چرا رمان «فساد ذاتی» توماس پینچن برای سینما نوشته شده است؟

واضح‌ست كه حتي مشخص‌ترين كج‌روي اندرسون از داستان پينچن بيشتر نشان‌دهنده احترام كارگردان به اين نويسنده‌ست تا اينكه درخور انتقاد باشد. اندرسون به كاراكتري فرعي - دستيار سابق مرموز كارآگاه، سورتليج (با بازي جوآنا نيوسام) - ترفيع مي‌دهد و او را در جايگاه نريتور (راوي داستان) قرار مي‌دهد تا داستان‌سرايي گابه‌گاه او راهي شود براي آنكه عبارات توصيفي كتاب و تفكرات سياسي-‌اجتماعي آن جايي در فيلم براي خود دست و پا كنند.

جان داگديل: تا همين اواخر، سينما و تلويزيون هميشه از پرداختن به نويسندگان پست‌مدرنيستي که به سبب رمان‌هاي عظيم‌الجثه و تعبيرات استادانه‌شان از "رمان بزرگ آمريکايي" مشهور هستند خودداري کرده بود. کتاب‌هايي مثل "قوس و قزح جاذبه" نوشته توماس پينچن، "عالم اموات" نوشته دان دليلو و "شوخي پروردگار" نوشته ديويد فاستر والاس بدون شک بيش از اندازه هيولاوار و تاريک و مبهم بودند و پيچيدگي‌ها و کاراکترها و لوکيشن‌هايشان بيش از آن بود که بتوان آن‌ها را در گردونه اقتباس‌هاي مختلف انداخت. با اين حال از کارهاي کوتاه‌تر و کمتر پيچيده اين نويسندگان (از جمله The Crying of Lot 49”" پينچن يا "نويز سفيد" دليلو) هم تقريبا همواره چشم‌پوشي شده. از قرار معلوم داستان‌هاي غيرعادي و نخراشيده اين نويسندگان حتي به سليقه کارگردانان فيلم‌هاي هنري هم زياد نزديک نبوده است.
پس از مرگ والاس در سال 2008 و ورود معاصراني مثل دليلو و پينچن به اواخر 70 سالگي‌شان بود که سر و کله اولين اقتباس‌هاي آزمايشي سينمايي از آثار اين نويسندگان پيدا شد. فيلمي بر اساس مجموعه داستان‌هاي کوتاه ديويد فاستر والاس به نام "مصاحبه‌هاي کوتاه با مردان شنيع" در سال 2008 به جشنواره فيلم ساندندس راه يافت، اقتباس ديويد کراننبرگ از داستان "کازموپليس" دليلو در سال 2012 ساخته شد و همان سال يکي از اپيزودهاي انيميشن تلويزيوني سيمپسون‌ها بر اساس داستاني کوتاه از فاستر والس درباره يک سفر دريايي ساخته شد. و حالا، رمان جنايي پينچن، فساد ذاتي، نوشته شده در سال 2009 که آميزه‌اي از ابهام فيلم‌هاي نوآر با دخالت مخدرات است به روي پرده‌هاي سينما رفته و همانند کازموپليس توانسته همه تمرکزش را خرج داستان تنها يک مرد، کارآگاه خصوصي اهل کاليفرنيا، داک اسپورتلو کند تا به اين ترتيب اولين فيلم سينمايي بر اساس داستاني از پينچن ساخته شود.
در رابطه با پينچن اما اين انتظار طولاني با نوعي سودازدگي همراه بود، چراکه رمان‌نويسان پساجنگي کمي وجود دارند که تا اين اندازه از سينما هم اشباع شده باشند. کتاب‌هاي پينچن نه تنها آشکارا از ذهن يک خوره فيلم وسواسي مي‌آيند که حتي اغلب آن‌ها به نظر مي‌آيد که خود اشتياقي شديد براي تبديل شدن به يک فيلم دارند. شيوه‌اي که به کمک آن، کاراکترهاي اصلي داستان‌هاي پينچن - از جاسوس‌هاي اروپايي دهه 80 ميلادي و نيويورکي‌هاي متعلق به دهه 50 در کتاب درهم‌پيچيده "وي" تا "فساد ذاتي" و "لبه خونين" در سال 2013 - عقايد ضد‌ناتوراليسم خود را در قالب اشعار بيان مي‌کنند مثل کاري‌ست که بازيگرها در يک فيلم موزيکال انجام مي‌دهند.
دلدادگي پينچن به سينما به طور خاص در بسترهاي داستاني عظيم‌اش در لندن و آلمان بين سال‌هاي 1944 تا 45 هويدا مي شود و جايي که پينچن نشان مي‌دهد تا چه اندازه با سينماي اکسپرسيونيستي آلمان، آثار لني ريفنشتال و مجموعه‌اي وسيع از عناوين دهه 30 و 40 هاليوود از جمله "جادوگر شهر اُز" و "دراکولا" و "ناقص‌الخلقه‌ها"ي تاد برانينگ آشنايي دارد. پينچن چهل سال بعد در رمان "حاشيه نقشه" داستاني را در منهتن بنا مي‌کند که در روزهاي قبل و بعد از حادثه 11 سپتامبر اتفاق مي‌افتد. شايد در اين کتاب تاثير فيلم‌هاي کلاسيک خارجي‌زبان بر روي پينچن کمي کمرنگ شده باشد و داستان بيشتر قصد داشته باشد که با فرهنگ روشنفکري رمان‌هاي اخير نويسنده رقابت کند، اما ماکسين تارنو؛ قهرمان زن داستان به همراه خانواده‌اش به اندازه همتايان خود در رمان‌هاي قبلي نويسنده، به قصه‌هاي روي پرده سينما اعتياد دارند و مسيرشان را (حتي اگر دست کم هنوز در تقليد از بازيگراني مثل گريس کلي يا حتي جنيفر آنيستون به سر مي‌برند) به سوي خلق سرنوشت‌هاي قابل باور در زندگي واقعي ادامه مي‌دهند، سرنوشت‌هايي به کرات کمدي‌وار اما گاها شوم و منحوس.
ماجراي فساد ذاتي در دهه 70 ميلادي در ساحل گورديتا، يک مکان تخيلي و هيپي‌دوست در حومه لس‌انجلس و با الهام از ساحل منهتن مي‌گذرد، بنابراين با هاليوود تنها کمتر از 20 مايل فاصله دارد. داستان با دوست‌دختر سابق اسپورتلو، شستا في هپوورث که شروع مي‌شود که با درخواستي مبني بر پيدا کردن معشوقه سابق‌اش، اولين مرحله از بي‌شمار تحقيقات پيچيده اسپورتلو را کليد مي‌زند. در اين ميان، کاملا بي‌مقدمه، کارآگاهي متکبر و عجيب و غريب،  ملقب به "پاگنده" از پليس لس‌انجلس وارد ماجرا مي‌شود. پليسي بنا به گفته خود "رنسانسي" که همچنين در تبليغات و برنامه‌هاي پليسي تلويزيوني هم بازي مي‌کند و روياي نويسندگي و بازي در يکي از برنامه‌هاي پليسي-جنايي شاهکار خودش را در سر مي‌پروراند.
اسپورتلو خود به تنهايي به  قدري نسبت به سينما اشتها و رغبت دارد که مي‌توان آن را با اشتياق‌اش به ماريجوانا و مخدرات برابر دانست. و البته اطلاعات دايره‌المعارفي‌اش در دو زمينه هم قابل توجه است: تماشاي برنامه‌هاي نيمه شب تلويزيوني و استعمال ماريجوانا. بدين ترتيب دو وسيله‌ ابهام‌آلود و دوپهلو براي خيال‌پردازي و افسانه‌بافي کنار هم مي نشينند؛ دوپهلو از آن نظر که هر دو ذهن را آزاد مي‌کنند اگرچه بالقوه مي توانند باعث تاب برداشتن مخ مصرف‌کننده هم شوند. بعد از آن هاليوود عمده شخصيت او را شکل مي‌دهد و سپس الگويي هم براي تقليد و پيروي در اختيارش مي‌گذارد: جان گارفيلد، ستاره مبارز و قابل اعتماد دهه 40 ميلادي، برخاسته از طبقه کارگر به مثابه جانشيني براي همفري بوگارت شيکِ جذابِ ساختگيِ پوست کلفت.
از ستايشي که قهرمان داستان پينچن براي يکي از بت‌هاي تقريبا فراموش شده سينما قائل است در فيلمنامه پل تامس اندرسن خبري نيست. البته اين يک نمونه کوچک از بي‌وفايي درميان همه اداي احترامي‌ست که نسبت به کتاب صورت گرفته. گروه بازيگراني که واکين فينيکس سکان‌دار آن است و در کنار او جاش برولين درنقش کارآگاه "پاگنده"، بنيسيو دل تورو در نقش يک قاضي دوست‌داشتني، اوون ويلسون در نقش موسيقي‌داني که حالا جاسوسي مي‌کند و ريس ويترسپون در نقش دستيار وکيل که گاها اسباب بازي اسپورتلو مي‌شود، همگي توانسته‌اند بازتابي صادقانه و وفادارانه از کتاب ارائه کنند. فيلم حتي در پيچيده‌ترين و ابهام‌آميزترين طرح داستاني، اين وفاداري را ادامه مي‌دهد، ماجراي "گلدن فنگ" – که در آن واحد مي‌تواند نام يک کشتي واقعي باشد يا يک کارتل مواد مخدر، مرکز معاملات جنسي، يا اتحاديه‌اي از روانپزشکان و دندانپزشک‌هاي بي‌پروا، يا عاملاني چموش در مرکز پليس لس آنجلس و اف‌بي‌آي يا گروهي نئونازيست - با تمام جزئيات گيج‌کننده‌اش بازسازي شده است (از قرار معلوم اندرسون به بازيگران‌اش گفته که آن را استعاره‌اي از مفهوم کلي پارانويا در نظر بگيرند).
در حين اينکه اسپورتلو در تلاش‌ست که کوي، نوازنده ساکسيفون را از چنگال گلدن فنگ نجات دهد و ردِ وولف‌من را هم بگيرد، تماشاگران شاهد آن هستند که چگونه همه کاراکترهاي عجيب‌نام و بوالهوس پينچن به همراه ديالوگ‌هاي کمدي عجيب و غريب و پيچيدگي‌هاي داستاني لوده او –حتي ريز به ريز حرکات به اوج رسيده صحنه درگيري- به شکلي دوست‌داشتني و تحسين‌برانگيز به پرده سينما انتقال داده شده‌اند، اگرچه ماجراي مفقود شدن نفر سوم که اسپورتلو را به لاس‌وگاس مي‌کشاند در فيلم گنجانده نشده و به نوعي پايان ديگري در فيلم رقم مي‌زند.
واضح‌ست که حتي مشخص‌ترين کج‌روي اندرسون از داستان پينچن بيشتر نشان‌دهنده احترام کارگردان به اين نويسنده‌ست تا اينکه درخور انتقاد باشد. اندرسون به کاراکتري فرعي - دستيار سابق مرموز کارآگاه، سورتليج (با بازي جوآنا نيوسام) - ترفيع مي‌دهد و او را در جايگاه نريتور (راوي داستان) قرار مي‌دهد تا داستان‌سرايي گابه‌گاه او راهي شود براي آنکه عبارات توصيفي کتاب و تفکرات سياسي-‌اجتماعي آن جايي در فيلم براي خود دست و پا کنند.
بنابراين، اين فيلم، پروژه به اتمام رسيده يک طرفدار پر و پاقرص است. اندرسن در مصاحبه‌هاي خود بر اين تاکيد مي کند که بيشتر سعي‌اش بر اين بوده تا ميان شيرين‌کاري‌هاي برجسته پينچن و نگاه تاريک او به خرده‌فرهنگ‌هاي سرکوب‌شده توسط توطئه‌اي از سوي طرف قدرتمند، عدالت برقرار کند. به گفته اندرسن در جريان ساخت فيلم او سعي داشته که به نمايندگي از پينچن به نوعي صداي نگراني او نسبت به سرنوشت مردم آمريکا باشد. همچنين بر طبق گفته‌هاي فينيکس، کارگردان و نويسنده در طي ساخت فيلم مرتبا با يکديگر در ارتباط بودند.
به نظر مي‌آيد که فيلمساز و خوره فيلم به واسطه احساسات نوستالژيک مشترک‌شان نسبت به دهه 60 ميلادي به درک احساسي مستقيمي از يکديگر رسيده باشند. حالا اندرسن کارگردان، پس از تجربه ساخت خطوط داستاني گاها معمايي فيلم‌هايي مثل "خون به پا خواهد شد" و "مرشد" به نظر مي‌رسد که با ساخت ماجراي اعلام بيعت فکاهي رمان‌نويس با داستان‌هاي تخيلي کارآگاهي کاليفرنيايي به نوعي فرمول رسيده باشد، البته يادمان نرود که او پيش از اين يک‌بار ديگر هم با "شب‌هاي بوگي" کمدي را تجربه کرده است. او افراطي‌گري‌هاي پينچن را حذف کرده و با اين کار موفق شده "فساد ذاتي" را تبديل به داستاني بي‌پرده و به شکلي غافلگيرکننده صريح و روراست کند. جداي از همه شوخي‌ها و دود کردن‌ها، اسپورتلو مردي گمشده را پيدا مي‌کند و ديگري را نجات مي‌دهد، چندتايي آدم تبه‌کار را به دام مي اندازد و چندتايي را هم فريب مي‌دهد، از پليس‌هاي بد و ماموران اف‌بي‌آي دوري مي‌کند و يک جورايي هم دل دختره را به دست مي‌آورد. او به راستي، جداي از همه چيز، مردي جان گارفيلد طور و کار درست است، ولو اينکه به شمايل يک علاف هميشه گيج و منگ تغيير قيافه داده باشد.
براي پينچن اين اقتباسي بسيار تجملي و گران‌بها است که به دست تيمي اسکاربُرده ساخته شده، از کارگردان فيلم گرفته و فيلمبردارش رابرت السويت تا اجراي موسيقي متن فيلم توسط جاني گرين‌وودِ گروه ريديوهد. پينچن هنوز به هيچ مصاحبه‌اي تن نداده و عکس گرفتن از خود را هم قدغن کرده است. اما جواب مثبت به اندرسن کارگردان حتي بيشتر از پيش نام او را بر سر زبان‌ها خواهد انداخت و کم کم ظاهر کامل اين نويسنده هم ديده خواهد شد.
فساد ذاتي با روايت خطي، نثر غيرادبي و شوخ‌طبعي آزادانه‌اش خلاصه‌اي فشرده، ساده‌شده و شيرين از نويسنده‌اي به نام توماس پينچن است که از خو‌ش‌شانسي اندرسن از بستر جامعه‌اي يکسان با او برخاسته است. حالا که اندرسن نشان داده اقتباس از کتاب‌هاي پينچن جواب مي دهد، پس بعيد نيست که کارگردانان ديگرهم وسوسه شوند تا از کتاب The Crying of Lot 49 او اقتباسي سينمايي بسازند. البته، به اين زودي ها انتظار ديدن رمان شاهکار اين نويسنده، "قوس و قزح جاذبه" را بر روي پرده سينماها نداشته باشيد.

ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط









































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز