امانوئل لوبزکی از فیلمبرداری «بردمن» می‌گوید

حتي مايك نيكولز پيش از مرگش قصد داشت ايناريتو را از ساخت «بردمن» منصرف كند، چراكه فكر مي‌كرد اين پروژه محكوم به شكست است.
«تصميم گرفتيم تقريبا در انتهاي فيلم يك كات محسوس بزنيم تا مطمئن باشيم كسي گمان نكند فيلم را صرفا به خاطر تك‌پلان بودن و به رخ كشيدن توان تكنيكي‌مان، تك‌پلان گرفته‌ايم. زماني كه در انتهاي فيلم شما فكر مي‌كنيد تامسن مرده، وارد رؤياي وي، يا نمي‌دانم... تخيلات، ياخاطرات او مي‌شويد. اين سكانس خيلي كات دارد. اما از جايي كه به بيمارستان برمي‌گرديم، و از درون متلاشي شدن زندگي ريگن را در آخرين ساعات حياتش مي‌بينيم دوباره فيلم تك‌پلان مي‌شود.

ايندي واير: مسأله بامزه راجع به «بردمن» اين است که امانوئل "چيوو" لوبزکي ابتدا در مقابل فيلم‌برداري به شيوه حيرت‌انگيز تک‌پلان که توسط کارگردان، الخاندرو گونزالز ايناريتو پيشنهاد شده بود مقاومت کرد. هرچند او که براي «جاذبه» الفونسو کوارن هم اسکار برده، به برداشت‌هاي بلندش معروف است، اين فيلم، به‌عنوان يک برداشت بلند  ـ  و همينطور کمدي  ـ  کاري شاق به نظرش مي‌رسيد که به‌طرز ناراحت کننده‌اي دشوار بود.
اما در نهايت، دستاورد لوبزکي در اين فيلم به اندازه‌اي قابل توجه بود که براي کسب دومين اسکار پياپي‌اش، پس از اخذ جوايز مختلف از انجمن منتقدان لس‌آنجلس، انجمن منتقدان آنلاين نيويورک، و ايندي‌اسپريت در بين ساير رقبا پيشتاز بود.
خود لوبزکي مي‌گويد: «نمي‌خواستم يک فيلم غلط‌اندازِ تهي از انديشه کار کنم؛ يا اين‌که صرفاً به‌خاطر خودنمايي، فيلم را تک‌پلان بگيرم. اما فيلم‌نامه الخاندرو که خيلي کامل نوشته شده بود، پتانسيل اين ايده را داشت که با يک برداشت پيوسته، به اعماق ديوانگي ريگن تامسن (مايکل کيتن) نفوذ کنيم و شاهد سقوطش باشيم. بنابراين، فيلم‌برداري به صورت تک‌پلان درست بود. و فکر مي‌کنم جواب داده است.
«چيز جالبي که در مورد الخاندرو و همه کارگردان‌هاي بزرگ وجود دارد اين است که مي‌خواهند هنرمندانه فيلم بسازند. اما از طرف ديگر شما براي ساخت يک فيلم نياز به پول و همچنين پخش‌کننده داريد، و مجبوريد در دل صنعت سينما کار کنيد. و با همه اين‌ها، مي‌خواهيد مؤلف هم باشد. خب قطعاً آرزو مي‌کنيد به هيچ‌کدام از اين‌ها نياز نداشتيد. آرزو مي‌کنيد اي کاش مي‌توانستيد از همه اين‌ها فرار کنيد. اين آرزوها در عين حال نکته شيرين و جذاب فيلم‌سازي هم هست. اين‌ها احساس الخاندرو راجع به خودش و همچنين خيلي از ما راجع به خودمان را توضيح مي‌دهند».
اما، هبوط شخصيت اصلي فيلم به ديوانگي به چه معني است؟ «باز کردن اصل و کنه روايت چندان مهم نيست. من عاشق اين‌گونه ابهام‌ها هستم، در حالي که عموم مردم مخصوصاً آمريکايي‌ها خيلي از آن مي‌ترسند. و بعضي‌شان واکنش خوبي به آن نشان نمي‌دهند. آن‌ها يک توضيح سرراست و شفاف مي‌خواهند. من شخصاً عاشق اين دو پلان هستم: يکي پلان عروج مانند افتتاحيه فيلم و ديگري لبخند اما استون در پايان فيلم وقتي به آسمان نگاه مي‌کند. فکر مي‌کنم اين مسأله بيش‌تر حسي است. وقتي اِما به بيرون نگاه مي‌کند، و وقتي مايکل بيرون از بيمارستان است، شما چه حسي داريد؟ سؤال داشتن در پايان فيلم هيچ اشکالي ندارد».

اما سؤال‌هاي ما راجع به ساخت فيلم است. راجع به اين‌که چند کات در فيلم وجود دارد و طول هرکدام از پلان‌ها چقدر است. آقاي فيلم‌بردار درست يادش نمي‌آيد، به جز اين‌که هر برداشت بين 10 تا 20 دقيقه بوده. اين‌طور که لوبزکي مي‌گويد هرگاه داخل سالن تئاتر و دالان‌هاي اطرافش هستيم، يک برداشت است و هرگاه داخل اتاق تامسن و راهروهاي مجاورش هستيم برداشتي ديگر است. همچنين هرگاه بيرون از ساختمان تئاتر در ميدان تايمز هستيم هم يک برداشت است؛ به جز مشخصاً جايي که تامسن پرواز مي‌کند و همچنين سکانس اکشن تخيلي فيلم که پر از جلوه‌هاي ويژه بصري است.
و برگ برنده اين‌جاست: لوبزکي مي‌گويد: «ما امکان استفاده از موسيقي زنده درام‌نواز سبک جَز آنتونيو سانچز را براي تنظيم ضرباهنگ پلان‌هايي که مي‌گرفتيم داشتيم.
«و بخش زيادي از تدوين را پيش از شروع فيلم‌برداري انجام داديم. به‌عنوان فيلم‌بردار، حضور در مرحله پيش‌توليد و همکاري نزديک با تدوين‌گر و همين‌طور دپارتمان طراحي به طرز شگفت‌انگيزي لذت‌بخش و جالب است. تمام چيزهاي که ساختيم ـ مثلاً آينه و ميز گريم مايکل ـ مي‌بايست در اندازه‌هاي دقيق مي‌بود تا بتوانيم تصوير در لحظات مربوطه، تصوير درستي از او ببينيم. مثل اين بود که يک تئاتر تمرين مي‌کرديم و زماني که کاملاً آماده شديم، موقع فيلم‌برداري بود. ضمناً استفاده از نورهاي آبي و قرمز حس يک تئاتر واقعي را ايجاد مي‌کرد. تئاتري که براساس واقعيت بود.
«بنا به اقتضاي اجراي کمدي در يک پلان، يا درواقع آن‌گونه که به صورت يک پلان خيلي طولاني به نظر برسد، اغلب نقاط برش روي حرکت‌هاي دوربين و حرکات بازيگران است. کل اين ريتم مي‌بايست در پيش‌توليد و در زمان فيلم‌برداري درمي‌آمد. و اين خيلي ترسناک است. چراکه اغلب کارگردان‌هاي کمدي‌ساز معتقدند تدوين مهم‌ترين ابزار براي ايجاد ريتم و درست از کار درآمدن شوخي‌هاست».
اما لوبزکي از اين‌که ايناريتو اين‌قدر جسور بود که «بردمن» را به همين شکل بسازد هيجان زده بود؛ در حالي که هيچ‌کدام نمي‌دانستند کارشان جواب خواهد داد يا نه. او مي‌گويد: «نمي‌شود چنين فيلمي را دربرداشت‌هاي خيلي زياد گرفت، چراکه هر کدام از نماها خيلي پيچيده‌اند و شما هيچ‌وقت 100% راضي نمي‌شويد مگر اين‌که همه چيز کاملا مهيا و سر جاي خودش باشد».
حتي مايک نيکولز پيش از مرگش قصد داشت ايناريتو را از ساخت «بردمن» منصرف کند، چراکه فکر مي‌کرد اين پروژه محکوم به شکست است.
«تصميم گرفتيم تقريبا در انتهاي فيلم يک کات محسوس بزنيم تا مطمئن باشيم کسي گمان نکند فيلم را صرفا به خاطر تک‌پلان بودن و به رخ کشيدن توان تکنيکي‌مان، تک‌پلان گرفته‌ايم. زماني که در انتهاي فيلم شما فکر مي‌کنيد تامسن مرده، وارد رؤياي وي، يا نمي‌دانم... تخيلات، ياخاطرات او مي‌شويد. اين سکانس خيلي کات دارد. اما از جايي که به بيمارستان برمي‌گرديم، و از درون متلاشي شدن زندگي ريگن را در آخرين ساعات حياتش مي‌بينيم دوباره فيلم تک‌پلان مي‌شود.
«زماني که صحنه تمريني‌مان را در لس‌آنجلس ساختيم، کف‌اش با نوارچسب پوشيده شده بود، به جاي ديوار، کرباس داشت و فقط مقدار کمي وسيله داخلش بود. من فيلم‌برداري را متوقف کردم. تجهيزات نورپردازي به آن‌جا بردم تا اولا ببينم فيلم‌مان قرار است چه شکلي شود  و ثانيا حدس بزنم چه مشکلات احتمالي در کار خودم خواهم داشت. خب مي‌دانيد، زماني که دوربين‌تان 360 درجه در فضا مي‌چرخد، تازه چيزهايي که پيش از آن قابل کنترل به نظر مي‌رسند، برايتان دردسرساز مي‌شوند».

امانوئل لوبزکي مي‌گويد شما به‌عنوان فيلم‌بردار، بايد گروهي داشته باشيد که مثل بالرين عمل کنند چراکه اولا همه اتفاق‌هاي پشت دوربين بايد طبيعي باشند و ثانيا کوچک‌ترين تغيير در پشت دوربين، همه نگاه‌ها و توجهات را به خودش جلب کرده و کار را مختل مي‌کند. از طرف ديگر، تصحيح رنگ پلاني به طول يک ساعت و نيم اجازه نمي‌دهد عمليات رندر را به صورت معمول انجام دهيد چراکه اين کار شش سال طول مي‌کشد. به همين دليل کل گروه پس‌توليد کمپاني تکني‌کالر مجبور بودند راه حل‌هاي هوشمندانه‌اي براي اين مسأله پيدا کنند. و در نهايت، تکنولوژي عظيمي صرف استيچينگ (مخفي کردن کات‌ها با استفاده از پن و وايپ برمبناي حرکات بازيگران) شد».
چيوو ادامه مي‌دهد: «لنز دوربين تقريبا در فاصله دو اينچي صورت مايکل بود. اين حد از نزديکي به مايکل، يکي از نکات برجسته کار براي من بود چراکه تقريبا داشتم با او مي‌رقصيدم و هر کاري که انجام مي‌داد را مي‌توانستم در مقياس ميکروسکوپي ببينم. وقتي او در چنين نماهاي نزديکي به اين خوبي بازي مي‌کند، و بعد وقتي از او فاصله مي‌گيري تا چشم‌اندازهاي کامل‌تر و عيني‌تري از اتفاقات پيراموني‌اش را ثبت کني، جنس فيزيک او، دقيقا يادآور تماشاي گلن گولد (پيانيست مشهور کانادايي سبک کلاسيک در قرن بيستم) از نزديک مي‌شود».
لوبزکي در حال حاضر مشغول دومين همکاري‌اش با ايناريتو در «بازگشت» است. يک وسترن‌/تريلر با بازي لئوناردو دي‌کاپريو در نقش يک خز دزد قرن نوزدهمي که به کشتن شرکاي سابق خودش (تام هاردي، ويل پولتر، دامنال گليسون) مي‌رود که او را تلکه و سپس رها کرده بودند تا طعمه خرس شود و بميرد. اين پروژه 80 روزه، آن هم در آب و هواي يخبندان در کالگري، چالش ديگري براي لوبزکي است که بتواند کماکان با اقتدار سرپا بماند.
فيلم‌برداري اين فيلم به صورت سکانس به سکانس است و درنتيجه لوبزکي اين امکان را دارد در خلال سکانس‌ها و با فراغ خاطر، مجموعه‌اي از برداشت‌هاي بلند هم بگيرد ـ به جاي اين‌که مجبور باشد به دنبال راه‌هايي براي ساده‌سازي برداشت‌هاي بلند بگردد.
خودش مي‌گويد: «اين فيلم شبيه "بردمن"يا هيچ‌کدام از فيلم‌هاي ديگري که تا الان کار کرده‌ام نيست. کار کردن پياپي با الخاندرو نعمت بزرگي است. چراکه يک چهارچوب فکري مرکزي مشترک داريم که از مجموعه تجربيات‌مان در پروژه قبلي حاصل شده و براي ساخت اين فيلم بسيار مفيد است».

فربد رهنما
نظرات
پرهام دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 خيلي خوب بود..مرسي از 7فاز و ترجمه روان آقاي رهنما
3 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز