دن گیلروی کارگردان Nightcrawler/ شب‌گرد از هشت سکانس مهم فیلمش می‌گوید

صحنه قرار
ما فقط يك روز كامل براي اين صحنه قرار وقت داشتيم. بيشترين زمان را در طول فيلم براي اين صحنه گذاشتيم. در فيلمسازي چيزي هست به اسم "پول وقت مبادا" و وقتي مصرفش كنيد به آن "سوزاندن" مي‌گويند. ما بيشتر از هر روزي آن روز سوزانديم، چون مي‌خواستم به فيلمبرداري ادامه بدهيم. از بعد نوشتن، چيزي كه من درباره ساختار صحنه مي‌پسنديدم اين بود كه دو شخصيتي را كه فكر مي‌كرديم تا به اينجا مي‌شناختيم را بر مي‌داريم و در طول صحنه ظاهرشان را كاملا از هم مي‌دريم. نينا زني حرفه‌اي و قدرتمند و صاحب كنترل است و لو يك روي اعصابِ خلِ مبهم. در انتها مشخص مي‌شود كه نينا شخصيتي است به شدت آسيب پذير و لو يك هيولاي باهوش. خيلي خوشم مي‌آيد كه قدرت اينطور در اين صحنه جا به جا مي‌شود.

امپاير: دني برادر توني و جان گيلروي بابت نوشتن فيلمنامه‌هاي مختلفي در طول اين سال ها، از freejack بدنام بگيريد تا سقوط کنجکاوي برانگيز، صنعت فيلم را مثل کف دستش مي‌شناسد. فيلمنامه شبگرد/ Nightcrawler، اولين فيلمش به عنوان کارگردان را هم خودش نوشته؛ قصه تاريک خبرنگار پارتيزاني که دنبال آمبولانس‌ها به راه مي‌افتد - لو بلومِ جيک جيلنهال - و اعتماد بنفس غير قابل خدشه و اخلاقيات خارج از قاعده‌اش او را در برابر تهيه کننده خبرِ تلويزيون نينا بلوم (رنه روسو)  و بقيه رسانه‌هاي "هر جا خون هست ما هم هستيمِ" لس آنجلس قرار مي‌دهد. حالا که نسخه‌هاي دي وي دي و بلوري و استيل بوک فيلم آمده و گيلروي هم در رشته بهترين فيلمنامه کانديد اسکار شده به سراغ فيلمساز رفتيم تا درمورد هشت صحنه کليدي فيلم پنج ستاره‌اش با ما صحبت کند:

خردکردن آينه
همه صحنه‌هاي داخل آپارتمان در يک روز خلاصه مي‌شوند. ما مجبور بوديم تمام صحنه‌هاي آپارتمان را در يک روز فيلمبرداري کنيم در واقع کمتر از يک روز وقت داشتيم چون زمان‌بندي‌مان يک‌دفعه محدود شد. پس من و فيلمبردارمان رابرت السويت و جيک مي‌دانستيم که نمي‌توانيم خيلي داخل آپارتمان فيلمبرداري داشته باشيم اما همان صحنه‌ها هم فيلمنامه درست و حسابي‌اي نداشتند. مي‌دانستيم که بايد تلويزيون تماشا کند، به گلدان‌هايش آب بدهد، داخل آشپزخانه برود، دستشويي برود و اينطور چيزها.
پس وقتي رسيديم به صحنه دستشويي شب، ديروقت شده بود و 14 ساعت بود که فيلمبرداري مي‌کرديم. جيک توي دستشويي بود و شخصيتش در مرحله‌اي از قصه قرار داشت که عصبي شده بود چون نينا سرش داد و بيداد کرده بود. لو هم قرار بود به اين اتفاق تا حدودي واکنش نشان بدهد. پس در واقع شکستن آينه از پيش برنامه‌ريزي نشده بود - جيک آينه را شکست و من هم به نظرم چيز بدي از آب در نيامد، اما وقتي بيرون آمد شصت دست راستش را طوري بريده بود که يک مقدار از پوستش را به طول يک اينچ و نيم کند. خيلي خون آلود بود.
حالا ديگر 6 صبح شده بود. ما در راه رسيدن به بيمارستان سدار-سينايي بوديم. جراح اعصاب با 44 تا بخيه دست جيک را دوباره مثل اول دوخت و هفت ساعت بعد ما دوباره برگشته بوديم سر صحنه تا آخرين شب فيلمبرداري را کليد بزنيم. دو صحنه آخري که گرفتيم و دست جيک توي گچ بود صحنه هاي مرکز بازيافت بودند و اگر دقت کنيد جيک دست‌هايش را پشتش گرفته است.

صحنه مرکز بازيافت
جيک فيلمنامه را مثل نمايشنامه‌ها ياد گرفته بود، همه مونولوگ‌ها را برعکس هم مي‌توانست بگويد. من هم حسابي از تعهد کامل او منفعت مي‌بردم. حفظ کردن فيلمنامه را يک‌ماه قبل از شروع فيلمبرداري آغاز کرده بود، و من هر چند روز يکبار سراغش را مي‌گرفتم و او هم شروع مي‌کرد به خواندن اين مونولوگ‌ها. من خيلي خوشحال و خب هيجان زده شده بودم که جيک يک‌ماه قبل از شروع فيلمبرداري همه فيلمنامه را حفظ کرده. اين به ما اجازه مي‌داد تا خيلي کارها کنيم: تا کمي سر صحنه هم بازي کنيم. همه کاري که موقع فيلمبرداري مي‌خواهيد انجام دهيد اين است که سر صحنه تا آنجايي که مي‌توانيد زمان بخريد تا بازيگرهايتان هرچقدر مي‌توانند يا مي‌خواهند چيزهاي مختلفي را امتحان کنند و اگر خيال‌تان بابت حفظ بودن ديالوگ‌هاي بازيگرها جمع باشد مي‌توانيد اين صحنه‌ها را از نظر زماني به صرفه‌تر فيلمبرداري کنيد. جيک اين توانايي را به ما داد. جيک اين هديه را به ما داد، اين هديه که ما زمان خيلي بيشتري براي تجربه و کشف و شهود داشته باشيم.
ديالوگ "شعار من اينه که اگه مي‌خواين توي لاتاري برنده بشين بايد پول دربيارين تا بليطش رو بخرين" زندگي مجزاي خودش را پيدا کرده بود. فکر مي‌کنم اين تا حدي بابت تريلر پربيننده فيلم بوده، که البته ايده جيک بود. موقع ساخت فيلم خيلي آن سخنراني مرکز بازيافت را دوست داشت و گفته بود " اگه باز هم وقت داشتيم مي‌شه ازم موقع گفتن اون مونولوگ توي صحنه‌هاي ديگه فيلمبرداري کنيد؟ مي‌تونيد از اينا موقع بازاريابي استفاده کنيد"
بعد از تمام شدن فيلمبرداري آن تريلر پربيننده را براي youtube تدوين کرديم، آن هم با استفاده از پنج ورسيون متفاوت از جيک موقع گفتن آن مونولوگ در لوکيشن‌هاي متفاوت.

اولين ورود غيرقانوني لو به يک خانه
اين ايده جيک بود که 47 پوند وزن کم کند. دو هفته مانده به فيلمبرداري داشتيم درباره مدل موي شخصيت حرف مي‌زديم. هميشه موي کاراکترمان را کوتاه مثل سربازها تصور مي‌کردم ولي جيک گفت " من که موهام همين الان بلنده چرا نگهش نداريم؟" اين مسئله حالا کاملا منطقي و هوشمندانه بنظر مي‌ايد اما آن موقع خيلي‌ها بودند که کاملا مخالف اين  مدل مو بودند. "بي‌معنيه، خيلي احمقانه است، دارين چيکار ميکنين؟" ولي چون جيک خيلي براي فيلمنامه من احترام قائل بود، من هم براي پروسه خلاقيتش احترام قائل شدم. اين بازيگري بود که به کاراکتر خيلي منحصربفردي زندگي مي‌بخشيد و من هم نمي‌خواستم ترمزش باشم.

پيشنهاد شغل دادن جو لودر به لو
نوشتن صحنه‌اي که جو لودر (بيلي پکستون) به لو پيشنهاد کار مي‌دهد خيلي لذت‌بخش بود. من عاشق کاراکتري‌ام که بيل بازي مي‌کند. هميشه خيال مي‌کردم که شخصيت بيل مدل T1 و لو مدل جديد و انقلابي T2 است. اينجا کاراکتر جو لودر را مي‌بينيد با همه کثافتش و اين موجود جديد را هم ديده‌ايم که آمده تا جو را ببلعد. براي همين نگاه من به اين شکل نظريه تکامل را داشت. او متوجه نيست لو چقدر مي‌تواند پيش برود، خارج از فهمش است و عملا به آن کوراست.
موقع فيلمبرداري هم بيل پکستون مرتب بعد از هر برداشت مي‌خنديد. پيش من مي‌آمد و مي‌گفت " خدايا جيک ديوونه شده" واقعا شايد بيشتر از شش هفت بار، "من نميتونم جدي بازي کنم" بيل آدم بامزه‌اي است.

خانه گرانادا هيلز
ما بيش از نيم دوجين خانه را ديديم تا بالاخره به اين يکي رسيديم. آن خانه در اصل کاملا بيرون از دره گرانادا هيلز است و من عاشق راه ماشين روي آن هستم که مستقيم مي‌رود پايين سمت جاده، که در واقع توي متن هم نبوده است. پيش از اينکه وارد آن همه خشونت شويم کيفيتي رازآلود و جادويي دارد. خانه از بيرون صاحب موقعيت بصري فوق العاده‌اي است و از درون، خون کنتراست زيادي با کفپوش سفيدش دارد. مجبور شديم همه کفپوش خانه را عوض کنيم چون خون خيلي زيادي استفاده کرده بوديم. 10000 دلار هزينه تعويضش شد، 10000 دلار چون عملا همه کفپوش را نابود کرديم.
اما کليد آن صحنه رابرت السويت، فيلمبردارمان بود که همه مسير را با ما آمد و بقيه را نگرفت. فکر کنم اين ايده رابرت بود که به جاي اينکه روي خون و خشونت متمرکز شويم تقريبا همه صحنه را از طريق صورت و حرکات بدن جيک ببينيم. اين نظري خلاقانه و کليدي براي تصميمات بعدي در داستان بود، پس درواقع اين همکاري‌اي بود بين ما سه نفر. ما در واقع خشونت را فقط از viewfinder آن دوربين مي‌بينيم. "دارم چي مي‌بينم؟ اونجا چه خبره؟" اين به نوعي بيننده را شريک جرمِ حوادث جلوي دوربين مي‌کند.

صحنه قرار
ما فقط يک روز کامل براي اين صحنه قرار وقت داشتيم. بيشترين زمان را در طول فيلم براي اين صحنه گذاشتيم. در فيلمسازي چيزي هست به اسم "پول وقت مبادا" و وقتي مصرفش کنيد به آن "سوزاندن" مي‌گويند. ما بيشتر از هر روزي آن روز سوزانديم، چون مي‌خواستم به فيلمبرداري ادامه بدهيم. از بعد نوشتن، چيزي که من درباره ساختار صحنه مي‌پسنديدم اين بود که دو شخصيتي را که فکر مي‌کرديم تا به اينجا مي‌شناختيم را بر مي‌داريم و در طول صحنه ظاهرشان را کاملا از هم مي‌دريم. نينا زني حرفه‌اي و قدرتمند و صاحب کنترل است و لو يک روي اعصابِ خلِ مبهم. در انتها مشخص مي‌شود که نينا شخصيتي است به شدت آسيب پذير و لو يک هيولاي باهوش. خيلي خوشم مي‌آيد که قدرت اينطور در اين صحنه جا به جا مي‌شود.

تيراندازي در رستوران
سکانس تيراندازي هم دوباره يکي از آن ها است که من و رابرت خيلي از اتفاقات در حال وقوع را نشان نداديم. همه چيز از آن طرف خيابان، روي شانه هاي لو و ريک (ريز احمد) و از Viewfinder دوربين‌شان ديده مي‌شود. وقتي آمديم براي فيلمبرداري، همه سياه لشگرها و دستيارهاي فيلمبرداري پرسيدند دوربين‌هاي داخل رستوران را کجا گذاشتيد؟ و ما گفتيم هيچ دوربيني توي رستوران نيست. نمي‌توانستند بفهمند ما چطور قرار است صحنه را از بيرون فيلمبرداري کنيم. خيلي‌ها از روش فيلمبرداري ما از بيرون تعجب کرده بودند. درست تا قبل از تيراندازي همه صحنه را از طريق viewfinder دوربين آنها مي‌بينيم.

تعقيب و گريز ماشين‌ها
جيک خيلي در طي فيلم رانندگي مي‌کند. "مي‌خوام اين هم ضبط بشه، فيلمبرداري کنين، فيلمبرداري کنين"و با سرعت هشتاد يا نود مايل بر ساعت توي جاده بسته‌اي در لس‌آنجلس مي‌راند. صحنه پاياني تعقيب، وقتي چلنجر چپ مي‌کند را خود جيک رانندگي کرده بود. راننده فوق العاده‌اي است.
تعقيب و گريز ماشين‌ها بخش بزرگي از بودجه فيلم‌مان بود. بدلکاري که توي ماشين SUV نشسته بود و موقع برخورد با ماشين پارک شده با سرعت 65 مايل بر ساعت، خودش پشت فرمان بود. اسم اين بدلکار مايک اسميت است و خيلي از کارهاي need for speed را انجام داده. او گروهي راننده براي اين صحنه داشت که جيک هم يکي از اعضاي گروهش بود.

زرتشت کاشفيان
نظرات
بهزاد شنبه 12 ارديبهشت 1394 من اين فيلم را خيلي دوست دارم.. سايتتان را نميشناختم و دنبال مطلبي درباره شبگرد بودم که به سايت شما رسيدم... مطالب خيلي خوب و متنوع . آفرين ... از اين نوشته هم خيلي استفاده کردم
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز