20 فیلم برگزیده سال 2014 به انتخاب تحریریه 7فاز: ویپلش/ Whiplash (دیمین چزل)

ويپلش آن زيرلايه‌ي زمخت و خشني كه لازمه‌ي هر هنر زيبايي است را به عريان‌ترين و زمخت‌ترين شكل ممكن به نمايش در مي‌آورد. زمختي‌اي كه در تصويرپردازي و ريتمِ برآشوبنده‌ي فيلم نيز كاملا به چشم مي‌آيد. صحنه‌ي پاياني و لحظه‌ي نقش بستنِ لبخند بر روي چهره‌ي اندرو و فلچر، لحظه‌اي است كه تمامِ احساساتِ متناقضي كه تا آن موقع تجربه كرده‌ايم را از اساس زير سوال مي‌برد. جايي كه فلچرِ بي‌اخلاق و ساديست به زعمِ ما، تمام و كمال پدر را از دور خارج مي‌كند. لحظه‌اي كه فلچر به دركي عميق از اندرو مي‌رسد، دركي كه پدر هيچوقت نتوانست به آن برسد. يكي از متناقض‌نماترين پايان‌هاي خوش سينماييِ اين سال‌ها.

7فاز:
احسان ميرحسيني:
پسرِ منزوي و خجالتي و با استعدادي که عضو گروه موسيقي‌اي که هميشه آرزويش را داشته مي‌شود. او بالاخره موفق مي‌شود با دخترِ مورد علاقه‌اش قرار بگذارد. يک استادِ به نظر مهربان هم است که پيش از اولين تمرين‌اش با گروه، حرف‌هايي خوب و دلگرم‌کننده به او مي‌زند؛ "تو براي يه دليلي اينجا هستي." و البته پدري مهربان و حمايتگر. آشنا به نظر نمي‌رسد؟ اما خيلي نمي‌گذرد که فيلم تماميِ اين قالب‌هاي آشنا را به بي‌رحمانه‌ترين شکل ممکن به هم مي‌ريزد. ديمين چزل شيفتگي‌اش به موسيقيِ جز را با تلاشش براي به وجود آوردنِ فرمي موسيقايي در ساختارِ فيلم، نشان مي‌دهد. ريتمِ تدوينِ ويپلش در مقامِ مهمترين تمهيد براي به وجود آوردنِ اين حال و هوا عمل مي‌کند. کات‌هاي درست سر ضرب و در برخي جاها ضد ضرب (کاملا مطابق ريتمِ ضدضرب و آزاد در جَز) و همينطور اندازه نماهايي ناهمخوان که از پي هم مي‌آيند، اين‌ها همه ايده‌هايي هستند که چزل در کارگرداني‌ِ سرشار از اعتماد به نفسش از موسيقيِ جز به عاريه گرفته. هر زمان صحبت از فيلمي راجع به آفرينشِ هنري به ميان بيايد، مي‌توان ويپلش را به عنوانِ نمونه‌اي اعلا معرفي کرد. ويپلش آن زيرلايه‌ي زمخت و خشني که لازمه‌ي هر هنر زيبايي است را به عريان‌ترين و زمخت‌ترين شکل ممکن به نمايش در مي‌آورد. زمختي‌اي که در تصويرپردازي و ريتمِ برآشوبنده‌ي فيلم نيز کاملا به چشم مي‌آيد. صحنه‌ي پاياني و لحظه‌ي نقش بستنِ لبخند بر روي چهره‌ي اندرو و فلچر، لحظه‌اي است که تمامِ احساساتِ متناقضي که تا آن موقع تجربه کرده‌ايم را از اساس زير سوال مي‌برد. جايي که فلچرِ بي‌اخلاق و ساديست به زعمِ ما، تمام و کمال پدر را از دور خارج مي‌کند. لحظه‌اي که فلچر به درکي عميق از اندرو مي‌رسد، درکي که پدر هيچوقت نتوانست به آن برسد. يکي از متناقض‌نماترين پايان‌هاي خوش سينماييِ اين سال‌ها.

امين نور: چقدر مي‌تواني از حد خودت جلوتر بري؟ کل داستان حول همين موضوع هست. تا نيمه‌ي نخست با اثري مواجه هستيد که خيلي درست و بجا تمام شمايل اين نوع فيلم‌ها را اجرا مي‌کند. اينکه آرتيست در اثر خود غرق بشود، به‌سمت انهدام برود و مدام کاراکتر سياه‌تر شود و هيچ‌چيز ديگري جز خلق آن‌چيزي که مدنظرش است را در ذهن نداشته باشد. نمونه‌اي تيپيکال و معمول. از آن طرف کاراکتري داريم که گويي برادر تني سرهنگ سختگير "غلاف تمام فلزي" کوبريک است. همان شيوه را اجرا مي‌کند و حسابي طرف مقابلش را عذاب مي‌دهد تا به نتيجه دلخواهش برسد. تا اينجاي داستان همه‌چيز قابل حدس است، که بعد قرار است چه بشود يا در نقطه پاياني چه‌ چيزي در انتظار ماست. اما درست پس از ورود ما به نيمه دوم فيلم، کارگردان آس خودش را رو مي‌کند. همين فراتر از حد خود رفتن. نه فقط در مسير داستاني کاراکترها، بلکه خود فيلم هم تابع همين قضيه است. حالا بيا يک پله بالاتر برويم .اگر با سرهنگ فيلم کوبريک در بار مي‌نشست چه مي‌شد؟

احسان سالم: اندرو نيمن، درامرِ نوزده ساله، آمده به شيفر، بهترين مدرسه‌ي موسيقي کشور، تا براي خودش کسي بشود، يک بادي ريچِ تازه. آن ور تر ترنس فلچر است که با خويي يزيدي با دانشجوها رفتار مي‌کند و لابلاي آن همه خشونت و تندي و چشمان خونين و داد و هوار، عاجزانه بدنبال چارلي پارکرِ خودش مي‌گردد. قضيه هم چيز پيچيده‌اي نيست، ساده‌ست؛ همه چيز انگار سر جاي خود قرار گرفته، يک استعداد نوپا و يک استعداديابِ سمج. لازم هم نيست خيلي خون دل بخوريم تا بهم برسند، خيلي زود مشام فلچر، نيمن را پيدا مي‌کند و جوان هم له‌له‌زنان بدنبالش راه مي‌افتد. منتظر اتفاق خاصي نباشيد، خلق و خو و مرام خشنِ فلچر مصادف مي‌شود با روح جستجوگر و ترقي‌خواهِ نيمن. او نه تنها راضي به قدم زدن در مسير قدرت حاکم نشده و راهش را از لابلاي چمن‌ها باز کرده بلکه قدرت حاکم را هم به زانو درآورده و دنبال خودش کشانده، يادآور پايان يک پيامبر ژاک اوديار و اگر بخواهيم راه دور نرويم يادآور پايان کلاس هنرپيشگي داوودنژادِ خودمان که "اين دنيا رو دوست نداريد؟ خب عوضش کنيد"‌ و حالا دنيا عوض شده... نه تنها گروه، که فلچر هم مجبور است به ساز او برقصد.

صوفيا نصرالهي: شاهکار کوچک سال گذشته، اين درام عميق درباره جهان تاريک يک هنرمند بود. برعکس همه فيلم‌هاي اين‌چنيني اين‌بار مرشد و راهنما، هنرجويش را در مسير روشني قرار نمي‌دهد. موسيقي با خون و عرق و خشونت آميخته مي‌شود و اين‌طوري است که هنر واقعي راهش را پيدا مي‌کند. کنار قصه جذاب «ويپلش»، بايد به تدوين درخشان‌اش اشاره کرد که درست عين ضرباهنگ‌هاي موسيقي جز از کار درآمده است. قدرتمند و ريتميک. بازي جي.کي.سيمونز در نقش معلم سخت‌گيري که مي‌خواهد يکي از دست‌پروردگانش را به دنياي هنر اضافه کند، شگفت‌انگيز است. از ديمين چزل به جز «ويپلش» فيلم «گراندپيانو» را ديده بودم که فيلمنامه‌اش را نوشته بود. از فيلمنامه همين دو اثر مي‌شود استعداد چزل را در تعريف کردن قصه‌هايي با تعليق و تنش دروني کشف کرد. جسارتش در خلق قهرماني سياه مثل فلچر ستودني است. فينچر احتمالا الگوي خوبي براي چزل خواهد بود.

وحيد جلالي: اندرو نيمن و مارک زاکربرگ هر دو از جهان نابغه‌ها مي‌آيند. انسان‌هايي که سوداهاي بزرگ در سر دارند و محيط اطرافشان معمولاً درکي از آنها ندارند. شروع ويپلش نيز شبيه شبکه اجتماعي است. ولي پيچيدگي و غناي فيلم فينچر را ندارد. مسير قابل حدسي که ويپلش طي مي‌کند و هپي‌اند‌اش باعث مي‌شود فيلم از يک اثر معمولي درباره تلاش يک استعداد فراتر نرود. تقابل ديدگاه محافظه‌کارانه‌ي پدر و قناعت او در زندگي و بلندپروازي و نترس بودن پسر و همين‌طور رابطه‌ي سادومازوخيستي استاد و شاگردي اندرو و فلچر، از دوگانه‌هاي جذاب فيلم هستند. ولي نه اين رابطه‌ها و نه بازي خوب سيمونز در نقش استاد و نه حتي تدوين درخشان فيلم که باعث شده فيلم ريتم و ضرباهنگ موسيقي جَز را پيدا کند، ويپلش را به اثري ماندگار که بعدها از آن ياد شود تبديل نمي‌کند.

کاوه اسماعيلي: غافلگيري بزرگ سال و مهمترين عنواني که توانايي حضور در فهرست کالت مووي‌هاي سينما در سالهاي آينده را دارد. جمله‌ فيلم در مذمت واژه گود جاب بيش از هر ديالوگ ديگري از فيلمهاي سال نقل شد و سکانس پاياني‌اش به خصوص از لحظه‌اي که پسر از آغوش امن پدر به جهنم استاد برمي‌گردد و تولد يک مرد تازه را پس از روشن شدن دوباره صحنه به رخ کشيد، وارد خاطره‌هاي لذت‌بخش سينمايي‌مان کرد. شايد اگر دقايق حيرت‌انگيز واپسين فيلم نبود از ويپلش به عنوان يک فيلم استاد-شاگردي خوب نام برده مي‌شد اما رندي و بازيگوشي ديمين چزل در پرداخت همين تم از سکانس کافه به بعد تاثير فيلم را بيشتر از آنکه هست نمايان کرد. جي کي سيمونز بي‌نظير است و شايد به همين دليل چزل به سرعت و با کمک تدوين هوشمندانه فيلم از دوست دختر و پدر و زندگي خارجي اندرو مي‌گذرد تا بخش عمده فيلم در اتاق موسيقي بگذرد و مقابله‌ي جذاب معلم و هنرجو و چرخش‌هاي روايي که مسير هر کدام را در اين مبارزه به سويي مي‌کشاند. با اين همه ويپلش فيلم ساده و راحتي درباره مفهوم خشن و پيچيده‌ي حذف زوائد و حواشي براي تعالي مردانه است. چيزي که تنديس تراشيده آن را در سال گذشته در بهترين شکلش ديديم: مستر وايت در برکينگ بد.

زرتشت کاشفيان: ويپلش قصه استاد و شاگرديش را آنقدر درست و جذاب پيش مي‌برد و آنقدر عالي و در بهترين نقطه ممکن تمامش مي‌کند که کاري جز تحسين خالق جوانش از ما بر نمي‌آيد. در ابتدا ديمين چَزل به نظر مي‌رسد که تمام هم و غمش اين بوده که ما را شريک همه زجرها و مصيبت‌هايي کند که يک عاشق موسيقي جز مجبور به تحملشان است تا به يک نوازنده سطح اول تبديل شود، ولي تغيير جهت نهايي که البته از ابتدا در دل فيلمنامه کاشته شده همه چيز را تکميل مي‌کند، نکته‌اي که شايد وجه اشتراک ويپلش و بردمن هم هست؛ هنرمند خودش را، آبرويش را، آينده‌اش را وقف فقط يک اجراي بي‌نقص، چند لحظه ابدي از نشئه‌گيِ لذتِ غرق شدن در دنيايي ديگر مي‌کند، از اينکه بهترين باشد حتي اگر کسي به جز خودش و استادش (که به نوعي ايگوي قهرمان هم هست) آن را نفهمد. جادوي ويپلش از طرفي در روايت بي‌واسطه و صادقانه و در عين حال اکستريم نوازندگي و از طرفي ديگر نمايش جاه طلبي براي رسيدن به ايده‌آلي شخصي است، ايده‌آلي که شايد براي کسي جز قهرمان معنايي ندارد.

ندا ميري: کافي‌ست پسر را در همان معرفي اوليه درحالي‌که دارد ديوانه‌وار تمرين مي‌کند، درست ديده باشيم: او دوام مي‌آورد. پس چه چيزي‌ پسرک را تهديد به نابودي مي‌کند؟ همان چيزي که مي‌تواند او را نجات بدهد: جنون. اشتياق و ولعِ جنون‌آميز او به پذيرفته شدن. که در مراحلي او را خسته، نااميد، دل‌کنده و سرخورده مي‌کند. اما در نهايت همان چيزي‌ست که او را در نقطه اوج روسفيد مي‌کند. آن نگاهِ آميخته به پوزخند اندرو (با بازي قابل توجه و چشم‌گير مايلز تلر) به استادش (جدا نيازي هست به بازي سيمونز اشاره کنيم؟) در اجراي خيره‌کننده پايان کار، آخيشِ سيرابي پسري‌ست که يک تشنگي‌ مفرط او را به اين نمايش کشانده است و اگر اينجا جامِ خنکِ آب را تحويل نگيرد، کارش تمام است. در آن سو فلچر که ديگر اميدي ندارد اندرو شمايلِ روياي ديرين او باشد، اين بازي را چيده است تا انتقامش را بگيرد. حالا اما که حسابشان صاف شده، برگشتن اندرو به سن، ديگر جدالي از سر دشمني نيست. حالا هر دو مي‌دانند استسقاي لاعلاج‌شان در گرو اين لحظه است. اندرو بايد تاييد اين وحشي را بخرد و فلچر تنها و تنها زماني از درد مزمن آزاد مي‌شود که به چشم ببيند کسي هست که همه چيز را دوام مي‌آورد. بله! حتي او را. تماشاچي که تا اينجا روايتي خوب اما نه چندان ويژه‌ از يک ارتباط شاگرد/استادي را به آرامي و راحتي (و البته بدون اينکه شگفت‌زده شود) تماشا کرده است، حالا فرصت دارد با آنها وارد سطحي ديگر شود. فراتر از انتقام و خودنمايي و تاييد و اثبات، عقده‌گشايي آن دو را تماشا کند. دوئلِ چشم در چشمِ دو مرد که دارند با آزاد کردن ولع و جنونِ ناکام‌مانده خود در منتهاي حرارت، خودشان را از گوري قديمي رها مي‌کنند. مراد، در درخششِ مهيجِ مريدش، از حسرتي کهنه‌ عبور مي‎کند و مريد زير برقِ ستايش‌آميزِ مرادش ديگر اسير قفسِ خواهشِ مقبوليتِ هيچ‌کسي نيست. حالا آن‌ها از هرچيزي که تا اينجا خودشان و ارتباط‌شان را در سطحي متوسط نگاه داشته، عبور کرده‌اند و دارند در بي‌عقده‌ترين تن به تن عمرشان تمام و کمال آزاد مي‌شوند. يک ارگاسمِ بي‌مثال/بي‌تکرار. حرف زدن کافي‌ست! نگاهشان کنيد.

گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
يكي سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 فيلم متوسطي كه دل از همه عارف و عامي ربود. فصل آخر بيشتر مسخره است تا چيز ديگر.
-1 10
پاسخ

ايمان سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 فيلم که حرف نداشت. يادداشتها هم خوب بودن. پويان خان چرا نبود خودش؟ دختره هم که مثل هميشه پرتپش مينويسه و آدمو بالاپايين ميکنه
0 0
پاسخ

سايه سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 يادداشت آقاي اسماعيلي و ميرحسيني و نور را خيلي دوست داشتم..خانوم ميري خيلي احساساتي و توصيفي مينويسن که ربطي به نقد فيلم نداره..بقيه يادداشتها هم خوب بودن..آقاي عسگري چرا ننوشتن درباره اين فيلم؟
1 -1
پاسخ
سايبورگ دلارفروش سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 فيلمه فقط براي حرف زدن و وصف اونچناني راه ميده كه بنويسي و بنويسي و مردم فكر كنن چي ميشه تو فيلم. خيلي چرت بود فيلمش

سامي سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 خانوم نصراللهي بهترين يادداشت فيلم هاي 2014 تان را درباره اين فيلم نوشتيد.
2 0
پاسخ

سما سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 آفرين وحيد مقايسه با فيلم فينچر خيلي خوب بود
0 0
پاسخ

فردين پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 فيلمش حرف نداشت مي تونم بگم در عين سادگي يکي از سه فيلم برتر سال بود و بازيگر نقش مکملش سيمونز فک کنم بدون هيچ رقيبي بهترين بازيگر سال تو همه دسته بندي ها بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز