یادداشت نویسنده 7فاز درباره فساد ذاتی (پل تامس اندرسون)

فيلم درباره دهه هفتاد نيست، خود دهه هفتاد است. و نه فقط اينكه در نمايش‌دادن فضا و حال و هواي مقطع زماني‌اش موفق عمل كرده بلكه همين مفهوم آزادي در نحوه كار فيلم‌ساز نيز به‌چشم مي‌خورد. كسي كه الگوي كارگردانان دهه هفتادي را هميشه با خود داشته حالا نوع جديدي از اين آزادي را نشانمان مي‌دهد. از هم‌گسيختگي در ساختار روايي و پيوند دادن وقايع و خرده پيرنگ‌ها به هم تا نحوه حرف‌زدن داك.

7فاز:
هر معتاد مثل خورشيد دم غروبه

پل تامس اندرسون كاري به زمان حال ندارد. هميشه عاشق سينماي كلاسيك بوده. افولس را هرموقع كه برسد ستايش مي كند و به‌خودش مي‌بالد كه كنار پوستر التهاب شديد والش بايستد. از آن خوره‌فيلم‌ها كه در ميان تمام چهره‌هاي بااستعداد دهه شصت مي‌رود سراغ يكي از مهجورترين‌ها و خفن‌ترين‌ها و او را به صحبت مي‌گيرد، رابرت داوني سينيور (پدر رابرت داوني جونيور) و البته بعد از همه اين‌ها آلتمن - كه بت زندگي‌اش است. هميشه دوست داشته به همان سال‌هاي فيلم‌هايي كه دوست دارد سفر كند، در زمان سفر كند و به گذشته‌ها برود. سه اثر آخر وي همه در برهه‌هاي خاص تاريخي كشورش واقع شده‌اند. خون به پا خواهد شد، داستان همشهري كين‌وار ظهور كاپيتاليسم در امريكا در سال‌هاي اوليه قرن بيستم كه به‌زعم بسياري بهترين اثر اوست - بدون‌شك در كارگرداني و به كارگيري ميزانسن، پختگي او پس از چند فيلم متفاوت را نشان مي‌دهد. اثر بعدي وي، مستر، به فرهنگ و فضاي پس از جنگ، تولد فرقه‌هاي جديد در دهه 50ميلادي،آدم‌هايي كه همچون خط روايي فيلم بلاتكليف و پا در هوايند، مردم بازمانده از جنگ كه حالا از مواد شيميايي و وسايل جامانده از همان جنگ معجون مي‌سازند و مي‌نوشند مي‌پرداخت. آخرين فيلمش حالا رسيده است به اولين سال دهه هفتاد. اين "چگونه غرب تسخير شد" اوست. سه‌گانه امريكايش. و هميشه شخصيت‌محور بودن برايش مهم است. در اكثر آثار وي با يك كاراكتر شروع مي‌كنيم و با همان هم به نقطه پاياني مي‌رسيم. در اينجا همچون دو فيلم پيشين، فيلم مانند يك سمفوني آغاز مي‌شود، پيش مي‌رود و اوج مي‌گيرد و تا آنجا كه در توانش هست تماشاگر را كله‌پا مي‌كند.

دهه هفتاد ميلادي از اين جهت هنوز تاثيرگذارترين دهه تلقي مي‌شود كه بدل به دروازه‌اي شد كه ديگر خيلي چيزها آزاد شده بود. مرزها را شكسته شده بود، ديوارها برداشته شدند، راك‌استارها بت شدند و هيپي‌ها متولد شدند، رييس جمهورشان ترور شده بود و گويي حالا پس از يك انفجار رواني به سر مي‌بردند. همين موقع‌ها بود كه پارانويا شكل گرفت، چه با زياد شدن مواد و چه به صورت حقيقي درميان مردم عادي. و همه به نوعي درون اين پارانويا قرار گرفته بودند (درست همچون خود فيلم كه همه مشغول مواد زدنند حتي وكيل داك). نسلي كه در گدازه‌هاي بعد از انفجار آتشفشان ووداستاك قدم‌ مي‌گذاشتند. حالا همه‌چيز تغيير كرده بود. دنياي تازه‌اي به وجود آمده بود. آزادي و شكستن مرزها. شروع گل گرفتن نبوغ كساني همچون آلتمن كه در فيلم‌هايشان همه‌چيز را به سخره مي‌گرفتند و دنياي حالا وارونه را نشان مي‌دادند. درون اغلب فيلم‌هاي دهه هفتاد او با چيزي كه در بيرون به بيننده عرضه مي‌كرد فرق داشت. براي مثال مش، فيلمي در قالب سينماي جنگ كه داستان چند دكتر بيمارستان صحرايي را دنبال مي‌كرد. اما فيلم يك كمدي ديوانه‌وار است! يا ساخته بعدي وي پس از اين، مككيب و خانم ميلر - يك آنتي وسترن حسابي كالت شده. اين بازي با فرمي است كه همان زمان اسكورسيزي گفت ما درحال مبارزه‌ايم تا "فرم" را نشان بدهيم. اين بهم‌ريختگي، بازي با فرم در آخرين فيلم پل‌تامس اندرسون نيز به خوبي و شيريني ظاهر شده است و در همان مسير قدم مي‌گذارد. فيلمي جنايي-كارآگاهي داريد كه درباره هرچيزي است غير از فيلم جنايي. و باز هم درست مانند آثار آلتمن، ممكن است درجايي از فيلم چندين صدا (صداي حاشيه صوتي همراه با ديالوگ‌هاي كاراكترها و همينطور صداي راوي) را بشنويد. همين تغيير و وارونگي. وقتي به فيلم فكر كنيم اولين چيزي كه در ذهن‌مان مي‌آيد شخصيت داك است؛ با آن كاپشن ارتشي ارزان قيمت وپيراهن آبي بلند و موهاي نامرتب و صندل. يك هيپي كامل. نماد تفاوت و تضاد در امريكاي عصر خود. و اصلا داك فيلم در تمام ماجرا در همين تضاد قرار دارد، او مدام از سوي ديگران يا "هيپي" خوانده مي‌شود يا "معتاد (Doper)". ازآن شخصيت‌هايي كه دوستي ندارند و كسي هم از آنان خوشش نمي‌آيد. درست مثل فيليپ مارلوي "خداحافظي طولاني" كه تنها چيزي كه در دنيا دارد گربه‌اش هست، كه حتي از او هم نمي‌تواند نگه‌داري كند. اما داك داستان حتي با مارلو هم متفاوت است. او هرچيزي است جز يك كاراگاه پليس! چه در لباس پوشيدن‌اش يا حتي در طريقه زندگي و كار كردنش.

فيلم درباره دهه هفتاد نيست، خود دهه هفتاد است. و نه فقط اينكه در نمايش‌دادن فضا و حال و هواي مقطع زماني‌اش موفق عمل كرده بلكه همين مفهوم آزادي در نحوه كار فيلم‌ساز نيز به‌چشم مي‌خورد. كسي كه الگوي كارگردانان دهه هفتادي را هميشه با خود داشته حالا نوع جديدي از اين آزادي را نشانمان مي‌دهد. از هم‌گسيختگي در ساختار روايي و پيوند دادن وقايع و خرده پيرنگ‌ها به هم تا نحوه حرف‌زدن داك. در جايي از فيلم وقتي داك در هيبت شخصيتي جعلي به خانه ولفمن مي‌رود تا با زنش ملاقات كند، در اولين نمايي كه از زن مي‌بينيم وي با شكوه و زرق و برق خاصي از سايه به داخل نور مي‌آيد و با تبسمي به دوربين - در واقع داك اما به نوعي بعد چهارم را مخاطب مي‌گيرد - مي‌گويد: نورپردازي را مي‌پسنديد؟

اين شكل گيري رابطه و سفركردن شخصيت كه در مستر هم شاهدش بوديم حالا رشد كرده، شايد كمي بسته‌تر از لحاظ خط روايي اما زيباتر، شاعرانه‌تر و بي‌نقص. اثري كه به نوعي وحشي است - هم بصري هم روايي‌ - و البته پيچيده. اما پيچيده‌گي‌اش خسته‌تان نمي‌كند، هرچه جلوتر مي‌رويم بيشتر عاشقش مي‌شويم و كيف مي‌كنيم، همچون شيرجه‌ به‌درون مغزي منگ شده و هذيان‌گو. درست مانند يكي از قطهات گروه CAN كه در فيلم هم از آن استفاده شده، شروع، ادامه، اوج گرفتن و پايان همه‌ پشت‌سر هم قرار مي‌گيرد. فضاسازي كارگردان آن‌چنان عظيم و دقيق است كه وقتي نماي پاياني را مي‌بينيم مي‌فهميم كه پيچش‌هاي داستاني فقط يك چيز روي كاغذ است، ولش كنيد، لبخند رو به دوربين فينيكس را ببينيد و مسحور شويد.

اين شايد متفاوت‌ترين شيوه براي رسيدن به يك داستان عاشقانه باشد. خود اندرسون ساخته‌اش را "يك فيلم خوب شنبه‌شبي" توصيف مي‌كند. از همان فيلم‌هاي كمدي رمانتيك عاشقانه؛ كه مردي عشق قبلي خود را مي‌بيند و دوباره سعي مي‌كند به او برسد و در آخر هم به‌ او مي‌رسد. داك در حال و هواي خودش به سر مي‌برد كه سر و كله‌ي شستا - عشق سابق - پيدا مي‌شود و از او كمك مي‌خواهد. داك قبول مي‌كند كه پيگير شود. سپس داستان ما شروع مي‌شود، داك به مكان‌هاي مختلف سر مي‌زند، آدم‌هاي جور واجور را مي‌بيند و دچار دردسرهاي گوناگون مي‌شود تا مگر با حل اين پرونده دوباره به شستا برسد، و دوباره هم مي‌رسد. در سكانس پاياني ما آنها را مي‌بينيم كه در ماشين در حال حركت به جايي نامعلوم هستند. اين‌ها از كجا آمدند؟ داك و شستا چگونه به هم در ماشين رسيدند؟ همه‌ي اين‌ها سوال‌هاي بي‌پاسخي است كه كارگردان به جاي پاسخ دادن به صورت بصري به ما نشان مي‌دهد كه اين‌ها به هم رسيدند. حالا اگر كل اين مقوله الكي باشد يا جزو توهم‌هاي داك، فرقي ندارد. اين‌ها به هم رسيدند. از هرچه بگذريم او كارگرداني داستانگوست. تمام دلبستگي فيلمساز و البته كاراكتر اصلي به همين مقوله عشق در فيلم است (حتي پوستر اصلي فيلم شستا را نشان مي‌دهد). در سكانسي كه داك شستا را تا دم ماشين همراهي مي‌كند و بعد برمي‌گردد، كه همه‌اش با تراكينگ شاتي استادانه گرفته شده، تنها چيزي كه فكرش را مشغول كرده اين است كه چقدر ميكي وولفمن و شستا به هم نزديك بوده‌اند؟ و در همين حين رفيقش را مي‌بيند و شروع به حرف مي‌كند اما خيلي سريع برمي‌گردد و از ميان حصار كمي خودش را بالا مي‌كشد تا براي آخرين بار به شستا نگاهي بياندازد. و تا پايان هم ما با او در همين عالم هستيم. تمام داستان از شروع (كه با راوي فيلم كه دوست خيالي داك است شروع مي‌شود و البته در داستان راوي وجود نداشته و اندرسون شخصيت او را بدل به راوي كرده) تا پايان از ديد داك است. پس ما هم همان چيزي را مي‌بينيم كه او مي‌بيند - مثل حالت عجيب و غريبي كه بيگ‌فوت روبرو‌ي داك جوينت را مي‌خورد و بعد هم تمام ماريجوآنا را! درست بعد از همين سكانس است كه به لحظه‌ي زوج (؟) درون ماشين مي‌رسيم. آيا اين هم جزئي از توهمات داك است؟

فساد ذاتي همچون دختر گمشده فينچر هر دو فيلم‌هاي "بچه‌زرنگ‌ها"هستند (حالا سواي اين نقطه مشترك كه هر دو از يك دهه حرفه خود را آغاز كردند) در هر دو فيلم ما با اثري مواجه‌ايم كه پله به پله شاخ و برگ مي‌گيرد و عظيم تر مي‌شود،اما نه فقط در محتوا بلكه به خصوص در فرم. در پايان Gone Girl مانند بوكسور پس از مبارزه‌ايم كه نتيجه نه برنده‌اي داشته و نه بازنده‌اي و تنها كاري كه افراد فرعي قادر به انجامش هستند خنديدن به اين قضيه است (سكانسي كه افلك و وكيل و خواهرش و پليس دور ميز نشسته‌اند و پايك را در تلويزيون تماشا مي‌كنند). فيلم هرچه جلوتر مي‌رود نشانه‌هايي از گونه‌هاي داستاني مختلف پديد مي‌آورد و درجاهايي در عين تعليق يا ترس و تنش خنده‌دار هم مي‌شود (سكانسي كه پايك در تخت است و افلك او را ترك مي‌كند و به اتاقي ديگر مي‌رود و در را قفل مي‌كند).هر دو كارگردان‌ داستان‌گو هستند.كارگردان‌هاي پاپ‌كورني كه خب البته نبوغ والايشان در ارائه يك كيفيت بي‌نظير بصري غيرقابل مقايسه است.اما از آنجا كه اندرسون جايگاه خاص‌تري نسبت به فينچر دارد و "زرنگ‌تر" است اين كار را جور ديگيري پيش مي‌گيرد و بجاي اينكه در يك سكانس همه‌ي اين را به شما بدهد،كل محلول را قطره قطره در تمامي فيلم سرازير مي‌كند(شايد براي همين جهان فيلم بنظر منگ و تريپ‌وار مي‌رسد).نكته جذاب در مسير روايي فيلم‌هاست.يكي درباره زوجي است كه بايد از هم جدا مي‌شدند(يا حداقل يكي‌شان اين را مي‌خواست) اما در پايان انجام چنين چيزي ناممكن به نظر مي‌رسد. در مقابل در فساد ذاتي فيلم كه با ملاقات عشق از دست رفته آغاز شده تا پايانش شخصيت اصلي خود را به آتش مي‌زند تا به وي برسد. هر اثر با نگاه خاص خودش به رابطه نگاه مي‌كند. براي اندرسون عشق داراي اهميت است و در طول ساليان سعي داشته بدان بپردازد. او دوست دارد اين حس و علاقه را به ما نشان دهد. مانند لحظه‌اي كه داك  كوي هارلينگون را به خانه‌اش برمي‌گرداند،با آن موسيقي محشر و حركت دوربين بدون كات، سكانس فوق‌آلعاده‌ نابي را به وجود مي‌آورد. براي فينچر رابطه فرجامي شوم دارد. اغلب در سياهي غرق مي‌شود. شايد نقطه اختلاف اين دو همين باشد. يكي سياه و خيلي عاقلانه مي‌انديشد اما ديگري بيشتر هيپي‌وار عمل مي‌كند. اما خب فيلم اندرسون در مقايسه با فينچر كار پرمايه‌تر است (كه نسبت به سابقه كارگردان بايد هم باشد) فيلم يك پازل كروكثيف است كه داخلش همه به هم ربط پيدا مي‌كنند و  مي‌تواني در آن هرچيزي پيدا كني؛ حتي جمهوري‌خواهان تشنه به كمونيست!

چارلز منسون رهبر يك فرقه كيش شخصيت بود.در سال 1969 او به همراه افرادش طي دو شب  شَرون تيت و لِنو و رُزماري لابيانكا را با چاقو يا اسلحه قتل عام كرد. اتفاقي كه خيلي‌ها را مجبور كرد تا گزاره "تمام شدن دهه شصت" را به كار ببرند. فيلم دقيقا با نوشتاري از تاريخ 1970 شروع مي‌شود. آغاز پايان هيپي‌ها، مبارزه با آزادي جنسي و خيلي چيزهاي ديگر. در فيلم بارها به نام منسن، فرقه‌گيري و آن جريان از طرف شخصيت‌هاي مختلف اشاره‌اي مي‌شود. گويي همه در دنياي پساآخرالزماني گير كرده‌اند و براي ادامه بقا به احدي نمي‌توان اعتماد كرد. مخصوصا هيپي‌ها.

فيلم مثل هواي تازه بيننده را دربر مي‌گيرد، اجازه تنفس به او مي‌دهد و تغديه‌اش مي‌كند؛ هر فريم از فرط نو بودن به مثابه يك حس دست‌نخورده و آكبند است. اندرسون تنها فيلم‌ساز دهه نودي‌ست كه با كمترين انحراف در مسير كاري خود، كماكان خلاقيت جوشان‌اش را حفظ كرده. پس از خون‌ به پا خواهد شد كه مهر تثبيتي بر نهايت بلوغ كارگرداني وي بود، با مرشد وارد فضاي وهم‌آلود و نامطمئن تازه‌اي شد تا در فساد ذاتي آن را به نحو عظيم‌تري به نمايش گذارد. گويي پس از هر فيلم بيشتر رشد مي‌كند. او همانند داك در سكانس پاياني كه لبخند مليحي رو به دوربين مي‌زند، به مسير خود ادامه مي‌دهد، با اينكه مطمئن نيستيم اينجا كجاست، واقعي‌ست يا خيالي و دختره از كجا پيدايش شد، اما لذت همين خيال‌انگيز كردن قصه و فضاي ذهني كاراكتر ما را حسابي راضي مي‌كند. شخصيت اصلي و مقطع زماني داستان نقطه اشتراك بزرگي باهم دارند، و آن همين بودن در يك وضيعيت پارانويايي‌ست. امريكاي پس از دهه شصت با گذراندن اتفاقات جورواجور از جنگ و ترور تا آزادي‌هاي جنسي و هيپي گري حالا در حال گذراندن فضايي غبارآلود و وحشت‌زده است. داك هيچ‌وقت در حالت عادي نيست، دائم درحال علف كشيدن است. يك هيپي در دوران تاريخ مصرف گذشته هيپي‌ها كه به چشم همه بي‌مصرف تلقي مي‌شود و حتي كمتر كسي دارد  كه او را ببيند. فيلم (داك) آينه تمام نماي افكار امريكا نسبت به دهه شصت است. حتي خود توماس پينچن نويسنده داستان حالا پيرمردي هفتادساله است كه هنوز همين قبيل داستان‌ها را مي‌نويسد، خشم و عصيان او نسبت به اين‌چيزها فرو ننشسته، ذهنيتي كه در قالب ادبيات Hardboiled و داستان كارآگاهي با تمي كميك عرضه شده است. انگار هنوز دهه شصت را نمي‌تواند رها كند و اينجاست كه افراد زيرزميني و Golden Fang به وجود مي‌آيد. همان افراد ثروتمند دنيا كه هيچ‌گاه دستگير يا شناسايي نمي‌شوند و هميشه در سايه‌اي از ابهام مي‌مانند. او هنوز زهرش تمام نشده و هنوز مي‌خواهد انتقام بگيرد؛ با قلمش كه كولاژي‌ست از هر سبك و تمي. قهرمان كتاب/ فيلم همچون خالق خود (و حتي خود اندرسون كه هميشه شيفتگي‌اش نسبت به گذشته را نشان داده) در پي بازيابي چيزي كه از دست رفته هستند؛ دختري كه ديگر نيست. دختري كه گمشده است.

امين نور
نظرات
کاوه اسماعيلي يكشنبه 23 فروردين 1394 عالي
7 0
پاسخ

پرهام يكشنبه 23 فروردين 1394 بهترين مطلبي که تابحال درباره فساد ذاتي خواندم.ممنون از آقاي نور
4 0
پاسخ

بهرام شفيع يكشنبه 23 فروردين 1394 يادداشت اسطقوس داري بود به شدت، و با بهترين رويکرد نسبت به ابهام عجيب فيلم استاد. ممنون از آقاي نور
3 0
پاسخ

goodsiavash دوشنبه 24 فروردين 1394 ايول امين ايول ;)
4 0
پاسخ

ساني شنبه 29 فروردين 1394 با دلت نوشته بودي به دل نشست
هرچند مثل فيلم شلخته بود داستانش
0 0
پاسخ

مجتبي يكشنبه 6 ارديبهشت 1394 عالي بود آقاي نور.واقعا دلنشين نوشته بوديد
0 0
پاسخ

آراز جمعه 15 خرداد 1394 واقعا خوب بود مقايسه با gone girl که عالي بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط









































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز