یادداشت نویسنده 7فاز بر سریال سقوط/ The Fall

گيليان اندرسون موفق مي‌شود با تركيب توامان قدرت و شكنندگي‌اي كه به شخصيت استلا گيبسون مي‌بخشد، تا حدودي كفه‌ي ترازوي بازيگري سريال را در مقابل جيمي دورنان به سمت خود سنگين كند. نكته‌اي كه تبديل به يكي از عناصر اساسي سريال شده است. اما عامل اصلي به وجود آورنده‌ي سريال را بايستي آلن كيوبيت، خالق و كارگردان فصل دوم آن بدانيم. كسي كه به رغمِ زمان نسبتا محدودش، داستان‌اش را با طمانينه و پرداخت به اندازه‌ي تمام خرده‌داستان‌هايش روايت مي‌كند.

7فاز: "من در ظلمت و باران متولد شدم، و از آن رها شدم. گاهي فكر مي‌كنم جرم‌هايي كه توصيف مي‌كنم، جرم‌هايي هستند كه اگر فرار نكرده بودم مرتكب مي‌شدم. من يكي از خوش‌اقبالان هستم. آيا مي‌توان در مورد خوش‌اقبالان چيزي گفت جز اينكه گريخته‌اند؟" - ژرژ سيمنون
.......
ژانر جنايي، هم اكنون در دهه‌ي دوم هزاره و دوران نفوذ گسترده‌ي سريال‌هاي تلويزيوني تبديل به يكي از جريانات تلويزيوني جدي‌ اين روزها شده است. از كشوري چون نيوزيلند (بر فراز درياچه ساخته‌ي جين كمپيون) و كشورهاي اسكانديناوي (سريال پل نوشته‌ي هانس روزنفلت) گرفته تا آمريكا، همه در به وجود آمدن اين جريان طي اين سال‌ها موثر بوده‌اند. در اين ميان، طي اين سال‌ها نقش انگلستان با توجه به سنت ادبيات جنايي گردن‌كلفتي كه پشت سرشان قرار دارد، در ارائه‌ي سريال‌هايي خوش‌ساخت داراي اهميت ويژه‌اي است. سريال‌هاي انگليسي كه شايد نه از نظر كميت ولي از لحاظ كيفيت با بهترين سريال‌هاي جنايي آمريكايي برابري مي‌كنند. تريلر روانشناختي با محوريت قاتل زنجيره‌اي، يكي از مهمترين خرده‌ژانرهايي بوده كه به دفعات در سريال‌هاي تلويزيوني مورد استفاده قرار گرفته است. خرده‌ژانري كه شايد با توجه به پيچيدگي‌هايش و نيازش به زمان بيشتر براي گسترش روايت، قالب بهتري را در سريال‌هاي تلويزيوني پيدا كرده باشد. سقوط (آلن كيوبيت) كه فصل اولش در سال 2013 از شبكه‌هاي BBC Two و  RTÉ One جمهوري ايرلند پخش گرديد، از مهمترين سريال‌هاي جنايي قاتل زنجيره‌اي اخير مي‌باشد. سريالي كه پخشش در شبكه‌ي نتفليكس منجر به اين شد كه در آمريكا هم تماشاگران زيادي پيدا كند.

سقوط، بر خلاف ديگر سريال مهم انگليسي 2013 يعني برودچرچ (كريس چيبنال، پخش شده از شبكه‌ي ITV) كه اساس روايتش را بر "جنايت كار كي بوده؟" مي‌گذارد و تعليقش را بر پايه‌ي شك و ترديد‌ها به تك تك افراد جامعه‌اي كوچك بنا مي‌كند، از همان ابتدا با معرفي قاتل زنجيره‌اي داستان از يكي از مهمترين قواعد ژانر تخطي مي‌كند و زمينه را براي رسيدن به هدف اصلي‌اش، بازي موش و گربه‌ي روانشناختي كارآگاه و قاتلش فراهم مي‌كند. گيليان اندرسون (دانا اسكالي پرونده‌هاي مجهول) در نقش استلا گيبسون درخشان است، كارآگاه صورت يخي لندني كه براي بازنگري پرونده‌ي قتل زني كه به نظر او توسط يك قاتل زنجيره‌اي صورت گرفته به بلفاست آمده است. فضاي سرد و غمزده‌ي بلفاست و همچنين دلالت‌هاي سياسي فرامتني كه خواه ناخواه وارد داستان مي‌كند، به تصوير تيره و تار سريال بيشتر دامن مي‌زند. جيمي دورنان خوش چهره (پنجاه طيف گري) در نقشِ پل اسپكتور، خفه‌كننده‌ي دختران مو مشكي موفقِ بلفاست، شمايل دكتر جكيل و مستر هايدگونه‌اي به اين شخصيت مي‌بخشد. از زمره‌ي قاتلان روشنفكري كه بر خلاف بسياري ديگر از قاتل‌هاي سريالي، دلايلي به غير از مسائل جنسي براي اعمالش دارد. او در جايي دلايلش براي قتل‌ها را اينطور بيان مي‌كند: " قتل‌هاي من ربطي به س.ك.س نداره، اين تصميمي در مورد طبيعت ضروري دنياست. دنيا جاي درد و بدبختي و عزا و ياسه؟ يا جايي براي لذت و شيريني و نور؟ اطرافمون فقط بدبختيه، چرا ازش لذت نبريم؟ چه احساسي مي‌كنيم اگه اطرافيانمون يه دفعه شروع به شكست خوردن كنن؟ خوشحالي بقيه يه بي‌حرمتي در مقابل درد و بدبختي ماست. اگه خوشحالي بقيه باعث درد ما بشه، پس چرا اون خوشحالي رو كم نكنيم؟"
در طرف ديگر اما، استلا گيبسون بيشتر از اينكه شبيه كارآگاه‌هاي زن نمونه‌اي باشد، با موهاي طلايي و صورت سنگي و سردش، يادآور فم‌فتال‌هاي فيلم‌هاي نوآر است. هر دوي كارآگاه/قاتل سريال، طبق اين ايده‌ي رمانتيك داستان‌هاي جنايي، خارج از نظم عادي جامعه قرار دارند و به نوعي ضد اجتماع هستند. ايده‌اي كه با قرار دادن توازي‌هاي رفتاري بين اين دو، هم در خصوصيات رفتاري‌شان و هم در كارگرداني سريال، تقويت مي‌شود. نكته‌اي كه بالاخص در ايده‌هاي تدويني سريال مشهود است. اينتركات‌هايي كه به كرات مورد استفاده قرار مي‌گيرند و به نوعي استلا گيبسون و قاتل را به هم پيوند مي‌دهند.  پل اسپكتور با خفه‌كردن تدريجي زنان و احساس دردي كه از تماشاي زجرشان پيدا مي‌كند، به ارگاسم رواني مي‌رسد. او با پناه بردن به فانتزي‌اي كه قدرت خداگونه‌اش در گرفتن جان انساني ديگر به او مي‌دهد، به مقابله با اختگي‌اش در زندگي واقعي مي‌پردازد. براي او قتل‌ها نوعي آيين و مناسك هستند. آييني كه ابتدا با يك مرحله‌ي چشم‌چراني آغاز مي‌شود. پيش از حمله بايد نرمش كند و پس از قتل تدريجي توام با زجر، با آرايشِ قربانيانش، با آن‌ها همچون يك اثر هنري برخورد مي‌كند، اثر هنري‌ كه بايستي از آن عكس گرفته شود تا براي هميشه ماندگار بماند. اما حقيقت ماجرا براي اسپكتور اين است كه در واقع اين زن‌هاي مو مشكي موفق در نظر او هم دشمن هستند و هم شي مطلوب. كه براي تصاحب كردنشان بايستي آن‌ها را تحقير كند، و آن‌ها را تا به حد خودش پايين بياورد. مرد بودن براي اسپكتور، به رغم اينكه تمامي مشخصات ظاهري مردانه را دارد، كار دشواري است.   
استلا گيبسون هم به طريقي ديگر و با اغواي مردان اطرافش به دنبال رسيدن به قدرت است. به همين دلايل است كه اين تضاد ازلي بين دو قطب خير و شر (كارآگاه/قاتل) داستان‌هاي جنايي، در پايان جاي خود را به يكي شدن استعاري اين دو شخصيت مي‌دهد. ايده‌اي كه همواره از مضامين مورد علاقه‌ي مايكل مان در فيلم‌هايش به ويژه شاهكارش مخمصه بوده است. اين شباهت مضموني به فيلم‌هاي مان را نماي پاياني سريال هم تقويت مي‌كند. سقوط در كنار خط پيرنگ اصلي‌اش كه همان جستجوي پليس براي يافتن قاتل است، با پرداختِ به اندازه‌ي  خرده‌داستان‌هاي ديگر بر خلاف بسياري ديگر از سريال‌هاي جنايي، به اثري چند بعدي تبديل مي‌شود و نگاهي متفاوت مي‌اندازد به بحث خشونت عليه زنان كه در سريال‌هاي ديگر زياد ديده‌ايم. داستان دختر كم سن و سالي كه گرفتار عشقي آتشين نسبت به پل اسپكتور قاتل مي‌شود، يا زني كه از شر شوهر پرخاشگرش، آرامش را در آغوش قاتل داستان مي‌جويد و همچنين رابطه‌ي پدر و فرزندي اسپكتور با دختر كوچكش، در تقابل با انزوا و تنهايي استلا گيبسون، سقوط را تبديل به درامي چند لايه مي‌كند كه نقبي به نيروهاي تاريك وجود انساني مي‌زند و از دل اين نگاه روانكاوانه، تماشاگرش را همراه خود به تاريك‌ترين زواياي وجودي زندگي هدايت مي‌كند. زوايايي كه عقل منطقي هيچ جوابي برايشان ندارد.  
گيليان اندرسون موفق مي‌شود با تركيب توامان قدرت و شكنندگي‌اي كه به شخصيت استلا گيبسون مي‌بخشد، تا حدودي كفه‌ي ترازوي بازيگري سريال را در مقابل جيمي دورنان به سمت خود سنگين كند. نكته‌اي كه تبديل به يكي از عناصر اساسي سريال شده است. اما عامل اصلي به وجود آورنده‌ي سريال را بايستي آلن كيوبيت، خالق و كارگردان فصل دوم آن بدانيم. كسي كه به رغمِ زمان نسبتا محدودش، داستان‌اش را با طمانينه و پرداخت به اندازه‌ي تمام خرده‌داستان‌هايش روايت مي‌كند.

احسان ميرحسيني
نظرات
عباس جمعه 8 آبان 1394 درمورد سريال ري داناوان وانسانها هم بنويسيد
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز