نویسنده‌ی «برکینگ بد» از دلیل پایان دادن به سریال می‌گوید: چون والت گفته بود

ما از فيلم‌هاي فراواني كش مي‌رفتيم يا قرض مي‌گرفتيم. فيلم‌هايي مثل پدرخوانده،‌ روزي روزگاري در غرب، حتا راكي. اما فيلمي كه اسمش بارها در اتاق نويسندگان تكرار شد، جنايت و جُنحه‌ ساخته‌ي وودي آلن بود. داستان آن فيلم درباره‌ي مردي بود كه در حال كشمكش با كاري‌ست كه انجام داده ولي در نهايت مي‌فهمد كه بايد ازش بگذرد و به زندگي‌اش ادامه دهد. آن چشمِ پلاستيكي نمادي از قضاوت بود. براي والت مثل مارتين لاندو، شخصيت فيلم وودي آلن نبود كه خدا را ناظر كارش ببيند، اما او آن چشم پلاستيكي را داشت. انگار كه همه‌ي كساني كه به‌خاطر او كشته شده بودند، چشم به چشمش دوخته بودند.

توماس اشنوز/ تايم: «آيا برکينگ بد واقعاً تمام شد؟ چرا؟ چرا بيشتر نمي‌سازيد؟» من يکي از نويسنده‌هاي برکينگ بد هستم و اين‌ها بيشترين سوالاتي هستند که طي يک سال گذشته از من پرسيده شده (در کنار اين سوال «اون غذاست که رو لب‌ات مونده؟»). باور کنيد اين سوال را بارها و بارها از خودم پرسيده‌ام. اما جواب بسيار ساده است: قانوني در اتاق نويسندگان بود که مي‌گفت کاراکترهاي فيلم را وادار به حرکت در هيچ جهتي نکنيد، مگر خودشان بخواهند.
من از فصل دوم (فصل پسرعموها) بود که به گروه نويسندگان پيوستم و به‌عنوانِ طرفدار واقعي سريال هم آمده بودم. کار نويسنده‌ها، کارگردان‌ها، بازيگران و عوامل سريال در بهترين شکل ممکن بود و من تحت‌تاثير اين ايده بودم که والت براي خاطر خانواده‌اش خودش را به درون حوادث پرتاب مي‌کند. به او اهميت مي‌دادم، به مردي که براي رفاهِ خانواده‌اش به ورطه‌ي فساد مي‌افتاد. اما بعد فهميدم که کاراکتر او تغييري نکرده است. نه واقعاً. اتفاقي که افتاده اين است که او طبيعتِ واقعيِ درونش را آشکار کرده است.
جمله‌ي قبل را که نوشتم حواسم بود که اين نظر من است و مي‌شود درباره‌اش بحث کرد. وينس (گيليگان) مدام اين‌جمله را که حالا ديگر کلاسيک شده است تکرار مي‌کرد: «آقاي چيپس تبديل به صورت‌زخمي مي‌شود.» اما من وقتي سکانس‌هاي والت را مي‌نوشتم اعتقاد داشتم که او صورت‌زخمي است (يا در دنياي سريال ما، هايزنبرگ) که دارد خودش را به‌عنوان مردي که جامعه انتظارش را دارد جا مي‌زند. سرطان بهانه‌اي به دستش مي‌دهد تا تظاهر را کنار بگذارد. به نظر من و با آن‌همه کارهاي شيطاني‌اي که والت انجام مي‌دهد، اين تنها دليلي‌ست که ما سريال را دنبال مي‌کنيم و با او همذات‌پنداري مي‌کنيم. همه‌ي ما در برخي جنبه‌هاي زندگي‌مان، تظاهر به چيزي مي‌کنيم که نيستيم. اما بگذاريد ببينيم چه اتفاقي مي‌افتد وقتي والتر پوسته‌ي خودش را کنار مي‌زند. نتيجه شايد هيجان‌انگيز باشد اما بي‌اندازه کثيف هم هست. براي همه‌ي ما بهتر است که متمدن بمانيم و بگذاريم والت اين‌کار را بکند! اگر همه‌ي ما بخواهيم اين‌کار را بکنيم دنيا تبديل به آن قسمتِ پيشتازان فضا مي‌شود که همه در حال دويدن فرياد مي‌زدند «فستيوال» و يکديگر را پاره پاره مي‌کردند و پول همديگر را مي‌دزديدند. بنده شديداً اعتقاد دارم زياد خوشايند نخواهد بود!
البته منظورم اين نيست که همه‌ي ما وجودي شيطاني همچون هايزنبرگ در درون‌مان داريم. بعضي‌هاي‌مان اين‌طوري هستيم و خودتان مي‌دانيد کدام‌ها را مي‌گويم! (شما که داري توي دست‌شويي اين‌ مطلب را مي‌خواني، با شما هستم!) اما صادق باشيم، من آدمي خسته‌کننده هستم که دستم به هيچ خلافي نمي‌رود اما اگر به فکر حرف مردم نبودم حتماً کارهايي مي‌کردم که مادرم زياد به‌شان افتخار نمي‌کرد.
اولين ايده‌ي من که به وايت‌بُرد راه يافت را به خاطر دارم. ما در اتاق نويسندگان وايت‌بُردي داشتيم که ايده‌ها را رويش مي‌نوشتيم. ايده‌ي من اين بود که والت چشم خرسي عروسکي را توي فيلتر استخرش پيدا مي‌کند. برايم خوشايند بود که يکي از چيزهايي که در روز اول کارم گفته بودم به‌دردخور بود. ما از فيلم‌هاي فراواني کش مي‌رفتيم يا قرض مي‌گرفتيم. فيلم‌هايي مثل پدرخوانده،‌ روزي روزگاري در غرب، حتا راکي. اما فيلمي که اسمش بارها در اتاق نويسندگان تکرار شد، جنايت و جُنحه‌ ساخته‌ي وودي آلن بود. داستان آن فيلم درباره‌ي مردي بود که در حال کشمکش با کاري‌ست که انجام داده ولي در نهايت مي‌فهمد که بايد ازش بگذرد و به زندگي‌اش ادامه دهد. آن چشمِ پلاستيکي نمادي از قضاوت بود. براي والت مثل مارتين لاندو، شخصيت فيلم وودي آلن نبود که خدا را ناظر کارش ببيند، اما او آن چشم پلاستيکي را داشت. انگار که همه‌ي کساني که به‌خاطر او کشته شده بودند، چشم به چشمش دوخته بودند.
در قسمت‌هاي اوليه‌ي فصل پنجم، سکانسي داشتيم که والت دوباره آن چشم را پيدا مي‌کرد و مي‌انداختش توي سطل زباله. اما آن سکانس حذف شد و ديگر به کار برنگشت. دلم مي‌خواست جايي در سريال مي‌يافت. (ما نويسنده‌ها اين‌طوري درگير ايده‌هاي‌مان مي‌شويم – اين دلبستگي حتا به اشياء هم گسترش مي‌يابد.) اما... والت رد آن چشم را گم مي‌کند. ديگر برايش مهم نيست بقيه درباره‌اش چه فکري مي‌کنند.
شايد فراموش کرده باشيد که تنها دو فصل قبل، والت وجدان بيشتري داشت. به‌خاطر داريد که در اوايل فصل سه، وقتي والت از تصادف هواپيماهاي مسافربري داغان شده است، پول‌هايش را روي باربکيو مي‌گذارد و آتش مي‌زند؟ تقريباً گذاشتيم اين‌کار را بکند! (بحث اوليه اين بود که «والت پول کافي دارد. ما احتياج به يک دليل داريم که دوباره دست به پختِ شيشه بزند.») اما خوشبختانه کاراکتر، شخصيتِ واقعي‌اش را به ما نشان داد و خودش دست به کار شد و پول‌ها را ريخت توي استخر تا نسوزند. جسي شخصيتِ باوجدان ما بود، کسي که به‌خاطر پول‌هاي آغشته به خون دچار شکنجه‌‌ي روحي شده بود. والت نه. او مي‌تواند دسته‌بندي کند و منطقي باشد. والتر وايت يک حاکم است و اين‌کار را خوب بلد است. تا وقتي که همه‌چيز به راهِ غلط مي‌افتد...
و چه‌قدر اين فصل (فصل آخر) براي والتر بد پيش مي‌رود. حالا همه – جسي، اسکايلر، جونيور، ماري و هنک – تقاص‌شان را مي‌پردازند. مي‌بينيم والتر وايت، که در حدِ کمال توسط آقاي برايان کرانستون خلق مي‌شود، کاشته‌اش را درو مي‌کند. نگاهِ ما به فيلم جنايت و جُنحه بود اما بعد چشم‌مان به فيلم ديگري بود که مدام در اتاق نويسندگان ازش حرف مي‌زديم: فارگو. والت تقريباً در منطقه‌ي امن بود که پليسي سمج سرنخ تازه‌اي پيدا کرد. دابليو. دابليو در کتابِ سبزه‌هاي چمن.
ما مي‌دانيم برج دروغ‌هاي والت، اگر سرطان زودتر او را از پا نيندازد، نهايتاً فرو خواهد ريخت. مطمئناً مي‌توانستيم داستان را اين‌گونه به پايان برسانيم که والت پيروز شده است و خوش‌حال در کنار خانواده‌اش زندگي مي‌کند و تمام پول‌ها هم پولشويي شده‌اند. اما اين به سبکِ برکينگ بد نمي‌خورد. از تمام پيشنهادهايي که در اتاقِ نويسندگان گفته شد، هيچ‌وقت فکر نکردم که به سمتِ اين پايان خوش برويم. آزي‌ماندياس هميشه در جو اتاق حضور داشت. از وقتي که هنک به حقيقت پي برد، عادت کرده بوديم داستان را تمام شده بدانيم. اما تمام نشده بود. نه کاملاً. قسمت ديگري از سريال بود که نهايتاً ما را به اين نتيجه رساند که والت به پايان سفرش رسيده است... حرف‌هايي که به اسکايلر مي‌زد در آن قسمتِ نهايي سريال. درست وقتي به آن نقطه رسيد ديگر جايي براي رفتن نداشت. طبيعتِ واقعي‌اش آشکار شده بود. اين دليلي بود که باعث شد ما، بدبختانه، به آخر سريال برسيم.
بله، من از تمام شدن سريال غمگينم. واقعاً غمگينم. ديوانه‌ي برگشتن به آن‌جا هستم. گروه عالي، بازيگرانِ محشر و بهترين و بامزه‌ترين گروه نويسندگاني که در عمرم ديده‌ام. مايکل اسلوويس، فيلمبردار/کارگردان نابغه‌مان در روز پاياني به همه‌مان هديه‌هايي داد با نقل‌قولي معروف از دکتر زئوس که به‌شان چسبانده بود: «غمگين نباش که تمام شد، خوش‌حال باش که اتفاق افتاد، عوضي!» (خيلي‌خب، شامل عوضي نمي‌شد، من اضافه‌اش کردم. ناسلامتي نويسنده هستم و کار نويسنده‌ها هم همين است ديگر.) بنابراين تمام تلاشم را مي‌کنم که به آن نقل‌قول عمل کنم و خوش‌حال باشم. اما بدبختانه، درست مثل والت، طبيعتِ واقعي‌مان نهايتاً خودش را نشان مي‌دهد.

نيما نگارستان
نظرات
امين چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 به نظرم اين سريال صعود و سقوط يک پادشگاه بود. يک کينگ واقعي !
8 2
پاسخ

فريد سه شنبه 10 شهريور 1394 بعد لاست، برکينگ بد عاليه ضمنا فيلم مضنونين هميشگي هم خيلي عظيمه يه حسي بين لاست و برکينگ بده که رهات نمبکنه
0 5
پاسخ
محمد جمعه 18 تير 1395 شما لاست رو بالاتر از بريکينگ بد قرار ميدي؟ :-/ واقعا مطمعنيييي؟!

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز