10 فیلمی که قبل از تماشای فساد ذاتی (پل تامس اندرسون) باید ببینید

The Long Goodbye - 1973
شايد نتوان مثالي بهتر از آلتمن براي انقلاب در ژانر پيدا كرد و به‌زعم بسياري خداحافظي طولاني كامل‌ترين اثر اوست. اقتباس از رمان محصول 1953 ريموند چندلر كه توسط لي براكت (كه فيلمنامه خواب بزرگ را نيز نوشته) به‌روز شده و توسط بازيگران دهه هفتادي و كارگرداني آلتمن با داستان و شخصيت اصلي‌اي كه گويي از سري فيلم‌هاي پر از دود و مواد "چيچ و چانگ" بيرون آمده است. اما آلتمن كار خودش را بلد بود و مي‌دانست كه چگونه ايده‌هاي درخشان خود كه در تضاد با سنت قديمي ژانر بود را به نمايش گذارد.

ايندي واير:

Chinatown - 1974
چه‌چيزي مي‌توان درباره بهترين فيلم رومن پولانسکي گفت که تابحال ميليون‌ها بار گفته نشده؟ يکي از شاهکارهاي راستين سينماي امريکا و يکي از بهترين فيلم‌هاي شايد بهترين دهه سينماست. همراه با اسکار به حق رابرت تاوني براي فيلمنامه استادانه و ديالوگ به ديالوگ شاهکارش (گرچه اين فيلم‌نامه‌نويس بزرگ درمورد عوض کردن پايان فيلم به پايان تلخ و  دلگير آن اعتراض داشت). اين بهترين نوع سينماست؛ هم هنري‌ست هم سرگرم‌کننده. پايان مذکور يک نقطه پايان عالي‌ست؛ گرچه ناراحت‌کننده و پوچ است اما بهترين شيوه (و بنظر مي‌رسد که از نگاه امروزي تنها شيوه) براي پايان دادن داستان بود. نکته درخشان اين است که احساس نااميدي در فيلم هيچ‌گاه تماشاگر را پس نمي‌زند، بلکه کاملا ميخکوب مي‌کند و بي‌مقصودي و خشونت آن را به نوعي زيبا نشان مي دهد. حتي اگر فيلم کمي سطح پايين‌تر بود، وسوسه مقايسه پارالل‌هاي اين فيلم و اتفاقات ناگوار و دردناک زندگي ديگر نه‌چندان خصوصي پولانسکي فيلم را فرا مي‌گرفت، اما از آن دسته از آثاري است که حتي از بيوگرافي خالق‌اش پيشي مي‌گيرد. همراه با يک جک نيکلسون کامل (باورتان مي‌شود که او به همراه پاچينو براي قسمت دوم پدرخوانده اسکار را به آرت کارني براي "هري و تونتو" باخت؟) در کنار چيره‌دستي پولانسکي در کارگرداني روايت خطي، هرچيزي که تابحال درباره محله چيني‌ها شنيده‌ايد يا خوانده‌ايد کاملا درسته، مگر اينکه شنيده‌باشيد فيلم بديه.

Straight Time - 1978
داستان دزد خرده‌پا و بازگشت دوباره‌اش به دنياي جنايت پس از آزادي از زندان؛ Straight Time به‌کارگرداني فيلم‌ساز کم‌قدر ديده شده عرصه تئاتر و سينما اولو گروسبالد، محصول دوران اوج دهه هفتاد است و به صورت دقيق‌تر، محصول جادوي مهارشده‌اي که فيلم‌هاي مستقل امريکايي آن زمان خيلي راحت درست کردند. همراه با يکي از بهترين بازي‌هاي داستين هافمن و همينطور اجراهاي محشر هري دين استانتون، ام امت والش، گري بيزي، کتي بيتس(يادآور اين نکته که او هم زماني جوان بوده) و البته تر‌ه‌سا راسل مثل هميشه خيره‌کننده. همراه با همان جريان آميخته، پيچيده و ضدقهرماني اخلاقي بيشتر آثار دهه هفتاد، هافمن نقش مکس دمبو را بازي مي‌کند، که براي دزدي مسلحانه حبس بوده همان اول فيلم از زندان بيرون مي‌آيد. پس از  طفره‌روي‌هاي مختصر تا که نشان دهد شخصيت واقعا به راه درست برگشته، دمبو بي‌عدالتي درک‌شده عليه خود را بهانه مي‌کند تا دوباره به ميدان بازگردد، گروه قديمي خود را دوباره شکل دهد و به خواربار فروشي دستبرد بزند، پيش از آنکه موفق شود بانک و سپس جواهرفروشي را خالي کند. در اين ميان عاشق جني (راسل)درستکار مي‌شود، که او هم به وي دل مي‌بندد،اما با اين‌حال اين فيلمي درباره قدرت رهايي‌بخش عشق زن درستکار نيست و همينطور هم اصلا ربطي به رستگاري ندارد.بجايش درباره اين است که شخصيت چنين تقديري دارد، حتي در شرايطي کاملا متناقض با خود، درک دمبو از عدالت، وفاداري و خيانت باعث مي‌شود تا اعمال جنايي غيرقابل بخششي را به انجام برساند. با يک پايان و يک ديالوگ پاياني کاملا افسون‌کننده که باعث مي‌شود تا اين خوانش کاراکتر به يک خودشناسي راه پيدا کند؛ Straight Time پرتره‌اي کوچک اما کامل از اقبال سياه و شانس بد و چيزهايي که باعث مي‌شود فرد کاري را خودسرانه انجام دهد، است.

The Long Goodbye - 1973
شايد نتوان مثالي بهتر از آلتمن براي انقلاب در ژانر پيدا کرد و به‌زعم بسياري خداحافظي طولاني کامل‌ترين اثر اوست. اقتباس از رمان محصول 1953 ريموند چندلر که توسط لي براکت (که فيلمنامه خواب بزرگ را نيز نوشته) به‌روز شده و توسط بازيگران دهه هفتادي و کارگرداني آلتمن با داستان و شخصيت اصلي‌اي که گويي از سري فيلم‌هاي پر از دود و مواد "چيچ و چانگ" بيرون آمده است. اما آلتمن کار خودش را بلد بود و مي‌دانست که چگونه ايده‌هاي درخشان خود که در تضاد با سنت قديمي ژانر بود را به نمايش گذارد. اين تضاد خود تنش اصلي را ايجاد کرد؛ فيليپ مارلو (يک اليوت گولد بي‌نقص) تا پيش از اين فيلم در حضورهاي خود روي پرده مجلل و باشکوه بود، يک حرفه‌اي خونسرد و با جلال را متصاعد مي‌کرد که کاملا به دهه‌ي خود مي‌خورد. هنگامي که در شلم‌شولباي دهه هفتاد سر و کله‌اش پيدا شد، حتي نمي‌توانست از گربه‌اش نگهداري کند و پچ‌پچ‌کنان ول مي‌گشت. لحن هجوآميز ساختارشکنانه باعث شده تا روح تازه‌اي به داستان دميده شود تا جايي که بيشتر نوآر مي‌شود و  سينمايي بي‌نقص را تداعي مي‌کند - به سبک دهه هفتاد. پايان ناخوشايند فيلم، که مارلو دست به عملي بزدلانه مي‌زند، مهر تثبيتي‌ست بر کل داستان؛ در نگاه اول توهيني به چندلر تلقي مي‌شود ("مارلو هيچ‌وقت چنين کاري را نمي‌کند!") اما بلکه نقطه پاياني‌ست بر به‌روز کردن متن. شرايط تغيير کرده، شخصيت‌ها مي‌توانند بدل به نمونه‌اي کم‌ارزشي‌تر از نسخه‌هاي پيشين خود شوند و آلتمن نيز به نظر مي‌رسد که قصد داشته چنين چيزي را مطرح کند. دنياي واقعي اين توانايي را دارد که حتي کليشه‌هاي موردعلاقه‌مان را عوض کند.

To Live And Die In L.A. - 1985
زندگي و مرگ در لس‌آنجلس ديگر نمونه‌ فيلم پليسي محشر به کارگرداني فريدکين است (در کنار ارتباط فرانسوي - اگر ذهنتان سمت فيلم "بي‌بند و بار" رفت پس وضع وخيمي داريد) که نسبت به فساد ذاتي نگاه دقيق‌تري به جنايت در بخش ساحل غربي دارد. برمبناي رمان جرارد پتيويچ (که در نوشتن فيلمنامه هم با کارگردان همکاري داشته) ؛ داستان ويليام پترسون در نقش پليسي قانون‌شکن که هنگامي که همکار سابق خود را در حادثه‌اي براي گرفتن ريک مسترز (ويليام دافو) جنايتکار بي‌رحم از دست مي‌دهد، با همکار تازه‌اي (جان پانکو) دوباره تيم خود را تشکيل مي‌دهد. داستان فيلم مشخصا پر از کليشه‌ است، از چندروز مانده به بازنشسته شدن همکار پترسون(سه) بگير تا اينکه "هيچ فرقي بين من پليس و تو تبهکار نيست"؛ اما فريدکين، با توجه به فيلم پليسي پيشين خود، زيبايي‌شناسي منحصربه فردي به فيلم مي‌دهد که باعث شده تا اين اثر در ژانر عميق‌تر و ارزشمندتر از خيلي فيلم‌ها شود و خوب هم بلد است که چطور کليشه‌ها را تغيير دهد، مخصوصا در پيچش‌هاي آخر داستان اين گونه آثار. مهم‌تر از همه، مي‌توان تاثير فيلم را بر مايکل مان کاملا ديد (گويي که همه‌چيز فيلم بر کارگردان تاثير گذار بوده، همينطور انتخاب پيترسون براي نقش اول فيلم خود در سال بعد،"شکارچي انسان")، با استايلي خاص فيلم‌برداري شده، مثل سکانس تعقيب با ماشين - يکي از بهترين‌ها - توسط فيلم‌بردار هميشگي ويم وندرس روبي مولر که مسحورکننده کار کرده ثبت شده و حاشيه صوتي متفاوت با دهه هشتادِ ونگ چانگ. اتمسفر به اندازه هرچيز ديگري اهميت دارد و فريدکين، همانطور که در تيتراژ نشان مي‌دهد، به همان ميزان که تصويري از شهر را نمايان مي‌کند تصوير مردم را نيز عرضه مي‌کند.

In a Lonely Place - 1950
درزماني که سينماي جديد دهه هفتاد، که پل تامس اندرسون بدون شک تاثير بسزايي از آن براي فساد ذاتي گرفته، نوعي فرم ساختارشکنانه در ژانر را به زيبايي نشان داد، نمونه‌هايي در زمان رشد و توسعه استوديوها مي‌توان يافت که گاها غافلگيرکننده و تماما خودآگاه نگاه تازه‌اي به ژانر داشتند. در واقع،دهه پنجاه - با نمايش سانست بولوار و همه‌چيز درباره ايو - دوران برجسته‌اي براي سري آثار هجويه هاليوود و سلبريتي‌ها در قالب فيلم معمايي يا ملودرام محسوب مي‌شود؛ و فيلم فوق‌العاده و به طرز غريبي گول‌زننده "درمکاني خلوت" نيکلاس ري در سري فيلم‌هاي نوآر همان کاري را کرد که فيلم‌هاي سانست بولوار و همه‌چيز درباره ايو در ژانرهاي خود کردند. با بازي بوگارتي که گويي قهرمانِ در خطرافتاده در اولين نقش شاهکار خود حضور پيدا کرده. بوگارت، چه نقش رمانتيک بازي کند، چه گنگستري گردن‌کلفت، يا کارآگاه داستان‌هاي هاردبويلد (او تا اينجا هم سم اسپيد بوده هم فيليپ مارلو)، هميشه نقش مردان با قدرت را داشته و مردي که هرکاري براي رسيدن به اهدافش مي‌کند را حتي اگر خلاف جريان باشد تصوير کرده است. شخصيت وي در "در مکاني خلوت"،بيشتر مرد نوشتن است تا اکشن؛ فيلم‌نامه‌نويسي موفق که به صورت کاملا اتفاقي پايش به پرونده قتلي باز مي‌شود  و چه کسي مي‌تواند تسليم درونيات خويش نشود آن هم زماني که،زني که عاشقش است - که با تلخي فوق‌العاده‌اي توسط گلوريا گراهام اجرا شده - کم‌کم به او شک مي‌کند. قطعا از ميان تمام نقش‌هايي که بوگي بازي کرده، ديکسون استيل او چند ويژگي فم‌فتال‌ها را هم با خود دارد؛ اين اوست که اغوا مي‌کند، نه عکسش، و اينجا زن است که در خطر او گرفتار شده و در آخر بازهم اين زن است که مي‌فهمد، ممکن است مرد آن‌چنان "خوب" نباشد. بي‌تقصيري و تقصير، روايت‌گويي، افسانه سازي و پشت‌سر هم دروغ گفتن، و اشتياقي، هرچند اغلب تکذيب مي‌شود، براي سلبريتي و احترامي متقابل داشتن؛ همه‌اين‌ها در يک پاتيل مسحورکننده از اخلاقيات کثيف و انگيزه‌هاي چندپهلو کنار هم آمده. البته بيشتر آن به استايل ري در قصه‌پردازي برمي‌گردد، اينکه هرچقدر هم شخصيت‌هايمان را پيرايش کنيم، بازهم ترک‌هايشان باز مي‌شود و خود حقيقي‌شان را نشان ما مي‌دهند. و اين،به صورت ترسناکي حسي از مدرن بودن دارد.

Breathless - 1983
بازسازي يکي از موثرترين و مبتکرانه‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما شجاعت زيادي را مي‌طلبد و عادلانه‌ست که بگوييم "از نفس افتاده" همتاي  فيلم اصلي گدار که از کلاسيک‌هاي موج نو به حساب مي‌آيد نيست. اما اين بدين معني نمي‌باشد که بي‌ارزش است، نه لااقل در جايگاه يک فيلم جنايي لس‌آنجلسي. مقدمه‌ي داستان تنها نقطه اشتراک دو فيلم است؛ رابطه ميان جنايتکاري کاملا خونسرد که به تازگي پليسي را کشته(ريچارد گر) و دوست‌دختر دانشجوي او (والري کاپريسکي)، گرچه مليت دو شخص در اينجا جابجا شده، در نسخه اصلي جين سيبرگ امريکايي است. از جهت سبک بصري اشتراک زيادي ندارند اما کارگردان/نويسنده فيلم جيم مک‌برايد مشخصا رويکرد فيلم اصلي را در نظر داشته؛ با ستاندن آن خودنمايي و اعتماد به نفس فيلم گدار بدون اينکه بخواهد محدوديتي برايش معين کند. درواقع، ويژگي فيلم - شخصيت گير علاقه شديدي به Silver Surfer و راک‌اند‌رول دارد، بجاي علاقه ژان پل بلموندو به بوگارت - نه تنها فيلم را متفاوت نشان مي‌دهد، بلکه همچنين بر فيلم‌هاي فرهنگ توده پسند شاد دهه 90 نيز دلالت مي‌کند و تعجبي هم ندارد که کوئنتين تارانتينو يکي از کساني بود که به ترميم دوباره فيلم پس از اينکه تقريبا پس از اکران اولش درحال نابودي بود، کمک کرد. مقداري جاي خالي دارد، اما ريچارد گير در اوج حرفه‌اش جانشين قابل‌قبولي براي نسخه اصلي مي‌شود و مک‌برايد همه‌چيز را با يک حس جذاب، رنگ‌هاي سرزنده و گيجي روياوار و منگ کننده کارگرداني کرده که مي‌توان آن را يک دست‌گرمي بجا براي فساد ذاتي دانست، حتي اگر دو فيلم درنهايت با هم تفاوت داشته باشند.

The Nickel Ride - 1974
شکي نيست که محيط و مسير "کشتن مرغ مقلد"وار فيلم رابرت موليگان موفق‌تر و جذاب‌تر در جاي ديگري نمايش داده شده، بخصوص در "دوستان ادي کويل"، که با اين فيلم نقاط مشترک زيادي دارد، اما بااينحال ارزشش را دارد که بيشتر ستايش شود. با بازي جيسون ميلر (بازيگر نقش پدر کراس در جن‌گير) در نقش رييس کوپر، گرداننده يک دسته تبهکاران کوچک. فيلم لحن غيرمعمولي در نمايش دسته‌ تبهکاران خرده‌پا دارد. کوپر فردي باهوش و نرم‌خو همراه با يک دوست‌دختر دوست‌داشتني (ليندا هاينس)و آنقدر معروف است که مردم در حاکميت کوچک وي برايش جشن تولدي برپا مي‌کنند. اما در اين زمان هم از پايين دست به او فشار آورده مي‌شود، زيرا همدستان قديمي وي ديگر ميل خود را به شرط‌ ‌بندي و مسابقات بوکس از دست داده‌اند، و هم از بالادست، که بخاطر شرايط تازه اقتصادي براي به دست آوردن پول، انتظار خشونت بيشتري مي‌رود. با اين وضعيت کوپر دچار يک پارانويا مي‌شود (يا شايد هم واقعيت است؟)، که روساي وي قصد دارند کلکش را بکنند آن هم توسط شخصيت زيردست مهرباني با کلاه کابويي (بو هاپکينز). از اينجا واقعيت درون فيلم، که استادانه کارگرداني شده، کم‌کم به پوچي (موتيف آشکار بکتي که براي قرار شامي که وجود ندارد حاضر مي‌شوند) و پيشگويي‌هاي سورئال (سکانس روياي بدشگون پايان فيلم را به ما خبر مي‌دهد، اما به عنوان نسخه درهم‌آميخته‌اي از واقعيت) مي‌رود. اکثر آثاري که درباره دنياي تبهکاران هستند تطابق‌هاي آشکاري با جنايت‌هاي سازمان‌شده ايجاد مي‌کنند و اين غيرطبيعي‌ست که فيلمي را ببينيم که کاملا خلاف اين جريان است. اما The Nickel Ride با فصاحت تمام قصد خود را نشان مي‌دهد.

California Split - 1974
هميشه در آثار پل‌تامس اندرسون مي‌توان دي‌ان‌اي رابرت آلتمن را پيدا کرد، و از آنجا که شباهت خداحافظي طولاني با فيلم تازه وي بديهي‌ست، ژنوم‌هايي از فيلم کم‌تر شناخته آلتمن "کاليفرنيا نصف به نصف"را مي توان در آن يافت. فيلم در اصل قرار بود اولين تلاش سينمايي اسپيلبرگ به جاي "شوگرلند اکسپرس" باشد، اما در نهايت رسيد به آلتمن، و نتيحه فيلم تجربي محصول استوديويي شد که امکان ساخت آن امروزه غيرممکن است و در عين حال يکي از بهترين و زيباترين فيلم‌هايي‌ست که تابحال درباره قمار ساخته شده. جرج سيگال و يار هميشگي آلتمن اليوت گولد نقش بيل و چارلي را ايفا مي‌کنند، دو معتاد به قمار کاليفرنيايي (که ممکن از اسم فيلم فهميده باشيد) که پس از دست‌دادن پولشان توسط کسي که در بازي شکستش داده بودند با هم دوست مي‌شوند. طبق سنت اين دوره فيلم هاي آلتمن، اين فيلم نيز کمابيش فاقد پيرنگ اصلي‌ست. بيل بيشتر و بيشتر قمار مي‌کند، قرض بالا مي‌آورد، روي چرخ بردن مي‌افتد و بعد يک‌دفعه، علاقه‌اش را از دست مي‌دهد. پژوهشي‌ست بر کاراکتر و پيرنگ، به همراه شاخصه آلتمن در تداخل‌انداختن در ديالوگ‌ها (نخستين فيلمي بود که کارگردان از تکنيک ضبط صداي هشت ترکه استفاده مي‌کرد، بدين معني که حاشيه صوتي فيلم بيش از تمام فيلم‌هاي قبلي وي گوش‌خراش‌تر از هميشه بود)، اين زيباترين و بي‌زرق و برق‌ترين روايت از خرده فرهنگ امريکايي‌ست که مي‌توانيد پيدا کنيد (جوزف والش، که در نقشي فرعي نيز حضور دارد، فيلم‌نامه را به عنوان واکنشي به فيلم‌هاي با تم قمار که رواج داشت نوشته بود). همانطور که تصور مي‌کنيد، فيلم بيشتر نمايش هنرنمايي گولد و سيگال است، هردو عالي هستند و يکي از بهترين بازي‌هاي خود را ارائه مي‌دهند. فيلم راحتي نيست و احتياج به حواس کامل دارد، اما اگر به خوبي دقت کنيد چيز خوبي در انتظارتان هست.

The Limey - 1999
پس از اينکه با اقتباسي از Out Of Sight المور لئونارد توانست دوباره خودي نشان دهد، سودربرگ سراغ آثار جنايي دهه شصت رفت، خصوصا فيلم Poor Cow ساخته کن لوچ، تا با آن لايمي را بسازد، نوآري امروزي همراه با داستان‌گويي به شيوه موج نو. به عنوان دنباله‌اي غيررسمي از فيلم لوچ عرضه شد (که براي اين سودربرگ حتي کليپ‌هايي براي پس‌زمينه داستان انتخاب کرد)، ترنس استامپ يکي از بهترين بازي‌هاي خود را به نمايش مي‌گذارد؛ در نقش آدم‌کشي لندني به نام ويلسون که تازه از زندان آزاد شده و از دنياي اطراف خود هيچ‌چيز نمي‌داند. با کمي هياهو، اين مرد خود را به ساحل غربي مي‌رساند، جايي  که دخترش آخرين‌بار در آغوش تهيه‌کننده موسيقي بي‌همه‌چيزي (پيتر فوندا،که دائما خود را The Slimey خطاب مي‌کند) ديده شده است. سودربرگ براي احياي داستان جنايي کهنه از روايت تکه‌تکه استفاده مي‌کند، به ترتيب زماني عقب و جلو مي‌رود و بازهم در کمتر از 90دقيقه داستان را به انتها مي‌رساند. با لحظات پرمفهومي از سکوت ويلسون و در انتظار نشستن او و پيرمردهايي که از اسباب‌بازي‌هايشان(اسلحه) براي محافظت از ديگر اسباب‌بازي‌ها (سوپرمدل‌ها،زندگي بهتر) استفاده مي‌کنند. با حاشيه صوتي محشر و جَزوار کليف مارتينز. همچون ويژگي فردي قهرمان، فيلم يک اکشن تقريبا بي‌نقص را براي کساني که اينگونه ژانرها را دوست دارند مهيا کرده است.

Cutter’s Way - 1981
اگر دهه هفتاد، بيشتر شکل گيري‌اش متاثر از پايان نظام استوديويي و برداشت‌هايي از پايان معصوميت سياسي، اجتماعي و اخلاقي که در پي ويتنام و واترگيت پديدار شده، بود، فيلم Cutter’s Way شايد بهترين فيلم براي پايان بخشيدن به تمامي آن پايان‌ها باشد. مناسب زمان خود، 1981، با يک چشم به دهه‌اي که گذشت و چشمي ديگر به آينده‌اي که هنوز نيامده، فيلم تاثير زيادي از فيلم‌سازان فيلم‌هاي پارانويايي دهه هفتاد همچون پاکولا، پولاک و غيره گرفته است. اما رگه‌هاي مبهم و متفاوتي نيز در خود دارد - تريلرهاي توطئه، از ميان آنان که مي‌توان برشمرد، در فرهنگ بي‌اعتمادي مراکز و سازمان‌ها رشد مي‌کنند، و به نظر مي‌رسند که به اين بي‌اعتمادي کاملا مطمئن هستند. اما هيچ‌کس و هيچ‌چيز در Cutter’s Way مطئمن نيست، نه شخصيت جف بريجز "بون" که شايد يا شايد هم نه شاهد قتل دختري جوان توسط فردي سرشناس بوده، نه خواهر مقتول که درگير شماهاي احمقانه خود است و نه حتي بهترين دوست او، کاتر الکلي آشوب‌آفرين جنگنده ويتنامي (بهترين بازي جان هارت). و زيرساخت‌هاي عميق‌تر و مرموزتري نيز در آن هست - به "موبي‌ديک" چندين بار در فيلم اشاره مي‌شود، همچنان که شخصيت قاتل نمادي از همان نهنگ سفيد است؛ که نه تنها دشمن شخصي کاتر و بون به حساب مي‌آيد بلکه آلت دستي‌ست براي شر در درون سيستم و "رييس بزرگ". با تمام اين قضايا، فيلم همچون فساد ذاتي، هم سخت و راحت است، هم ترسناک، هم پرجرات و هم به طرز عجيبي خيال‌انگيز. و در نيمه پاياني چنان به طرز درخشان و عجيبي به اوج مي‌رسد که آن ريتم نامعمول کار خود را انجام مي‌دهد - کاملا سورئال و نقطه‌اي خاص بر پايان فيلمي زيبا.

امين نور
نظرات
کيمن چهارشنبه 26 فروردين 1394 فکر ميکنم لبوسکي بزرگ هم بايد جزوي از اين ليست باشه. ام اين فيلم و هم فساد ذاتي من رو به شدت ياد رمان عامه پسند بوکوفسکي انداختند.
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط









































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز