوق و کرنا کنه - خيلي‌ها لزومن از اين قضايا مطلع نيستن - اما اون همه چيز رو درباره‌ي اينکه فيلم‌ها چطور ساخته مي‌شن مي‌دونه که اين براي من خيلي مفيده چون ديگه مجبور نيستم کلي زمان صرف کنم تا چيزها رو براش توضيح بدم. خيلي با روشِ کاري ما و جوري که بکار مياد هماهنگه، به خصوص تو فيلم‌هاي بزرگ - اون فيلم‌ها ساز و کار خيلي پيچيده‌اي دارن و بنابراين عوامل و تهيه کننده‌ها مايلن اختصاصن رو يک جنبه‌ي خاص کار کنن. نکته‌ي بامزه‌اي که تو شروع کردنِ کار فيلمسازي با فيلم‌هاي مستقل هست اينه که شما مجبورين در مورد هرچيزي در مورد همه‌چيز بدونين - واقعن مجبورين - به عنوان يک تهيه کننده اين‌ها رو بدونين، و اون اينطوره، پس از اين نظر يه منبع فوق‌العاده‌ست. از نظر خلاقيت هم کار کردن باهاش در واقع تا حد خيلي زيادي درست مثل کار کردن با برادرمه: با آدم‌هايي کار مي‌کنين که از خونوادتون هستن و هيچ صورت جلسه‌اي در کار نيست. وقتي يک بحث، جدل يا گير در مورد خلق فيلم دارين مطمئنين که هر حرفي که از اون شخص شنيده مي‌شه از روي صداقت و صميميته - چيزيه که واقعن باورش دارن - و باعث مي‌شه فارغ از همه چيز اونو بپذيرين و به کارش ببندين. به عنوان يک کارگردان تو سيستم استوديويي که تو دنياي تجاريِ فيلمسازي فعاليت مي‌کنه، بايد مشخص کني که مي‌خواهي رو چه چيزي تمرکز کني، بايد مشخص کني که کي درهات رو به ورودي‌هاي تازه بازه اما در عين حال بايد رهبري قدرتمندي هم از خودت به نمايش بگذاري. تعادل دشواريه و کارت مي‌رسه به جايي که با کلي آدم طرفي که يا کارشون اينه که بهت تذکر بدن و گزينه‌ها رو تيک بزنن يا که دارن سعي مي‌کنن چيزي رو تو قلمروي ديگه‌اي ثابت کنن يا هرچي، و همه اين‌ها با هم قاتي مي‌شن. همچنين افرادي رو مي‌بيني که خيلي اصيل و باهوش هستن و تذکرات خيلي خوبي بهت مي‌دن. کار سختيه که کي‌ها گوش کني و بگي "نه، مي‌دونم دارم چکار مي‌کنم." خوبي کار کردن با اما و جونا اينه که اونها هميشه در کنارم هستن و بهم نظراتي کاملن رو راست مي‌دن در اين باره که داريم چه‌کاري انجام مي‌ديم.

گفتي که کارت رو با  يک فيلم مستقل شروع کردي. اولين فيلمت، تعقيب، چطور ساخته شد؟ و آيا اون بود که به سمت هاليوود هدايتت کرد؟
‌تعقيب فيلمي بود که روي نگاتيو 16 ميلي‌متري، سياه و سفيد و با گروهي از دوستان ساختيمش. بايد شنبه‌ها (آخرهفته) فيلمبرداري مي‌کرديم. نشستم و برنامه ريختم که مي‌تونم از پول خودم به ازاي هر آخر هفته 10 دقيقه، تا تعداد معيني جلسه‌ي فيلمبرداري در طول يک سال رو پرداخت کنم. فقط يک يا دو برداشت مي‌گرفتيم و مي‌بايست آخر کاري يک فيلم 70 دقيقه‌اي مي‌داشتيم. يک سال صرف اين کار کرديم و زمان خيلي زيادي صرف شد تا به اتمام برسه اما همون موقع که من مشغول تموم کردن کار تدوين فيلم بودم، يک فرصت کاري براي اِما پيش اومد که بياد به لس آنجلس تا براي Working Title Films کار کنه و اينجا ساکن بشه. منم که تابعيت آمريکا رو داشتم پس به‌نظر مي‌رسيد ايده‌ي فوق‌العاده‌اي باشه که بيايم اينجا و ببينيم آيا مي‌شه اولين فيلممون رو به جشنواره‌ها ارائه کنيم، چون اينجا کلي جشنواره‌ي فيلم‌هاي آمريکاي شمالي هست. پس اين شد که اومديم اينجا. کارم رو به عنوان متن خوان شروع کردم و اون هم براي Working Title کار مي‌کرد و شروع کرديم به فرستادنِ نوار فيلممون به دفتر جشنواره‌ها. دست آخر، جشنواره‌ي فيلم سن‌فرانسيسکو قبولمون کرد و اين براي ما يک‌جور آغاز کار بود. فيلم رو از سن‌فرانسيسکو برديم به تورنتو و اسلم‌دنس. تونستيم از طريق يه شرکت به اسم  Zeitgeist فيلممون رو پخش کنيم و همزمان داشتم فيلمنامه‌ي "يادآوري" رو مي‌نوشتم. زمان‌بندي عالي بود چون خيلي اوقات، اگه بتوني يکم جلب توجه کني و يکم موفقيت تو يک تور جشنواره‌اي داشته باشي مردم مي‌گن "خب، بعد از اين مي‌خواي چکار کني؟" و نکته‌‌ش اينه که اگه کاري دستتون نداشته باشين اون موقع نمي‌تونين سرمايه‌اي جذب کنين. من همون موقع نوشتن متن رو تموم کرده بودم پس جوابم اين بود که "خب، اين کاريه که قراره انجام بدم."

در اون نقطه وقتي که داشتي براي اولين بار علاقه و اشتياق بقيه رو برمي‌انگيختي، تصورت از موفقيت در آينده چي بود؟ بزرگترين هدف و رويات درباره‌ي اتفاقات پيشِ روت چي بود؟
به ياد آوردنش سخته. فکر مي‌کنم احتمالن پس ذهنم هميشه اين حس بود که مي‌خواستم چيزهايي به بزرگي فيلم‌هايي که تو کودکيم ديده بودم بسازم، اما اين قطعن يه جور هدف آگاهانه نبود. وقتي با تور جشنواره‌اي همراه فيلم "تعقيب" سفر مي‌کردم، خيلي اوقات مردم به فيلمم به عنوان "يک فيلم کارت ويزيتي (معرف)" اشاره مي‌کردن و اين برام خيلي نااميدکننده بود. اون زمان نظرم اين بود که "اگه مي‌خواهيد يک کارت ويزيت بسازيد بريد سراغ شرکت Kinkos و سه سال از زندگيتون رو صرف ساخت يک فيلم نکنيد."  از نظر من کاري که سر اون فيلم انجام شده بود "فيلمسازي" بود و هم اون زمان و هم در حال حاضر برام به اندازه‌ي هر کاري که امروز انجام مي‌دم معتبر بوده و هست و سعي مي‌کنم و جوون‌ها رو تشويق مي‌کنم که براي تجربياتي که در کوچکترين اشلِ توليدي هم کسب مي‌کنن ارزش قائل بشن چون فيلمسازي همينه. اگه مي‌خواهيد فيلمساز بشين، يک فيلم بسازين و ازش لذت ببرين و به اين فکر نکنين که بعدش و بعدترش چي مي‌شه. اين مورد رو واقعن از صميم قلبم مي‌گم و حالا که فيلم‌هاي فوق‌العاده بزرگي کار کردم مي‌تونم با قطعيت بگم که اين تفکر کاملن درسته. انگار که ساخت اون فيلم‌ها درست مثل ساختن فيلم‌هاي بزرگ بوده. تنها فرقش اينه که از فيلم‌هاي بزرگ پول بيشتري کاسب مي‌شين. (مي‌خندد)

مردم گاهي اوقات فراموش مي‌کنن زماني که "يادآوري" بيرون اومد تو فقط 30 سال داشتي...
آره، اون فيلم ذره ذره و طي دو سال ساخته شد، اما فکر مي‌کنم وقتي اولين بار اکران شد 30 ساله بودم.

حالا اينو مي‌فهمم که فيلمسازي، فيلمسازيه و ربطي به مقياس نداره. اما حتمن وقتي اولين بار بودجه‌ي چند ميليون دلاري براي فيلمي داشته باشي، حس و حال متفاوتي سراغت مياد.
خيلي متفاوت. مردم معمولن از من درباره‌ي ساخت بتمن يا چيزهاي ديگه مي‌پرسن اما واقعيت اينه که بزرگترين جهشي که تو کارنامه‌م داشتم از تعقيب به يادآوري بود. از فضاي کار کردن با دوستان و خرج کردنِ پول خودم و بعدش ريسک کردن روي زمان و تلاش خودمون رفتيم به فضاي خرج کردن ميليون‌ها دلار از پول يه شخص ديگه و داشتنِ گروه و عوامل با ماشين‌ها و کانکس‌ها و همه چيزهاي لازم و اگرچه اون فيلم با استانداردهاي هاليوود فيلم خيلي کوچيکي محسوب مي‌شد - سه و نيم ميليون به اضافه‌ي هزينه‌هاي سرمايه‌گذاري و ساير چيزها، سه و نيم يا چهار ميليون دلار - براي من اما خيلي بزرگ بود و فشار عظيمي داشت. فيلمبرداري خيلي سريع بود و 25 روز و نيمه انجام شد چون فشار کار خيلي بالا بود اما کار پنج هفته طول کشيد و بعدش نوبت به تدوين رسيد و سر و کله زدن با جور ديگه‌اي از فشار، و بايد پنج هفته هم صرف تدوين فيلم مي‌کرديم، اون موقع هم هنوز عضو  DGA (اتحاديه کاري صنعت فيلمسازي)‌ نشده بوديم و برامون مصيبت عظما بود. اما من اِما رو کنار خودم داشتم و جان هم واقعن مثل يک دستيار شخصي سر فيلم حاضر بود که اين خودش کمک بزرگي بود. مديرتوليدمون هم آرون رايدر، همکار اِما در ورکينگ تايتل بود. اون دوست فوق‌العاده‌اي بود و قادر بود همه‌ي فشار رو از دوش من برداره و کمک کنه از دل اين تجربه رد بشم.

تو و جاناتان هميشه خيلي نزديک بوديد؟ الآن بنظرمي‌رسه انگار شما نمي‌تونستيد از اين نزديکتر باشيد.
ما رابطه‌ي خيلي نزديکي داريم اما اون شيش سال از من جوون‌تره، ديگه خودتون تا تهش بريد. تو زمان‌هاي مختلف مواقعي پيش اومده که از هم فاصله گرفتيم يا نزديک شديم يا  هرچي. اما من خيلي زود تو کار درگيرش کردم چون مي‌تونستم ببينم چه نويسنده‌ي فوق‌العاده‌ايه و آوردمش سر کار و بعد هم هاليوود و اون هم خودشو واقعن عالي نشون داده که خيلي خيلي برام خوشحال‌کننده‌ست. کار کردن از نزديک باهاش عاليه. ما هميشه با هم اختلاف داريم - يعني خب، برادرها هميشه همين هستن، و شايد همينش بامزه باشه - اما اختلافاتي که از نظر خلق محصول پيش ميان هميشه صادقانه هستن و همين باعث مي‌شه قابل مديريت باشن چون وقتي با آدم‌هاي بااستعداد کار مي‌کنيد و اونها ديدگاه متفاوتي دارن، موجب اين مي‌شه که شما هم به خودتون بياين و در چيزي که واقعن مي‌خواهيدش تجديد نظر کنين و شايد متوجه بشين که حق با اونهاست و مسيرتون رو عوض کنين و باعث بشه کاري که دارين انجام مي‌دين بهتر بشه. پس چيز خيلي خيلي مفيديه. اما اون سرش خيلي شلوغه - ديگه به سختي مي‌تونم پاي تلفن گيرش بيارم. (مي‌خندد)

بعد از "يادآوري" قبل از اينکه فيلمي با بودجه‌ي خيلي زياد کار کني، "بي‌خوابي" رو ساختي. اون يک‌جور آزمايش بود؟ اينطور فکر مي‌کني؟
خب، اون فيلم براي من از لحاظ منطقي قدم بعديِ مناسبي بود به سمت يک فيلم استوديويي بزرگ - من فرض مي‌کنم تو بهش نمي‌گي فيلم استوديوييِ بزرگ و بهش مي‌گي فيلم متوسط، اما براي من اون يک فيلم خيلي بزرگ استوديويي بود، به همراه کار کردن با ستاره‌هاي بزرگ سينما، با بودجه‌ي به طور قابل توجهي بزرگتر و ده برابر يادآوري. پس بايد بگم اون فيلم يک پله بالاتر يا يک گام رو به جلو بود - از لحاظ مقياس کار، يک پله بالاتر بود - و تجربه‌ي خيلي ارزشمندي براي من بود. فکر مي‌کنم عده‌ي خيلي قليلي از کارگردان‌ها باشن که اين روزها چنين فرصتي گيرشون بياد. براي مثال وقتي مردم به کاري که من با بتمن کردم نگاه مي‌کنن مي‌گن "خب، يارو اين فيلم مستقل کوچيک رو ساخت و بعد رفت اونو ساخت." خب نخير، اينطور نيست، من يک فيلم استوديوييِ متوسط هم ساختم و بدون ترديد سر ساختنش کلي فشار تحمل کردم اما اون فشاري رو که موقع کار کردن روي يک کاراکتر محبوب مردم تو محصولي به بزرگي بتمن داريد حس نکردم، متوجهي؟ اين شد که زمان‌بنديِ دلخواه خودم رو داشتم و تونستم رابطه‌م رو با استوديو (برادران وارنر) در طول اون فيلم شکل بدم و ياد گرفتم که چطور با فشار فيلمسازي با بودجه‌ي سنگين تو هاليوود کنار بيام. تجربه‌ي خيلي ارزشمند و مساعدي بود، زمان‌بندي هم خوب جواب داد چون وقتي يادآوري رو تموم کرديم نتونستيم هيچ‌جا بفروشيمش - به هر پخش‌کننده‌اي تو شهر که نشونش داديم پسش زد، به جز پارامونت که اون هم علاقمند شد اما پول کافي براش پيشنهاد نداد. اين شد که دستمون از همه جا کوتاه موند. من مي‌تونستم قرار ملاقاتي با استوديوها بگذارم چون هر بار که نشونش مي‌داديم يکي پيدا مي‌شد که انگار بگه اين فيلمو مي‌خوام، يکي پيدا مي‌شد که فکر کنه تو اين فيلم يه چيزهايي از فيلمسازي وجود داره، به هرحال، اينطور بود که تونسته بودم تلاشم رو براي ارتقاي کارم ادامه بدم و فيلمم هم يک‌جورهايي تو وضعيت بد و جهنمي بسر مي‌برد. همون موقع بود که قراردادم رو با وارنر براي ساخت بي‌خوابي بسته بودم و يادآوري هم انگار بختش باز شده بود و خلاصه اوضاع عالي بود. تا حالا خيلي اوقات بوده که اقبال بهم رو کرده اما اون مورد يکي از بهترين‌هاش بود چون تو جايگاهي نبودم که همه دربارم بگن "اوه، کارِت اينجا خيلي متفاوت و عالي بود. بعدش مي‌خواهي چکار کني؟ چطور مي‌خواي رو دست اين بلند شي؟" هرگز تو اون جايگاه نبودم چون همون موقع داشتم يک فيلم ديگه - يک تريلر درست و درمون استوديويي - مي‌ساختم که ساختنش رو دوست داشتم و عاشق اين بودم که خودم رو توش رها کنم، تجربه‌ي فوق‌العاده‌اي بود. مي‌خوام بگم کار کردن با آل پاچينو، رابين ويليامز و هيلاري سوانکِ... يک سري استعداد خارق‌العاده. اون يکي از تجربيات مورد علاقه‌ي منه و خيلي به فيلم افتخار مي‌کنم - اما اونقدرها فيلم "شخصي" خود من نبود. هيلاري سيتز فيلمنامه‌ش رو نوشت و خود کار هم اقتباسي از يک فيلم ديگه بود. خيلي خوب داخل ژانري جا افتاده بود که اون موقع استوديو با ساختش خيلي راحت بود - منظورم اينه که ژانري نيست که اين روزها زياد کارش کنن. فکر مي‌کنم راستش ما - تقريبن - آخرين فيلم پليسي استوديويي رو ساختيم، اما موقع ساختنش خيلي بهمون خوش گذشت و با کلي آدم فوق‌العاده آشنا شدم. واقعن عالي بود و براي آينده ذخيره‌ش کردم. فکر مي‌کنم به طرزي باورنکردني برام مهم بود.

ادامه دارد ...

احسان سالم
نظرات
نولانيسم دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 تشكر ويژه از هفت فاز و آقاي سالم براي اين مطلب / كريستوفر نولان نابغه سينماي جهان
9 3
پاسخ

ژي ژي حديد دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 به به چه حرفاي خوب و آموزنده اي زده استاد
12 4
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز