جهان «برکینگ بد» از نگاه یک روان‌شناس

در دل دادوستد مواد، او احترام، كشمكش، مال و منال، قدرت، اعتبار، تائيدي بر ذكاوت و زرنگي‌اش، تمايل جنسي، ماجراجويي و اراده‌ي زندگي را با هم به دست مي‌آورد. به عوض، او احترام خود، احترام همسرش، امنيت و آبروي خانواده‌اش، درستي و اخلاقيات را از دست داد. خلاصه، تستسترون پيروز مي‌شود!

ريچل کيتسون: من نسبتا دير سوار بر RV آشپزخانه‌ي متامفتامين سيار سريال شدم. جاروجنجال شکل‌گرفته پيرامون سريال شايد تا حدودي مانع از بررسي مطلقم از آن مي‌شد (همچنان شماري مشکل با سريال دارم؛ از جمله عدم انسجام‌هاي قابل توجه طرح داستاني در فصل اول) گرچه که کسي نمي‌تواند نقش سريال در فرهنگ عامه را ناديده بگيرد. از قرار معلوم، اين دامنه حتي به صنعت در حال رشد متامفتامين کره شمالي هم رسيده است! بنا به گزارشات، توليد کنندگان آنجا به بالاترين کيفيت متامفتامين با اصطلاح خلوص " بلو کريستال/ Blue Crystal" اشاره مي‌کنند، ارجاعي که تمام و کمال از دل برکينگ بد بيرون مي‌آيد. بنا به نظر علم شيمي به عنوان خالص‌ترين شکل کريستال مث، که در برکينگ بد نقل مي‌شود در واقع مي‌تواند رنگي مايل به زرد هم داشته باشد. بنابراين، چه چيز سريالي نمايشي درباره‌ي تبديل شدن يک معلم شيمي دبيرستان ميان سال و سفيد پوست مبتلا به سرطان را به توليد کننده و توزيع کننده‌ي متامفتامين در نيومکزيکو، اين مقدار جذاب و گيرا مي‌سازد؟
شايد به اين دليل باشد که سريال از اساس داستاني است راجع به يک خانواده‌ي طبقه متوسط در معرض روان‌فشارها و مصائبي باورپذير. با اين وجود، نکته‌ي جالب توجه واقعي در دگرگوني‌هاي شخصيتي قرار دارد، که زماني رخ مي‌دهد که شخصيت اصلي، يک معلم مدرسه آرام و مسئوليت‌پذير، به اين روان‌فشارها با زدن به سيم آخر و قدعلم کردن بر ضد قانون واکنش نشان مي‌دهد. تغيير و دگرگوني در سرشت و خلق‌و خو، ارزش‌ها و فرديت از لحاظ رواني مسائلي جذاب هستند و آشکارا در به وجود آوردن آمار بينندگان تلويزيوني بالا هم موثر هستند. علاوه بر فراهم کردن بستري براي بينندگان تا بازتاب خودشان را در شخصيت‌ها بيابند و به اين فکر کنند که خودشان تحت شرايطي مشابه تا کجا پيش مي‌رفتند، سريال همچنين توانست شماري از درون‌مايه‌ها و ايده‌آل‌هايش را بدون تن دادن به موضع سياسي و اخلاقي‌اي قاطع و شفاف در هم ادغام کند. در نتيجه بينندگان قادر بودند تا به سادگي از سريال هم در مقام يک سرگرمي سراسر لذت ناب و هم يک تفسير اجتماعي چالش‌برانگيز بدون هيچ فشار يا قضاوتي لذت ببرند. برکينگ بد جاذبه‌ي يک سيت‌کام/ درامادي (dramadey کمدي درام) خانوادگي قراردادي را با مسائل فلسفي و روان‌شناختي در هم مي‌آميزد. آنچه در زير مي‌آيد چکيده‌اي است از درون‌مايه‌هاي کلان سريال که به گمانم در پيوند با موفقيت آن قرار دارند. شايد تمام اين نقطه‌نظرات محدود به زمينه‌ي روان‌شناسي نباشند،  ولي از صافي نقطه‌نظري روان‌شناسانه گذر کرده‌اند.

روان‌شناسي والتر وايت
طرح روان‌شناختي اين سريال در نحوه‌ي ترسيم دگرگوني بنيادي والتر وايت از شهروندي سربه زير و مطيع قانون و پريوس سوار(1) به يک جامعه‌ستيز/خودشيفته‌ي توليدکننده‌ي شيشه و متامفتامين قرار دارد. چه شرايطي يک شخص را وادار به اين مي‌کند که چنين تغيير 180 درجه‌اي در زندگي‌اش بدهد، و آيا اين چيزي است که همه‌ي ما مستعدش هستيم؟ والت شجاع بود يا ديوانه؟ آيا او به خاطر کمبود قدرت مردانگي و جاه‌طلبي‌اش در زير خطر مرگ توسط سرطان داشت تاوان پس مي‌داد يا اينکه وحشت سرطان بود که منجر به آشکار شدن " والت حقيقي" که به آن معروف گشت، شد؟ اين نکته‌ي جالبي براي بينندگاني است که برايشان همواره سوال بوده نقطه‌ي انفجارشان کجا مي‌تواند باشد، و اينکه اگر با چنين شرايطي مواجه شوند تا به کجا ادامه خواهند داد. براي والت، اينطور به نظر مي‌رسد که تشخيص مريضي کشنده‌اش، انگيزه‌اي را برايش فراهم کرد تا قدرت مردانگي‌اش را بازيابد و بدون هيچ آينده‌نگري به دنبال انجام مسئوليت‌هاي ابتداييش بيافتد. اين نکته سوالي را مطرح مي‌سازد که آيا او وادار به دست کشيدن يا حداقل از نو سروسامان دادن به ارزش‌هاي هسته‌ايش شد؟؛ يا اينکه شخصيت پيش از تشخيص بيماري‌اش، صرفا يک هويت اجتماعي شده بوده و سيستم اعتقادي و ارزشي واقعيش همين چيزي بوده است که در طول سريال پديدار مي‌گردد. نکته‌اي که منجر به پيدايش مسائلي پيرامون هويت و اصالت مي‌گردد. چه زماني ما واقعا خود حقيقي‌مان هستيم، تحت چه شرايطي و همراه با چه کساني اين امر مي‌تواند محقق گردد؟ همزادي چون هايزنبرگ شايد از لحاظ رواني براي تمايز قائل شدن يا سازگاري والت با کسي که به آن تبديل مي‌شود، ضروري باشد. سرطان نه فقط تبديل به نيروي محرکي براي روند دگرگوني والت گشت، بلکه شايد استعاره‌اي هم باشد براي چيزي که والت به آن تبديل شد، همانطور که با ولع هر چيزي را که بر سر راه رشد و نفوذ و قدرتش مي‌ايستاد از ميان بر مي‌داشت و نابود مي‌کرد. مرض والتر به اطرافيانش هم سرايت مي‌کند. افراد زيادي که با آن‌ها درباره‌ي سريال صحبت مي‌کردم، تا اندازه‌اي والتِ پايان سريال توي ذوقشان خورده بود. هرچند که نداشتن قدري همدردي براي اوضاع مصيبت‌بار والت و تصديق اينکه شخصيتي پيچيده و تراژيک بوده است، کار دشواري مي‌باشد. ميزان قابليت‌تان در درک کردن يا همذات پنداري با والت، شايد در پيوندي مستقيم باشد با اينکه چه ميزان او را به عنوان شخصي از اساس معيوب ببينيد، يا به عنوان محصولي از محيط اطرافش. در مقام يک روانشناس، اين نکات مي‌توانند در روان درماني موضوعات مهمي باشند، همانطور که افراد مي‌آيند تا در پرتو شرايط زندگي‌شان به همان اندازه‌ي انتخاب‌ها و مسئوليت‌هاي شخصي‌شان به درکي از خود برسند. والت تلاش داشت تا بدون دردسر با ارزش‌هايي چون درستکاري، سختکوشي، مسئول بودن،و فروتني و ... زندگي کند. ولي خودش را در آستانه‌ي مرگ توسط سرطان يافت، عاجز از فراهم کردن شرايطي مناسب براي خانواده‌اش به هنگام مرگ. او همچنين در شغلي کم ارج و قرب نسبت به توانائي‌هايش مشغول به کار است، در حالي که بهترين دوستش و معشوق سابقش با هم ازدواج کرده‌اند و پول زيادي را از شرکتي که والت هم در تاسيسش نقش داشته به دست آورده‌اند. يک چنين شرايط زندگي‌اي موجب مي‌گردد تا به نگرش‌مان نسبت به زندگي شکلي دوباره بخشيم، چيزي که بدون شک براي والت هم اتفاق افتاد. مواجهه‌ي والت با فناپذيري‌اش، همه‌ي اين مسائل را مورد سوال قرار مي‌دهد. در طي زماني که او " والت خوب قبل" را در ظاهر حفظ مي‌کند، غده‌ي هايزنبرگ به آرامي در حال رشد است و باطنا زمام امور را در دست مي‌گيرد. هويت سابق والت، عامل بازدارنده‌اي در برانگيختن سوء‌ظن ديگران نسبت به وي است.

خير و شر (اخلاقيات)
همگي ما مستعد خير و شر هستيم، بيشترمان تفاوت قائل مي‌شويم و خوبي را ارج مي‌نهيم. سرگذشت والت قصه‌ي عبرت‌انگيز طريق نيات خوب و گزندگي غرور و نخوت را به نمايش مي‌گذارد. او جنايت و درست کردن مواد را با اين گفته توجيه مي‌کند که اگر او اين کار را انجام نمي‌داد، کس ديگري انحام مي‌داد - بحث کشتن يا کشته شدن است و اگر پولي براي به دست آوردن وجود داشته باشد چرا او آن کسي نباشد که آن را به دست مي‌آورد؟ افراد زيادي در زندگي‌هايمان هستند که معمولا در مقياسي کمتر دراماتيک از اين نوع توجيه و دليل‌تراشي استفاده مي‌کنند. به اين منظور که اميالمان را با ايده‌آل‌ها و ارزش‌هايمان همسو کنيم. اين مسئله نوعا، بر روي هم شکلي از عادي جلوه دادن يا کم اهميت قلمداد کردن رفتار تکيه دارد ("اگر من انجامش نمي‌دادم، يک نفر ديگه انجامش مي‌داد؛ فقط همون يک بار بود و ...") يا لحاظ کردن خود به عنوان موردي استثنا و بنابراين نه شخصي تابع استانداردهاي مشابه براي ديگران (شکلي از اجراي عدالت خودخوانده، حق به جانب انگاري، يا احساسي از داشتن قدرت اراده يا انضباط فردي بيشتر از ديگران و بنابراين توانا به انجام رفتارهاي نفرت‌انگيز و يا فقط به هنگام لزوم). بي‌هيچ تعجبي اين مسئله منجر به سراشيبي خطرناکي مي‌شود، و دليل تراشي با نيات خوب ما را از قاعده‌اي مطلق محافظت مي‌کند. و آن را بيشتر به اين سمت سوق مي‌دهد که در سراشيبي در راستاي انتخاب‌هاي اخلاقي سوال برانگيز بيشتري سقوط مي‌کنيم. برچسب زدن اينکه چه کسي در برکينگ بد خوب است و چه کسي بد و شرور کار دشواري است: نابغه‌ي علاج‌ناپذير دست کم گرفته شده و خوار شده‌، به قصد تامين مالي خانواده‌اش تبديل به سلطان مواد مخدر مي‌شود. همسرش که به محض پي بردن به اسرار زندگي شوهر که مي‌تواند به نابودي خانواده منجر گردد، رابطه‌اي نامشروع با کس ديگر برقرار مي‌کند؛ معتاد به شيشه‌اي با قلبي از طلا؛ مامور اجراي قانون (به لحاظ رواني) آسيب‌ديده‌اي که کارش به دعوايي کافه‌اي مي‌کشد و شخصي را تا حد مرگ کتک مي‌زند؛ شخصي مبتلا به جنون دزدي که عاشقانه از شوهر نچسب و پريشانش پرستاري مي‌کند و غيره و غيره. سريال زير بار اين نقطه نظر که چه چيز خير است و چه چيز شر نمي‌رود، ولي پتانسيل (و احتمال) وجود هر دو را درون همگي مان به خوبي به نمايش مي‌گذارد.

مردانگي
به نظرم خيلي بيشتر از اخلاقيات، برکينگ بد از مردانگي به عنوان يک تمهيد داستاني عمده و عاملي انگيزشي در شيوه رفتار والتر وايت استفاده مي‌کند. کيفيات مربوط به جنسيت مردانه، اغلب کيفياتي چون استقامت، قدرت جنسي، پرخاشگري و نفوذ و تسلط هستند. هنگامي که والت متوجه مي‌شود که به طرز علاج‌ناپذيري بيمار است بر اين مسئله پافشاري مي‌کند که يگانه مسئوليتش اين است که اطمينان حاصل کند خانواده‌اش پس از مرگ وي از لحاظ اقتصادي تامين باشند. ذهن او درگير چيزهايي مي‌شود که در شرکت Gray Matter  از چنگش درآورده شده است - هم دختري که مي‌خواسته و هم وجهه و پولي که به گمانش لايق آن بوده است. هنگامي که کشف مي‌کند مي‌تواند شيشه‌اي با خلوص 99 درصد درست کند، بالاترين کيفيت در سطح بازار، شخصيتش طغيان مي‌کند و به نظر مي‌رسد که نسبت به وجهه و قدرتي که عاقبت موفق به کسبش مي‌شود اعتياد پيدا مي‌کند. سعادت و رفاه خانواده همچنان چيزي است که والت به عنوان انگيزه‌اش مدعي آن مي‌شود: هر چند که براي همه واضح است که همه‌ي اين کارها تماما به خاطر خودش بوده است. تمايل جنسي والت هم زماني که در جستجوي هيجان و رفتارهاي خطرناک درگير مي‌شود دوچندان مي‌شود. او حس مي‌کند که هوش و استعدادهايش عاقبت در حال رسيدن به ارج و قربي است که همواره سزاوارش بوده. والت به طور همزمان هم تبديل به شخصي ضداجتماع‌تر و هم شخصي با خصوصيات پدرانه مي‌گردد: در همان حالي که از مسموم کردن يک بچه که در مسير منافعش قرار گرفته ککش هم نمي‌گزد، نقشي پدروار براي جسي بازي مي‌کند، به نوزاد تازه متولد شده‌اش عشق مي‌ورزد و براي جلب محبت پسرش که به سمت هنک متمايل شده، نهايت تلاشش را مي‌کند. تدريس در دبيرستان براي والت فاقد اعتبار بود و موجب تضعيف‌اش مي‌شد. در دل دادوستد مواد، او احترام، کشمکش، مال و منال، قدرت، اعتبار، تائيدي بر ذکاوت و زرنگي‌اش، تمايل جنسي، ماجراجويي و اراده‌ي زندگي را با هم به دست مي‌آورد. به عوض، او احترام خود، احترام همسرش، امنيت و آبروي خانواده‌اش، درستي و اخلاقيات را از دست داد. خلاصه، تستسترون پيروز مي‌شود!
در مقابل زنان در سريال به عنوان شخصيت‌هايي عصبي و سلطه‌جو تصوير شده‌اند. شخصيت اسکايلر، تا وقتي که سر از ماجراهاي والت در مي‌آورد شخصيتي تخت و ملال آور است. او دائم آيه‌ي ياس مي‌خواند و بي خبر و غافل از همه جا است. نويسندگان سريال، هر از چندي خط داستاني جالب توجه‌اي براي اسکايلر مطرح مي‌کنند - او يک نويسنده‌ي خلاق است (گرچه اين نکته ندرتا دنبال مي‌شود و هيچ چيزي هم در شخصيتش در اثبات اين استعداد يا مشغوليت وجود ندارد)، به صورت پنهاني به سيگار اعتياد دارد، رابطه‌اي از سر کينه توزي با رئيس ترسويش برقرار مي‌کند و استعدادي هم براي پول شويي و گرداندن يک کسب و کار دارد. او تقريبا زندگي با بچه‌هايش را فداي زندگي با مردي که مشخص است عاشقش است مي‌کند اما جسارت ترک زندگيش را ندارد. اغلب اوقات ضعيف و نالان است و همدردي با گرفتاري‌اش کار دشواري است. خواهرش ماري، خيلي فعال‌تر و شخصيتي کنجکاوي برانگيزتر به نظر مي‌رسد، گرچه که مبتلا به جنون دزدي مي‌باشد (اين مسئله در يکي، دو اپيزود مطرح مي‌گردد اما متاسفانه خيلي بسط داده نمي‌شود) و آشکارا علاقه‌ي شديدي به رنگ بنفش دارد. ولي او نيز خيلي شخصيت قوام يافته‌اي به نظر نمي‌رسد و نه شوهرش هنک و نه هيچ کس ديگري احترام زيادي برايش قائل نيستند. ماري نيز عموما به عنوان شخصيتي ضعيف و عصبي به تصوير کشيده شده است. زنان سريال مدام نسبت به کارهايي که شوهرانشان در حال انجامش هستند بي‌اطلاع‌اند و اينطور به نظر مي‌رسد که فقط به طرزي مايوسانه اين سو و آن سو در حال تقلا مي‌باشند.

ناتواني
تا زماني که هنک دچار فلج کامل موقتي شود، فلج مغزي والتر جونيور که تا آن موقع همچون خط داستاني بلااستفاده و شکل نگرفته‌اي به نظر مي‌آمد، تبديل به ايده‌اي کارآمد شد. از سويي ديگر، آدم‌ها با ناتواني‌ها متولد مي‌شوند و سريال بدون اينکه تبديل به چيزي درباره‌ي ناتواني شود، اساسا کار خوبي در وارد کردن آن ايده به داستان انجام مي‌دهد. ماري همچنين از يکجور بيماري رواني نامشخص رنج مي‌برد، که به گمان من اين نيز خط داستاني بود که نياز به شرح و بسط بيشتري ‌داشت. نمي‌توان تصميم گرفت درباره اينکه آيا وارد کردن ناتواني به مثابه بخشي از زندگي، بدون هيچ نيازي به توجه و توضيحي خاص، ايده‌ي درخشاني بود؛ يا اينکه به طور بالقوه صرفا يک تمهيد داستاني گول‌زننده بوده که بدون فکر چنداني در پس آن، فقط برخي اتفاقات عجيب غريب را به داستان اضافه مي‌کند.

پانويس:
(1): Prius : از مدل ماشين‌هاي هيبريدي شرکت تويوتا که برقي هستند و مناسب براي محيط زيست.

احسان ميرحسيني
نظرات
فيشر کينگ پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 اسپينوزاي کبير مي فرمايد: ما به چيزي ميل نمي ورزيم، از آن رو که آن را نيک ميپنداريم، ما چيزي را نيک ميپنداريم، از آن رو که بدان ميل مي ورزيم.
6 0
پاسخ

پسر نوح دوشنبه 11 خرداد 1394 (والتر وايت = بيداري کودک درون شيطان، جاني و مريض رواني ؟ +"پينک من" = بيداري هيولاي درون ؟)
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز